گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

در جمادی الاولی سنه اثنتین و ستمائه و آخر ماه دی سنه خمس و تسعین خراجی صاحب عالم عادل فخرالدوله و الدین احمد بن سعد بندقه ادام الله علوه را از حضرت شیراز به کرمان فرستاندند، مردم پنداشتند که خواجه‌ای است از عداد خواجگان پیش که پیش از این از خراسان دیگر اطراف به کرمان رسیده‌اند، چون با ائمه و خواص مردم و افاضل کرمان در کتب خانه معارف باز کرد و با منتجعان و محتاجان سر کیسه کرم بگشاد بدانستند که آن صدر بزرگوار نه از دست دیگر صدور است که عالَمی است در صورت عالِمی و جهانی است در کسوت انسانی، و مدت دو سال و کسری که در کرمان بود هر روز فنی از فنون فضل و کرم و نوعی از انواع لطف و شفقت بر خلق خدای اظهار می‌کرد تا رعیت کرمان خاص و عام عاشق آن اخلاق شهدآمیز و شمایل عشق‌انگیز شدند و چون از حضرت شیراز او را صاحب کرمان می‌نوشتند دل بر آن نهادند که او را به اهل کرمان ارزانی داشته‌اند و کلی به ما گذاشته، و یک سال که ابوخالد ظالم در کرمان بود اگر نه تریاق لطف مساعی آن صدر بزرگوار بودی زهر افاعی شطط بوخالد دمار از مردم برآوردی و از این جهت سوز مفارقت خدمت او زیادت التهاب می‌نماید و رفتن او سبب فرط اضطراب و تشویش خواطر می‌گردد.

و پیش از این شرح داده شدش که روز رحلت عزالدین فضلون از کرمان چه صعب روزی بود بر مردم، آن روز در جنب خروج آن بزرگوار عید می‌نمود، شعر:

رحلت فکم باک باجفان جوذر

علی و کم باک اجفان ضیغم

بیت:

رفتی که مباد بی‌تو خوش یک نفسم

وز گردش روزگار این درد بسم

چند روز از شهرستان بیرون آمد و در باغی توقف نمود آن چند روز خاص و عام مقام باز حوالی آن منزل میمون آوردند و جماعت علویه و ائمه هر روز در حضرت او چندان دود آه حسرت بر می‌کشیدند که شعله آتش توجع به آسمان می‌رسید و چندان اشک گلگون نثار خیری چهره‌ها می‌کردند که هم آن خداوند ملول می‌شد و به شفاعت مردم را گسیل می‌کرد، شعر:

ذکر الرحیل ففاض منی الادمع

و دنا الفراق ففض منی الاضلع

و علمت ان القلب بعد فراقهم

کالدمع من الم الجوی تتقطع

و تمامت انعام او بر رعیت کرمان و لطف آخرین آن بود که ابوخالد ظالم را پیش از حرکت مبارک خویش گسیل کرد و پس از دو سه روز خود برنشست و روز رکوب مبارک از ولوله ناله‌های زار و زلزله دل‌های بی‌قرار مجاری رخش او اخدود خدود را خون‌آلود می‌گردانید و گرد موکب حشمش صحائف خواطر را دوداندود می‌داشت لاسیما حال آن بی‌چاره که جناح اشبال بر احوال من پوشانیده بود و مرا به سجال افضال سیراب گردانیده و تاهیل تعلیم فرزند عزیز شرف الدوله و الدین محمود ابقاه الله فی دوله والده ارزانی داشته و مرا سلمان البیت گردانیده و اثر غیبت او این ساعت آن نکایت می‌نماید که خکایت شکایت او تعذری دارد لاجرم بی‌مربی و پناه مانده‌ام و خانه بر خود زندان کرده و گرسنگی و برهنگی شعار و دثار ظاهر و باطن خود گردانیده، بیت:

چشمی که تو را دیده بود ای دلبر

خود چون نگرد به روی دل‌خواه دگر

بیت:

