گنجور

 
اهلی شیرازی

یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آر

وز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر

یکبار صبوحی زده از خانه برون آی

چون صبح قیامت همه عالم بخروش آر

من ماهی لب تشنه ام ای خضر کرامت

بازم چو خط خود بلب چشمه نوش آر

تا چند نهی گوش بر افسانه مردم

یکره سخن عاشق خود نیز بگوش آر

اهلی اگرت هست هوس معجز عیسی

تابوت من آخر به در باده فروش آر