گنجور

 
اهلی شیرازی

دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد

صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد

دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند

دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد

این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع

جان من بود که میرفت و سخن با من کرد

خار در دیده من باد بجای مژه ام

گر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد

عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشت

گلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد

دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش است

که به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد

سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشید

هرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد