گنجور

 
اهلی شیرازی

عجب حالی است عشق و دردمندی

که با پستی کشد کار بلندی

که گر شانشهی درویش گردی

دعا گوی غلام خویش گردی

چو شمع از عنبر آن احوال بشنید

نیاز و دردمندی مصلحت دید

زبان بگشاد و گفت از روی عزت

که ناید از تو جز بوی محبت

تویی روشن سواد دیده من

سویدای دل غمدیده من

تویی سر حلقه زنجیر مویان

به خوبی خال روی ماه رویان

ز تو دارم امید روشنایی

که آید از تو بوی آشنایی

چراغ چشمم از روی تو روشن

دماغ جانم از بوی تو گلشن

چو جانم کرده یی جا در رگ و پوست

نیم یکذره خالی از تو ایدوست

چو گل تا گشتم از بویت معطر

شمیم شد نسیم روح پرور

به مهرت همچو صبح امیدوارم

نفس زان بیتو یکدم برنیارم

خوشم با داغ دل کز سوز داغم

همه بوی تو آید بر دماغم

مرا تنها نه طینت از تست

بتان را هم به گردن منت از تست

کسی گر گیردت در زر همه تن

هنوزش هست منتها به گردن

کنون ای همدم دیرینه من

که آگاهی ز سوز سینه من

ز راه چاره جویی چاره ام کن

قرین وصل آن آواره ام کن

نه گفتی چاره جویی خواهمت کرد

چو خود گفتی بجا می باید آورد

ترا چون هست حکم غیبگویی

نشانی خواهم از پروانه جویی

کسی سوی وی از افسون فرستی

بباز آورد آن مجنون فرستی

به خط عنبرین باوی پیامی

نویسی از زبان من سلامی

کسی جویی که بهر نامه پیشش

روان سازم چو آب چشمم خویشش

ز آب دیده گیرم نامه در موم

مگر بادش نگردد قصه معلوم

جوابش داد عنبر کای دل افروز

چراغت زنده باد از بخت فیروز

کسی باید برین کارت فرستاد

که نتواند بگرد او رسد باد

نگیرد هیچکس او را پریوش

رود چون آب و باز آید چو آتش

چو نبود باد را از جستجو ایست

بقاصد نامه دادن مصلحت نیست

یکی باید بسوی او نهانی

رساند از تو پیغام زبانی

رسولی کین رسالت زو برآید

بجز نور تو غیری را نشاید

 
sunny dark_mode