گنجور

 
اهلی شیرازی

ای دلم چون پسته از شور نمک بریان تو

سوخت مغز استخوانم پسته خندان تو

من کجا پیدا شوم جاییکه همچون ذره اند

صد هزاران آفتاب از مهر سرگردان تو

عقل و هوش و دین و دل صرف تو کردم ایپسر

گر ترا با جان من کارست آنهم زان تو

میکنم یاد دهانت و آتش لب تشنگی

کی شود تسکین بیاد چشمه حیوان تو

گر شود از خاک ما هر ذره چشم روشنی

سیر نتوان گشتن از نظاره جولان تو

بلبل عرشیست اهلی ایگل از وی رو متاب

چند روزی کاندرین گلشن بود مهمان تو

 
sunny dark_mode