گنجور

 
اهلی شیرازی

خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ او

عالم فروز تا به ابد شد چراغ او

سلطان عشق مهر سلیمان دهد به دیو

گر باد تخت و بخت بود در دماغ او

بگذر از این چمن که بجز داغ همچو گل

طرفی نبسته است کس از طرف باغ او

بلبل که دارد اینهمه مستی ز عشق گل

بویی شنیده است مگر از ایاغ او

گر منکرست وادی عشقت ز خون ما

خون میچکد هنوز ز منقار زاغ او

ما پیر عالمیم و جهان طفلا راه ماست

ما را کجا فریب دهد لهو و لاغ او

اهلی که سوخت در غم هجران بدود دل

دوزخ شدست جنت عیش و فراغ او

 
 
طالب آملی

گل جوشد از مسام خس و خار باغ او

بابل تراود از سر منقار زاغ او

خندد بزیر ابلق ایام بر جبینش

تا گل بجیب کرده ز تشریف داغ او

بنگر ز اعتدال هوای بهار طبع

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه