گنجور

 
عمعق بخاری
 

خیال آن صنم سرو قد سیم ذقن

بخواب دوش یکی صورتی نمود بمن

هلال وار رخ روشنش گرفته خسوف

کمند وار قد راستش گرفته شکن

هزار شعله آتش فروخته در دل

هزار چشمه توفان گشاده کرده ز تن

نه بر دو عارض گل رنگ او نشانه گل

نه گرد سینه سیمین او نسیم سمن

سمنش سوخته و ریخته گلش در گل

یکی ز درد و دریغ ویکی زیاد محن

رخی، که بود چو جان فریشته رخشان

ز خاک و خون شده همچون لباس اهریمن

شهیدوار بخون اندرون گرفته مقام

غریب وار بخاک اندرون گرفته وطن

یکی سرشک و هزاران هزار درد و دریغ

یکی دریغ و هزاران هزار گونه حزن

گشاده بر رخ بیجاده گون طویله در

گرفته در عرق گوهرین عقیق یمن

چه گفت؟ گفت: دریغا امید من، که مرا

غلط فتاد همی در وفا و مهر تو ظن

گمان نبرده بدم من که تو بدین زودی

صبور وار ببندی زیاد بنده دهن

هنوز نرگس سیراب من ندیده جهان

هنوز سوسن آزاد من ندیده چمن

هنوز ناچده از بوستان من کس گل

هنوز ناشده سیر این لبان من زلبن

بخاک تیره سپردی مرا بدست اجل

بدل گزیدی کمتر کسی زمن بر من

کنار پر گل من رفته بر کنار زمین

تو در کنار سمن سینگان سیم بدن

بنفشه موی مرا خاک بر گشاده گره

تو با بنفشه عذاران گره زده دامن

همان کسم که بدی صورتم جمال بهار

همان کسم که بدی عارضم نگارختن

همان کسم که مرا هر که دیدمی گفتی:

سهیل مشکین زلفی و ماه زهره ذقن

کنون بزیر زمینم چو صد هزار غریب

گرفته آن تن مسکین من بگل مسکن

ز خاک و خشت همی کرده بستر و بالین

ز درد و حسرت کرده ازار و پیراهن

چو چشمهای یتیمان ز آب دیده لحد

چو جامهای شهیدان بخون بشسته کفن

نه کس بیارد روزی بروزگار یاد

نه کس بگردد روزی مرا بپیرامن

بزیر خاک فراموش گشته از دل خلق

ستم رسیده ز جور زمانه ریمن

گرفته یاد ترا دوست وار اندر بر

نهاده عهد ترا طوق وار برگردن

ایا بچنگ اجل در سپرده مان بحیل

و یا بدام بلا درفگنده مان بفتن

صنم بدیم و شمن تاکنون و باز کنون

خیال تو صنمست و روان تو چو شمن

گذاشتیم و گذشتیم و آمدیم و شدیم

تو شاد زی و بکن نوش باده روشن

کنون دلیل بهارست و روزگار نشاط

نشاط کن، که جهان پر گلست و پر سوسن

بخواه جام و بر افروز آذر برزین

که پر شمامه کافور شد که و برزن

رسوم بهمن و بهمنجنه است و روز سده

الا، ببهمن پیش آر قبله بهمن

زمین صحفیه سیمست و ابر گنج گهر

درخت قبه کافور و سنگ در عدن

ملک درخش همی بارد وفلک الماس

ز خاک سنگ همی روید وز آب آهن

شمامهای بلورست شاخ هر گلبن

خزینهای عبیرست خاک هر معدن

بخواه آن گهر پاک نابسوده، که اوست

بیان قدرت در شان قادر ذوالمن

از آنکه چون بفرازد شعاع آن بفلک

کند کنار نگارینش خلد بر گلشن

اگر فروخته باشد بود چو زرین کوه

چو آرمیده بود باز بسدین خرمن

شبی که او بنماید بخلق صورت خویش

عقیق بار گلست از میان مشک ختن

شعاعهاش پدید آرد از زمین یاقوت

شرارهاش برویاند از زمین روین

زبانهاش چو شمشیرهای خون آلود

برزمگه بکف شهریار شیر اوژن

شه مظفر منصور، نصر، ناصرحق

که پادشاه زمینست و شهریار زمن

امان خلق خدای و امین دین رسول

نظام حجت و حق و قوام دین و سنن

بزرگوار کسی، کز بزرگی ملکت

بتیغ دولت بر کند اصل و بیخ فتن

مبارک اختر شاهی، که از ملوک و راست

زمانه زیر مراد و جهان بزیر منن

بدست دولت اسلام را دهد تعلیم

بفرق همت افلاک را کند روزن

چه سد آهن پیشش، چه کاغذین دیوار

چه کوه زرین پیشش، چه دانه ارزن

شجاعت و هنر و جود و جاه و دولت او

جمال و خوبی و خلق کریم و خلق حسن

خدای دادست این دولتش بفضل عطا

برغم حاسد بدخواه و کوری دشمن

ایا گزیده سواری، که در صف میدان

شوند مردان پیشت زنان آبستن

هزار لشکر باشی تو در یکی میدان

هزار رستم باشی تو در یکی جوشن

نهنگ کوه او باری و شیر آهن خای

هزبر خون افشانی و پیل کوه فگن

سوار تیغ گزاری، شجاع حیدر زخم

سپهر گرز گرایی، سهیل ناچخ زن

تبارک الله! روزی که در مصاف آیی

نشسته قارون کردار بر که قارن

شعاع تیغ تو مر جان کند همه میدان

نهیب زخم تو سندان کند خزاد کن

ز گرز رستم بیشست تازیانه تو

چنانکه نیزه رستم تراکم از سوزن

بروزگار تو باطل شد، ای ملک، یکسر

فسانهای فرامرز و قصه بیژن

جهان تویی و سر تیغ تست دولت وملک

چنانکه خواهی زی و چنانکه خواهی زن

بدست دولت شخص موافقان بردار

بتیغ نصرة بیخ مخالفان بر کن

همیشه تا بدلایل جداست روز از شب

همیشه تا بحقیقت بهست مرد از زن

همیشه باش با نشاط آزمای و جان پرور

جهان گشای، ولایت ستان و خصم افگن