گنجور

 
اهلی شیرازی

سکون خاطر من بی تو سرو قامت نیست

چو باد یک نفسم بی تو استقامت نیست

به جرم عشق اگر من سزای سوختنم

تو خود بسوز مرا حاجت قیامت نیست

بجان دوست که گر صد هزار سرو بود

بناز و شیوه یکی چون تو سرو قامت نیست

درین خرابه که خار ملامت است همه

بجز طریق محبت ره سلامت نیست

ندانمت ز چه کیشی چه دینت آیین است

که چشم مست تو از کشتنش ندامت نیست

ز پیر میکده اهلی، طلب جوانمردی

که شیخ صومعه را هرگز این کرامت نیست