گنجور

 
اهلی شیرازی

یار شد مست و دل ما بفغان باز آورد

گریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد

عاقبت بخت سیاه ستم پیشه چنان کرد که یار

جرم بخشیده مارا بزبان باز آورد

آنچنان زد ره عقل و دل و دین شاهد می

که بصد سال ریاضت نتوان باز آورد

رخت بستم ز درش تا ندرد جامه صبر

آخرم نعره زنان جامه دران باز آورد

ای بسا آهوی آزاد که در قید دلش

هوس دیدن آن دست و کمان باز آورد

هرکه یک جرعه کشید از می لعل لب او

آب حسرت چو صراحی بدهان باز آورد

اهلی گمشده در فکر دهانش صد بار

از جهان رفت و خیالش بجهان باز آورد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شهریار

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب

آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه