گنجور

 
اهلی شیرازی

بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی است

هزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است

غلام همت آنم که بنده عشق است

که سرو با همه همت غلام آزادی است

حکایتی که صبا میکند ز وعده وصل

بسی خوش است ولیکن حکایت بادی است

ز پیر میکده جو آب خضر اگر خواهی

ز خانقاه چه خواهی؟ که دیو ره هادی است

خراب کرد غمم خانه تن و غم نیست

که این خرابی تن موجب دل آبادی است

تغافل تو کند صید خویش اهلی را

نگاه کردن دزدیده عین صیادی است