گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

موید منصور مظفر رکن الدوله و الدین، ملک الوزرا العالمین محمد بن صلاح الدین المظفر و شرح نسب شریف و حسب منیف او و ترقی او بر درجات اعلی حشمت رسیده است و در عالم رفعت مناصب بر سر آمده، وزارت کرمان و فارس کرده، در وزارت آن دو حضرت آن شیوه کرم پیش گرفته و آن طریق لطف و مروت رفته که صیت محاسن ایام و لطایف اکرام آل برمک را به خاک افکنده و جراید عواید و دفاتر مآثر آل فرات را به آب فرو داده.

و پدرش صلاح الدین المظفر صدری بود بزرگ محتشم، شرف قدری با شرف بروج فلک مجاور و بصر بصیرتی بر اسرار مقادیر مطلع، شعر:

صارم العزم حاضر الحزم ساری ال

فکر ثبت المقام صلب العود

صفیحه ظاهرش به فرند صلاح و سداد متحلی و صره سینه‌اش به نقود دیانت و خویشتن‌داری ممتلی، شعر:

متکرم متورع من کل ما

یتجنب المتکرم المتورع

اعمال بزرگ چون عمارت ثغرتیز که که دهلیز وزارت است کرده و چون ما او را پیر دیدیم هنوز هر عمل که در کرمان مظنه‌ راحتی بودی به وی تعلق داشت چون وکالت خیول امرای دولت و نیابت دیوان انشای ملوک و انشای دیوان وزارت.

و او را سه پسر بود هر سه دوستکام و فاضل و با اهلیت، و ادیبی معروف را به خانه برده بود و تأدیب و تعلیم فرزندان را ناز او کشیده و ازاحت علل او کرده، و از میانه این فرزندان این خداوندگار به فرط ذکا و وفور هدایت مخصوص بود و از مکتب ادب متخرج و متیقظ و فاضل بیرون آمده و بعد از تحصیل لغت و ادب اشتغال به تعلم علم شریعت اولی‌تر شناخت، خود را در کنف امام نورالدین نیشابوری رحمه الله جای ساخت و چند سال بر وی کتب فقه درس کرد و ادوات تذکیر حاصل تا فقیه شد و تذکیر گفت و چون شاخ شبابش در نیکونامی نامی شد و از تعلم و تفقه فارغ و با ابنا عهد و اقران وقت مخالطتت نمود به کمال فضل و ادب و شمول کیاست و هنر و خفت روح و حلاوت حرکات و حسن محاورت و لطف محاضرت و سهولت اخلاق و متانت رأی و فرط خردمندی بر چشم و دل وزرای ملک و اکابر عصر چنان محبوب و شیرین شد که هیچ حل و عقد و ابرام و نقض امور ممالک بی‌مداخلت و مشاورت او نبود، بیت:

چو خواهد بود روز برف و باران

پدید آید نشان از بامدادان

شعر:

ان الهلال اذا رایت نموه

ایقنت ان سیصیر بدرا کاملا

و هر روز به قوت جد و معونت عقل پای بر درجه منصبی رفیع‌تر می‌نهاد و دست اقبال در دولت خانه‌ای تازه بر وی می‌گشایید و هر سحر از بهار اخلاق بزرگوار او نسیم الطاف زیادت می‌دمید و هر شب انوار کواکب شمایل نامدار او شعاع افزون می‌داد تا کلمات اکابر کرمان بر یگانگی او متفق شد و آثار روزبهی در ناصیه ایام مبارکش واضح، شعر:

له حرکات موجبات بانه

سیعلمو وخیم المرء اعدل شاهد

مواعد للایام فیهه و رغبتی

الی الله فی انجاز تلک المواعد

و آنجا که اکفا و اقران او به چیدن گل لذات از شاخ هوی اشتغال می‌نمودند او در طلب رفعت مناصب و ارتقای مدارج مراتب سعی می‌پیوست، شعر:

قادا الجیاد لخمس عشره حجه

و لداته اذ ذاک فی الاشغال

قعدت بهم هماتهم وسمت به

همم الملوک و سوره الابطال

بیت:

هرگز نشود مرد به بازی غازی

کاهل نکند نشاط تیر‌اندازی

و با این نفس عصامی و دولت نظامی او را همتی که، مصراع:

یری الدنیا و مافیها و حاشاه فأیناه

هر چه او را از حطام دنیاوی به دست می‌افتاد بر اخوان انفاق می‌کرد و ایثار اخدان می‌فرمود تا چنان شد که هیچ داشنمند و صوفی و علوی و محتاج و اهل خیر در کرمان نماند که نه او را رسمی نهاد از زر و غله و خرما و غیره، و مال در وجه بهای جاه مصروف می‌داشت، شعر:

لیس مغبونا بحال

مشتری عز بمالِ

و الفتی من جعل الموا-

ل اثمان المعالی

تا به کرم شامل و بذل وافر شوارد دل‌های خاص و عام را صید و طوطی زبان دوست و دشمن را به ذکر خوب خوش گویا کرد شعر:

یقر له بالفضل من لا یوده

و یقضی له بالسعد من لا ینجم

بیت:

قد تو سرای تاج و کت می‌آید

وز یک سخن تو صد نکت می‌آید

از مشک تبت بوی نیاید چندان

کز خوی تو بوی مملکت می‌آید

و چون ملک دینار ملک کرمان را مسلم کرد و شهر بردسیر را بگرفت خود اکثر اصحاب تیغ و قلم فدا شده بودند و عرصه مملکت کرمان از خواجه و محتشم خال، و ملک دینار پادشاهی لطیف بود عاقل و مردشناس و اهل دوست و این خداوندگار بر دل او چنان شیرین آمد که شیفته او شد و نیز باز دانسته بود که این صدر بزرگوار قول و فعل مجهود خویش مبذول داشته بود و علم هوای دولت او افراشته و در تمهید قاعده تربیت و اصطناع او اندیشه می‌فرمود و مادام که وزیر و اصحاب دیوان بعضی کرمانی و بعضی خراسانی داشت عملی بزرگ و منصبی بلند لایق او نمی‌دید تا اتفاق افتاد و منشی ممالک او عز الدین رحمه الله فرمان یافت دیوان انشای خوییش به کمال فضل و بزرگواری او تفویض فرمود و آن اختیاری بود که (اعطی القوس باریها و اسکن الدار بانیها،) افتاد، کار به کاردان سپرد و حق به حق‌دار داد چه در ان فن ابن بجده آن شغل است و ابوعذره آن طریقت، مایه لغت و ادب حاصل و طبع کتابت و ذکای ترسل حاضر و ادوات مخاطبات و مکاتبات از پدر دیده و آموخته، مصراع:

چون معانی جمع باشد شاعری آسان بود

لاجرم چند سال دبیری آن پادشاه کرد و هر چه املا کرد از کتب و مناشیر همه را نسخت کردند و دست به دست می‌بردند، پس رای ملک دینار چنان اقتضا کرد که چنان که ملوک آل سلجوق به هر دو سه سال ویری از وزرای خویشش و بزرگی از بزرگان حضرت به جانب مکرانات می‌فرستادند تا حساب معاملات و سیاقات خراج آن طرف روشن می‌گردانید و حمل‌های بی‌قیاس و مال‌های بسیار به حضرت می‌آورد و یکی را نامزد آن شغل خطیر کند، در عرصه مملکت خویش جره باز شکارگاه آن خدمت و کره تاز مضمار آن مهم ملم را هیچ خواجه را کافی تر از این بزرگوار نشناخت، او را به اهبتی تمام از خیل و خول و فوجی از سوار و پیاده دو نوبت به مکران فرستاد و هر نوبتی در مدتی نزدیک آن کار نازک را مباشرت نمود و آنچه مقصود پادشاه بود حاصل کرد و نفرت امرای آن طرف زایل گردانید و ایشان را به دانه لطف در دام طاعت آورد و ولایت مکرانات به یمن دم و برکت قدم او پادشاه را مسخر و مستقیم شد و بقایای اموال و خراج چندسالی که در ایام فترات بر ایشان باقی بود تحصیل کرده به خزانه رسانید و به کفایت این مهم و تیسیر این غرض و تمشیت آن کار بر مقتضی رضای پادشاه در حضرت ملک دینار او را آن منزلت قربت حاصل شد و آن مکانت حرمت او را بفزود که محسود اصحاب دیوان شد و وزیر وقت ناصح الدین ابو زهیر را آن کفایت بر مذاق حال خوش نیامد و ولایت خبیص که مستغل ملک بود و مظنه نقد رکنی پیش از این در تصرف آن بزرگوار بود و هر سال مبالغ از آن به خزانه می‌رسانید فی الجمله دواعی حسد عقارب حقد را در دل بوزهیر و جمال کرندی و اصحاب دیوان افگند تا تقریر پادشاه کردند که از معاملات خبیص مبالغ و بر وکلای رکن الدین باقی است. و ملک دینار در باب زر بر مادر و فرزند خویش رحمت نکردی چنان که از گفت او نقل کردند، (و العهدة علی الراوی،) که اگر من درستی زر در پیشانی پسر خویش بینم پیشانی او بشکافم و زر بیرون آرم.

فی الجمله رای پادشاه بر وی متغیر شد و آتش خشم او تیز و او را به مبلغ یک هزار و هفتصد دینار رکنی مواخدت فرمود. چون مبلغ هزار دینار گزارده شد و در ادای باقی تاخیر و توقف می‌افتاد از آنجا که تیز دندانی حرض ملک دینار بود فرمود تا اورا موقوف کردند و در خانه پرده‌دار خویش محبوس داشت، چون مدتی برآمد امیر جمال الدین حیدر بن ابراهیم که امیری بود از امرای ترکمانان خراسان و به خدمت ملک دینار آمده و ملک او را کوبنات و سرحد خراسان به اقطاع داده و مردی بود متمیز و متودد و رکن الدین چنان که بر شارع هر دلی جوازی داشت مهر او در زاویه دل جمال الدین حیدر هم پای باز کرده بود، به حکم نصیحت با ملک گفت مسلمانی را مردی فاضل بزرگ محشتم و خدمتکاری مشفق موقوف فرموده و زر نقد می‌خواهی، در وسع او زیادت از آن که گزارده نیست مصحلت آن است که او را خلاص دهی و من ضامن وی باشم تا به تدریج از عهده باقی بیرون آید. تیر این کلمه بر غرض قبول آمد و او را خلاص داد و در صحبت امیر جمال الدین حیدر رغبت کوبنات نمود و در کوبنات مدبر امور و فرمانده مطاع و حاکم مطلق شد و امیر جمال الدین محکوم و مطیع او.

و چون ملک دینار حق خدمت آن بزرگ نشناخت و در مقابله سوابق وفا صواعق جفا تقدیم نمود حق تعالی او را به این کبیره مواخدت کرد و دارعه دولت و قبای بقا از وی برکشید و از تخت مملکت او را به تخته مهلکت رسانید و چنان که پیش از این معلوم شده است کرمان به وفات او به هم برآمد و پسر او فرخ‌شاه بر جای پدر نشست و احوال او چنان که معلوم شده است در اضطراب افتاد و سرهنگان غلبه نمودند و حشم غز را از شهر بر در زدند و روی به محراب حضرت خوارزم آوردند و التجا به خدمت خوارزم‌شاه کرد تا لشکری فرستد و غز را مقهور گرداند و سکه و خطبه به نام او کردند و رسول و قاصد بر این مهم متواصل و مترادف داشت و از کوبنات هم بر این قضیت می‌نوشتند و در استدعای فوجی از حشم منصور و تسلیم ولایت موافقت ‌می‌نمودند.

بعد اللتیا و التی نصرت الدین اتابک پسر محمد اُنَر به کرمان رسید و کدخدای و مدبرکار او رضی الدین ابوبکر بن علی نیشابوری خواجه مستجمع آلات سروری همتی عالی و مالی وافر و مجالی فراخ، و چون شهر بردسیر به اتابک نصرت الدین دادند جمال الدین حیدر به حکم سوابق معرفت و مواصلتی که میان ایشان بوده است از کوبنات باز وی پیوست و رکن الدین مصحوب او به اعزاز و اکرام، و چون آن خداوند را با رضی الدین اتفاق ملاقات افتاد در او جایی مکین یافت و رضی را با وی خوش افتاد و در احترام و توقیر او مبالغت نمود تا ایام اتابک نسره چنان که معلوم است منقرض شد و نایره سیاست او منطفی و بر عقب مراجعت جلال الوزرا از کرمان از حضرت جلت شخصی نامعلوم را به کرمان فرستادند چون بومی شوم یعنی حاجب عمر ناخوش منکر بی‌بصیرت بی‌بصر. و در دولت او ناصح الدین ابوزهیر در پیش کار افتاد و مجمره سینه او از حقد رکن الدین و صدر سعید نظام الدوله عثمان رحمه الله پر اخگر کینه، و تا این دور ابلهی می‌جست که به دست او مار مرادی بگیرد و به مدد جهالت او غرض خود برآورد، وجود و حضور حاجب عمر فرصت تمام دانست و از پس پرده حماقت حاجب عمر حکم موقوف داشتن رکن الدین و نظام الدوله بیرون آورد و هر دو را به علت مصادره مال محبوس داشت.

و به قول:

و اذا انتهت الی السلامه

فی مداک فلا تجاوز

اینجا دیگر سرپلی است که بی‌اجازت حفاظ برنمی‌توان گذشت و باژگاه منعمی است که بی‌رشوت ثنا مجاوزت نمی‌توان کرد، حقوق نعمت نظام الدوله رحمه الله سر راه سخن گرفته است و به زبان حال می‌گوید که (ما احوجنی الیی دعائک) مصراع:

اذکر محبتا و حسن دادنا

گیرم که تو را قوت دست دفع آن ستم بر من رفت نبود زبان ذکر خیر و دعایت کجاست؟

صدر کبیر نظام الدوله خواجه‌ای بود دانا و زیرک و صاحب مروت و بذول و خورنده و بخشنده، شعر:

تعود بسط الکف حتی لوانه

ثناها لقبض لم تطعه انامله

و لو لم یکن فی کفه غیر روحه

لجادبها فلیتق الله سائله

خود را بر این عادت کریم و بذل عمیم از مبدا (عمرا انبوبا فانبوبا) به صدر دیوان استیفای ممالک کرمان رسانید بعد ما که اکثر اعمال جزوی از کدخدایی امرای دولت و عمل املاک خاص و امثال آن کرده بود و بر دقایق معاملات و حقایق محاسبات کرمات واقف شده، در این باب اسرار زعما و باز یاران ولایت بدانسته و ایشان را به شمول معرفت در قید اسر آورده و به حسن معاشرت و فرط مراعات و فیض احسان رقاب احرار کرمان را بر بقه عبودیت بسته و به دست هر دوستی گل تفضل داده و بر گردن هر دشمنی غل ذل نهاده تا در کرمان کریم بر اطلاق و منعم به اتفاق شده و خواص و عوام هر بامداد خدمت درگاه و سلام مشاهده جمال او وظیفه خویش ساخته و بعد از نماز فرض بامداد آن را واجب شناخته.

فی الجمله وزیر بوزهیر آن دو بزرگ را به دست حشم خوارزم بازداد و در ایذا و مطالبت وصیت می‌کرد تا اصداف کیایی ایشان از دُرر نعمت تهی گردانید و اخلاف کدخدایی ایشان از دِرر ثروت خالی کرد و چون حاجب عمر در این میانه سقط شد پسر ابله او خود جمله کرد و پنداشت که اشارت وزیر بوزهیر فرمان خدای است، نظام الدوله را به قلعه کوه فرستاد و او را در شکنجه و عقوبت هلاک کرد، شعر:

فعطل صدر مجلسه المحلی

و اغمد سیف دولته الشهیر

و ذاق محاقه قمر منیر

یضی الدست منه و یستنیر

سقی الله ثراه و جعل الجنه مثواه ولاعاش من ارداه.

و چون وزیر نظام الملک طوسی عمیدالملک جهشیار فارسی را هلاک کرد در آن معنی یکی از شعرا گفت شعر:

اتفرح ان قتلت جهشیار

فکم لله مثل جهشیار

بیت:

ردی ز جهان نظام عثمان کم و کاست

تا خود بنشینی اندر این ملکت راست

ایزد دگری قهر تو را بگمارد

ای بس عمر و علی و عثمان که وراست

و خداوند رکن الدین را مدالله عمره و ادام عصره چون کردگار یار بود و جبار نگاه‌دار و جوی حیات او پرآب و علمای خدم در استقبای او مستجاب از قید کید اعدا چون موی از خمیر بیرون آمد و خود چنان که مذکور است در آن وهلت امرا شبانکاره نزدیک امدند و حشم خوارزم را از شهر بیرون کردند و به شهر بردسیر تسلیم شبانکاره شد امیر قطب الدین مبارز به ذکا فراستی و نور هدایتی که داشت و علی مرور الایام ذکر مناقب و صیت فضایل رکن الدین شنیده بود هیچ کس در نظر اختیار او نیامد و سایه عنایت او بر هیچ آفریده نیفتاد الا بر آن مخدوم و فرمود که به حکم نیابت او در دیوان بنشیند.

بامدادی وزیر بوزهیر به دیوان شد و رکن الدین را دید در صدر نیابت مربع نشسته، جهان بر دیده او تاریک شد و رشته امید او به حیات باریک، و دانست که این ختم ایام رفاهیت است و جریده دیوان کراهیت، از آن جای باز بر سعی آن کریم به انتقام بازگشت. حق ذوالجلال والاکرام هر روز رایت احتشام آن محدوم به فرط اعتلا مخصوص داشت و اراذل اعدای او را در سجن ابتلای امتهان محبوس، و درجات منزلت او هر روز رفیع تر می‌شد تا آن روز که امرای ایگ عزیمت بر معاودت خانه قدیم مقصور فرمودند، جمله اکابر کرمان را با خود به ایگ بردند و همه را به بلای جلای وطن مبتلی کردند و منصب نیابت مملکت به رکن الدین مفوض فرمودند و قائم مقام خویش در کرمان بنشاند. چون چندگاهی بگذشت امیر مبارزالدین را تغییر رایی حاصل آمد یا تجدد خیالی روی نمود بی‌سبیی ظاهر سعد الدین ابوسعد را که منشی و صاحب سر او بود به حکم نیابت نامزد کرمان فرمود نه بر آن وجه که با خداوند رکن الدین خطابی کند یا طریق عنف پیش گیرد. و این سعد فضلی و خطی داشت اما مردی پراگنده افاک سفاک بود و در میزان معاملت کفه قول او با کفه عمل موازی نه، شعر:

و کان وسواس الفؤاد یروعه

من جنه او نشوه او افکل

چون به بردسیر رسید تیغ اسراف از غلاف خلاف برکشید و قدم مبادره و مصادره پیش نهاد، رکن الدین از سرای عمل بازگوشه شرف ذات خیوش کرد و زمام شغل به سعدالدین سپرد.

اگر گویند چرا ذکر خداوند رکن الدین آنجا که امیر قطب الدین مبارز منصب نیابت تفویض به وی فرمود نکردی گویم از آن که نخواستم که مصروف سعدالدین افاک سفاک باشد و اگر گویند چرا آنجا که با نظام الدین تیغ مقاتلت کشید و درع مجادلت پوشید نکردی گویم از آن که نخواستم که سمت خروج بر پادشاه به حسن خصال او منسوب باشد، شعر:

کتمت سر الهوی و القلب منشئه

و کیف اکتمه و الدمع مفشئه

آن چه حکم حلال زادگی و شرط حسن خدمتکاری بود در آن موضع به جای آوردم و تلویح به جای تصریح بداشتم چون تشریح اجزا و احوال و تصریح اسما و افعال می‌فرمایند پرده کتمان از عروس اسرار برداشته آمد و غث سمین انساب و خیر و شر اسباب در ضبط قلم آورده شد، بلی چنان که مذکور است تا نظام الدین مصاف مرزغان شکست و بازبردسیر آمد سعدالدین حاکم بردسیر بود پس نظام الدین او را به علت اشتغال به علم فلسفه و مجالست با اهل آن متهم کرد و او را از دست شغل برگرفت و در پای فیل عزل انداخت و منصب عمل نیابت و وزارت کلی به رکن الدین مفوض فرمود و مدت یک سال کار ملک برقرار بود وحال ولایت بر نظام، و نظام الدین در مجلس هزل و کسل بر وِساوه طرب و بطر تکیه کرد و رکن الدین به ترتیب حشم و مایحتاج سرای او قیام می‌نمود و چنان چه معلوم است با نظام الدین گفتند که یا سرادق عزیمت دفع غز بیرون زند تا در شهر علوفه بماند یا از خزانه خود خرج کند چه وجوه دیوانی نمانده است، از شمول غفلت و قلب مبالات به حال جهانداری نمی‌شنید تا سال دیگر که دست احتیاج پای لجاج از جای ببرد و آب ضراعت تخته قناعت سترد و خناق اضطرار حلق اختیار بفشرد. نه در دیوان وجهی و نه نظام الدین را دل انفاق و نه رکن الدین را قدرت و مکنت نقدینه.

نظام الدین خود را و جماعتی مفسد ناپاک را بر دست رعیت افگند و جواز خود را وجهی ندانست، هزار رحمت حق تعالی بر خلق سمح و طبع سهل خداوند رکن الدین باد که اگر در این وقعه فتنه به جای او وزیری گرسنه‌چشم و پیشوایی طموع بودی هر روز هزار مسلمان از رخم سنگ و چوب شبانکاره هلاک شدی، علم الله و کفی به علیما که چند کرت دیدم که بیچاره‌ای به خدمت وی می‌پیوست گریان و نالان و آن خداوند مال او بر خود گرفته است و او را خلاص داده و از آن جمله یکی منم که از جهت وقفی که به دست دارم هر به دو سه روز چیزی می‌خواستند و ده دینار و پانزده دینار رکنی حوالت می‌کردند و من به حبه‌ای درمانده بودم و آن خداوندگار حرس الله ظل دولته بر من ابقا می‌فرمود ورخصت نداد که حبه‌ای از من به زیان شد، اگر شکرر آن یک نعمت از انعام‌های آن خداوند گزاریم هرگز از عهده آن بیرون نیاییم جزاه الله خیر الجزاء.

چون یک سال بر این عذاب بگذشت و هیچ تیر حیله در جعبه تدبیر نماند و سال نو درآمد هم آن خداوند در بحر تفکر به طلب دُر صواب غوطه خورد و رایی زد که هرگز اندیشه آن چهار شخص که دهات عرب بوده‌اند یعنی معاویه و زیاد و عمرو بن العاس و مغیره بن شعبه به کنه آن نرسیدی،

اذا هم القی بین عینیه عزمه

و نکب عن ذکر العواقب جانبا

(کثرة النظر فی العواقب مجبنه فاذا عزمت قتوکل علی الله.)

پس مصلحت در آن دید که خصم را از درع شوکت برهنه گرداند پس بر او تیر باران قصد کند، حشم نظام الدین از جهت بی‌نوایی و سبب گرسنگی پراگنده می‌شدند، برادر او سیف الدین محمد کژکلاه در خدمت او مانده بود تقریر کرد که امیر قطب الدین مبارز به مکاتبت مبالا نمی‌نماید و حقیقت این حادثه که ما را افتاده است باور نمی‌کند و به مدد رجال و عدد اموال معونتی نمی‌دهد طریق آن است که سیف الدین محمد به خدمت او رود و صورت حال باز وی نماید و سورت واقعه بر وی خواند مگر اثر کند و منهج اغاثت و اعانت مسلوک دارد.

سیف الدین را گسیل کردند و نظام الدین با غلامی ده پانزده و جمعی شبانکاره معدود بر درگاه و قلاع ماند و چنانچه معلوم است رفت آنچه رفت تا افواج بلا متراکم شد و امواج محنت متطلاتم (و زید فی الطنبور نغمه) و ملک عجم‌شاه به حشم غز رسید و در شهر آمد و منصب وزارت بر قاعده ممهد در نصاب اهل گذاشت و همگی امور ممالک و مصالح باز رای رکن الدین افگند و آن خداوند در وادی آفات و بادیه مخافات از چنگ شبانکاره قلعه و تهدید غز با معارف کرمان از کمال لطف و حسن مدارا تسکین نوایر فتنه می‌فرمود و به حفظ قوانین مصالح لشکر و رعیت قیام می‌نمود تا آن روز که مثل:(جری الوادی فطم علی القری) و لشکر فارس و عزالدین فضلون در ولایت آمدند و به حلول او در عرصه کرمان هم دندان صولت شبانکاره قلعه کنده شد و هم مخلب طمع غزاز کرمان شکسته و شبانکاره قلعه پناه با عزالدین فضلون برد و راه تواضع رفت و سخن از سوخضوع گفت و غز میان اقدام و احجام فروماند.

خداوند رکن الدین قرعه استخارت بگردانید (علیکم بالسواد الاعظم) برآمد دست اعتصام در شاخی زد که بیخی راسخ اشت، (الکلاب علی البقر) برخواند و غز را با شبانکاره بگذاشت و با جماعتی از خدم خویش با امیر عزالدین فضلون پیوست. چون غز شوکت فارس دید و انضمام وزیر و خواجگان و حشم کرمان با ایشان حد معرت او مفلول شد و دست کفایت او مغلول، از شهر برون جستند و روی به جانب بم نهادند و ملک کرمان و شهر بردسیر پادشاه اسلام را ملک معظم خاقان اعظم وارث سریر سلیمان سلغر سلطان عادل جهان مظفر الدنیا و الدین مغیث الاسلام و المسلمین ملک ملوک العالمین ابوالمظفر سعد بن اتابک زنگی حرس الله ظلال اقباله و ارسی قواعد مملکته مسلم شد و عزالدین فضلون در شهر آمد و لشکر فارس به سلامت بازگردید، شعر:

فعم الامن و انقطع التمادی

و آب الملک مخضر المراد

بیت:

جهان ظلم‌فرسود ز عدل او بیاسود

زمین وحشت‌آلود ز هر بلا بپالود

پس چنان که مذکور است چتر پادشاه عادل عمادالدنیا و الدین محمد دام ملکه به کرمان رسید و بر عقب وصول رایات او به کرمان مثال اعلی پادشاه اسلام اعلی الله شانه مشتمل بر استدعا خداوند رکن الدین و دیگر صدور و امرای کرمان رسید در اثنای نهضتی که به جانب عراق می‌فرمود، بر حکم فرمان روی به حرم کرم و حضرت معظم پادشاه اسلام لازال ملکه آوردند، چون سعادت مثول بارگاه اعلی اعلاه الله حاصل کردند و پادشاه به نظر فراست ملکانه در خَلق و خُلق هر یکی نگاه کرد نقاش معرفت او طرح عمل هر یکی بر درج خاطر خویش افگند و به وُوای وسیم و چهره قسیم و لطف عمیم و بشر عظیم خداوند رکن الدین معجب شد، عرضی دید لآلی معالی از او متلالی و هیئتی دید سیمای تایید سمایی از او لایح و رأیی دید برق خنده فتوت از او جهنده و خُلقی دید نسیم مشک مروت از او دمنده، شعر:

تدفق کف بالسماحه ثره

و اسفار وجه بالطلاقه مشرق

غرس هوای این بزرگوار در چمن ضمیر آن پادشاه کاشته شد و مُهر مِهرش در خزینه دل نهاده، مصراع:

گویی که هزار سال عاشق بودم

و او را منصب شرکت ملک را و درجه وزارت را متعین شناخت.

چون از مهم اصفهان فارغ شد و در کنف دولت و ضمان سلامت باز دارالملک شیراز آمد خواجه اثیرالدین سمنانی را که وزیر بود نامزد کرمان فرمود و زیور وزارت از وی فروگشاد و بر عروس روزگار خداوند رکن الدین بست، شعر:

فحاز شیراز ما لم یوته احدا

و ضم فارس ما لم یلقه ابدا

شعر:

بعدلک ادرک المظلوم ثاره

و فضلک شاد بانی المجد داره

و قبلک هنی الوزرا حتی

نهضت لها فهئت الوزاره

به دور دولت او جهان مجد و شرف را آیین بستند عالم فضل و کرم را بیاراستند در سایه جناح معدلت او دیده شاهین‌آشیان فرخ حمام شد و از مواد مکارم او در حدود فارس و کرمان هیچ محتاج نماند، مدت یک سال مراعی آمال در جناب کرم عمیم او خصیب بود و جمله خلایق از نصاب مرحمت او با نصیب، و هر کجا برید صبا روایح نوافح مشک صیت کرم او می‌رسانید خواص و علمای آن طرف روی به جانب شیراز می‌نهدند و اکثر معارف اصفهان و ائمه فضلا و شعرای وطن باز کنف افضال آن وزیر آوردند.

چون خواجه اثیر سمنانی از کرمان باز حضرت شیراز شد فرزندان او را بر رضا به انعزال و انزوا در زاویه اهمال ملامت کردند و با آنکه مردی پیر بود و از عمل و طلب مناصب سیر شده به اغرای فرزندان چنان معلوم شد که دهی داشت فدا کرد و عمل باز خرید و وزیر شد بی‌آنکه خداوند رکن الدین به یک حبه مخاطب شد یا به قدر سر مویی از حرمت و قربت او باز کم آمد، بلی این ساعت اسم وزارت بر اثیر است و دیگر اعمال حضرت و مصالح مملکت به رای او موکول به نظر حس تدبیر او موصوف و انتظار خدم چنان که ساعة فساعة تجدید تولیت استیناف رود. فرض فائت را به قدر طاقت قضا کرده شد و سخن برسید و از مناقب ذات و جلائل صفات او هزار یکی گفته نشد. شعر:

یفنی الکلام و لا یحیط بوصفه

ایحیط ما یفنی بما لا ینفد

آمدیم باز سر قصه کرمان و تزاید اختلال احوال آن از تبدل و الیان و ترادف مقطعان.

پادشاه اسلام اعلی الله شانه ولایتی عریض به دست کرده و لابد از آن عمارت باشد و ارتفاع و فایده‌ای که به خزانه او رسد، تا هر به شش ماه و یک سال والیی نو و مقطعی تازه آید محال است که ولایت کسوت عمارت پوشد و رعیت به وی سلامت بیند و شربت راحت نوشد چه هر چه مقطع که می‌رسد آنچه می‌بیند از حاصل وقت و موجود دخل می‌برد و چیزی از مستقل به طریق قرض یا بر سبیل عنف نیز استخراج می‌کند و چون مقطع دیگر می‌رسد گرسنه و برهنه و کیسه تهی آورده که پر کند تکلیف از سر می‌گیرد و تعذیب به رعیت آغاز می‌نهد، و تا حال بر این نسق رود عمارت و راحت متعذر باشد والسلام.