با قبای آل چون برقی بمیدان تاختی
در صف چابک سواران آتشی انداختی
آمدی با روی چون گل در صف بازار حسن
صد چو یوسف را بخوبی بنده خود ساختی
سوخت مارا جلوه های خوبیت هر گه که تو
رخ چو گل افروختی قد همچو سرو افراختی
گرچه بودم مجلس افروز سگت عمری چو شمع
تا نمردم جان من قدر مرا نشناختی
اهلی دلخسته هرگه حال خود گوید ترا
یکسخن نشنیده با حال دگر پرداختی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از یک شاعر عاشقانه است که در آن به عشق و زیبایی میپردازد. شاعر به خاطر خنده و شوخی معشوقش، احساساتی عمیق را تجربه میکند و میگوید که چشمش به قدری تحت تأثیر او قرار گرفته که از دنیای دیگر جدا شده است. او به یاد میآورد که در زمانی که درباره زیبایی معشوقش صحبت میکرده، در درونش آتش عشق شعلهور شده است. همچنین، به وفا و بیوفایی معشوق اشاره میکند و به این نکته میرسد که در نهایت، از درسهایی که از عشق آموخته، بهرهمند شده است. شعر نشاندهندهی کشمکشهای احساسی و زیباییهای عشق است.
هوش مصنوعی: وقتی با لباس زیبای خاندان آل به میدان آمدی، همچون برق به سرعت رفتی و در میان سواران چابک، شعلهای از آتش به پا کردی.
هوش مصنوعی: تو با چهرهای زیبا و دلربا در بازار زیبایی حاضر شدی و همچون یوسف، زیباییهای بسیار را به خود جذب کردی و همه را شیفته خود کردی.
هوش مصنوعی: ما به خاطر زیباییهایت دلمان سوخته است؛ هر زمانی که صورتت را مانند گل جلوهگری کردی و قامتت را چون سرو راست کردی.
هوش مصنوعی: هرچند که من برای تو مانند شمعی در مجلس میدرخشم و روشنیبخش هستم، تا زمانی که جان من به پایان نرسد، تو قدر و ارزش من را نشناختی.
هوش مصنوعی: دوستی که دلش گرفته است، هر وقت حال واقعیاش را بیان کند، تو هرگز به حرفهای او گوش ندادی و همیشه با حالتی متفاوت به او پاسخ دادهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بار دیگر ملتی برساختی برساختی
سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی
تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی
[...]
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی
آن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی
بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولی
حملهٔ اول ز شوخی بر سر ما تاختی
چون دل ما را شکار زلف خود کردی، برو
[...]
همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی
خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک
می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی
[...]
مست با رخسار آتشناک بیرون تاختی
جلوه ای کردی و آتش در جهان انداختی
چون نمی پرداختی آخر بفکر کار ما
کاشکی! اول بحال ما نمی پرداختی
بی نوا گشتم بکویت چون گدایان سالها
[...]
با رقیب ای سست پیمان نرد الفت باختی
تا مرا در ششدر رشک رقیب انداختی
سوختی از آتش غیرت دل عشاق را
ساختی با غیر و کار عاشقان را ساختی
تا که را خواهی هلاک از درد رشک من که تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.