گنجور

 
اهلی شیرازی

عجب که شمع شبی در سرای من سوزد

من آن نیم که کسی از برای من سوزد

مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیست

ز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد

چنین که آتش آهم زبانه زد ترسم

که آه من دگری را بجای من سوزد

اگر فرو نخورم ناله در جگر بیم است

که همدمان مرا ناله های من سوزد

شرار سینه نه تنها بلای من اهلی است

که هرکه مینگرم در بلای من سوزد

 
 
واقف لاهوری

اگر دل تو شبی از برای من سوزد

هزار شمع طرب از برای من سوزد

به داغ بی‌کسی خود چو شمع خود سوزم

وگرنه کیست که دل در فنای من سوزد

به راه عشق ز بس گرم می‌روم چه عجب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه