گنجور

 
اهلی شیرازی
 

ای عکس از آفتاب ترا همبر آینه

کس را چه حد که تیز بیند در آینه

چون عکس خود در آینه بینی و لب گزی

او هم ز دیدن تو گزد لب در آینه

عیسی نماید از فلک آبگینه رنگ

چون پرتو جمال تو افتد در آینه

تسخیر عکس روی تو آیینه کرد از آن

در شیشه کرده است پری راهر آینه

آیینه شد ز عکس تو بتخانه ایصنم

گر باورت زمن نشود بنگر آینه

عکس رخت چو شمع برو افکند شود

در وصف روت شمع زبان آور آینه

سخنش گلو مگیر که ترسم ز عکس تو

خونش برو فتد چو گل احمر آینه

چون بوسه خواهم از تو جوابت بجز نه نیست

یکبار هم بگوی جوابی ور آینه

از عکس آتشین رخ و از برق حسن تو

گویی که مشعلی است پر از اخگر آینه

چون قصه مصور چین و فرنگی است

دعوی چه میکند بتو ای دلبر آینه

از نقش خط و لب همچو شکرت

چون طوطی است در دهنش شکر آینه

ز آن روی آتشین و سر زلف عنبرین

دود دلش بسر شده چون مجمر آینه

داغ ترا بناخن خود تازه تر کنم

زین به که دید صیقله را در خور آینه

دایم چراغ دیده ز روی تو روشن است

چون از فروغ سرور دین پرور آینه

فرخنده باد طلعت شه کز جمال او

شد نور بخش همچو شه خاور آینه

رایش نظر بچرخ فکنده است از آنحکیم

سازد برای حال تو خود اختر آینه

چون او نزاد مادر گیتی و مثل او

زاییده هم نمی شود الا در آینه

تا در دیار دشمنش آتش زند فلک

تابد چو آفتاب ز اسکندر آینه

از تف خون دشمن و گرد سمند اوست

گردون اگر ز زنگ شدش اخضر آینه

بسیار کوفت آهن سرد و نشد چو نعل

کش رو نهد بزیر سم اشقر آینه

ای از جمالت آینه صورت آشکار

وی صورت جمال ترا مظهر آینه

با روشنی رای تو از شرم میرود

اخگر صفت بپرده خاکستر آینه

گر طوطیی ز خیل تو پروا کند برو

زان خرمی سزد که برآرد پر آینه

گر بت نما بعد تو گردد شود خراب

در یکنفس چو بتکده خاور آینه

آید بچشم خصم تو خورشید تاب دار

چون با شرر ز کوره آهنگر آینه

پیش تو زرد رو و زبون همچنان بود

خصم تو گر کند بمثل از زر آینه

مثلت ندید چرخ کهن گرچه پیش چشم

عینک صفت نهاده ز ماه و خور آینه

با آفتاب روی تو گر رو برو شود

گردد چو مه گداخته سرتاسر آینه

در یا دلا گداخته شد گوهر دلم

تا ساخام ز بهر تو از گوهر آینه

ز آیینه پرس صورت حالم که روشن است

گر چه چو نامه نیست سخن گستر آینه

از گوهرست آینه بکر شعر من

کس را نداد دست ازین خوشتر آینه

آیینه رو سفید ازین شعر گشت و کس

چون من سفید رو نکند دیگر آینه

خصم این سواد شعر نیارد بچشم از آن

کش میخ دیده هاست درویکسر آینه

اهلی که شعر روشنش آیینه دل است

شد بر دعای جان توانش رهبر آینه

تا نو عروس مهر بود بر کنار چرخ

تا چرخ را بود زمه انوار آینه

یا رب که باد در کف مشاطه قضا

از آفتاب ذات تو تا محشر آینه