فلو انی قدرت غمضت عینی

فلم ابصر بها حتی اراکا

در مدت مقام خواجه فخر الدین در کرمان از حضرت شیراز فخرالدین عباس را با چند امیر دیگر و فوجی از حشم منصور به کرمان فرستادند از جهت استخلاص ولایت خبیص و اندوگرد و رایین که در دست حسام الدین ایبک بود و شهاب الدین محمد تیتار، و اگر چه بر ظاهر طاعت پادشاه می‌رفتند و به زبان دم عبودیت می‌زدند از مال و منال ولایت هیچ به دیوان دارالملک نمی‌دادند، بر پادشاه لازم شد آن کار را تدارک کردن، فخرالدین عباس را فرستاد و رایین را مسلم کرد و قلعه اندوگرد را از دست شهاب الدین محمد تیتار بازگرفت و به جانب خبیص شد و از بردسیر التماس حضور خواجه و اقضی القضات ولایت کرد مدد را، هر دو تجشم نمودند و به خبیص شدند و به یمن قدم و دم بزرگان عباس را کاری رفت و آن فتح برآمد و امیرحسام الدین ایبک شهر خبیص تسلیم کرد و بیرون آمد. و عباس در خبیص سجاده سالوس بگسترد و از خوردن خرمای هر بستانی تحرز نمود و از خوردن آب هر جویی تفزز، شعر:

صلی فاعجبنی وصام فرابنی

نح القلوص عن المصلی الصائم

و مردم را به این زرق به فریقت اقضی القضات ولایت و جماعی که به این معنی مطلع شدند تمنی کردند که پادشاه عباس را نامزد کرمان کند. چون باز حضرت شیراز شد و او را کاری شگرف برآمد و نامی نکو کرد و حسام الدین ایبک را به خدمت برده و ولایت کرمان او را سپرد و به وی ارزانی فرمود. غره شوال سنه اربع و ستمائه موافق با ماه اردیبهشت سنه ثمان و تسعین و خمسمائه در شهر آمد و مردم پنداشتند که عباس بن عبدالمطلب عم پیغامبر به کرمان آمده است و اعتمادی زیادت از حد بر حلال‌خواری و کم‌آزاری او کردند، چون مربع بنشست با برادری هنو بچه و خواجه‌ای لوری چهره و فوجی از ترکان گرسنه، مصراع:

نه چنان آمدی که بنمودی

طراز رایت او بود، سر کیسه حیل بگشادند و در دیوان ظلم بازنهادند و مبدا ظلم و مظلع عدوان آن بود که عباس و برادر و خواجه خلوت کردند و در اندیشه آن که مال و منال مسلمانان که بر صحراست چون برند روز می‌خوردند و غله بر صحرا می‌گذاشتند و ضرری و احتیاطی که هر سال از دیوان می‌کردند در توقف داشتند و بازیاران فریاد می‌کنند که جو کلی در خاک ریخت و وقت حصاد گندم آمد، از توقف و تاخیر اکثر غله بر صحرا منغص و بی‌خیر شد پس هر دهی خاصه خود را قراری دادند و جانب اختیاط را مهمل گذاشت و بازیار و ارباب را سر درهم داد، چون بازیار دید که غم مسلمانان نمی‌خورند و راستی مرعی نخواهد بود و تا آخر سال او مخاطب خواهد بود روا نداشت که یک من غله به ارباب دهد. مزارعان بی‌چاره در مهاوی حرمان افتادند و به محلس حکم و سوگند بازیار تمسک نمودند هیچ فایده نبود، بازیار می‌گفت که حاصل ارباب و ..... را همه برگرفتند.

بی‌داد دوم: آنکه از عهد غز باز ربعی از منال مسلمانان بر می‌گرفتند و در وجه علوفه حشم می‌نهادند و این قاعده مستمر شد و عباس و اصحاب به اول بنا آن نهادند که مثال مسلمانان کلی برمی‌داریم و رعیت می‌باید که امسال مضایفت نکنند و طریق مجاملت سپرند، مردم را این معنی کفر نمود و فریاد از نهاد مزارعان برآمد پس حاکم ولایت ملک القضات و امیرفخرالدین هوشنگ در این باب سخن گفتند و عباس را از درجه علو این غلو فروآوردند و به شفاعت ایشان باز نیمه آوردند و غرض ایشان آن که بر ثلث مقرر شود، بعد از تنفیص غلات و تنغیض ارتفاعات و تضرع مردم و رنج دل رعیت بر ثلث مقرر کردند بیرون از آن که در سر از ده ‌ها خود را مقرر کردند و بازیار را این تهور و تهاون حجت شد و جانب ارباب را مهمل گذاشت.

ظلم سیوم: آنکه پیش از این غز و غیره که ربع غله رعیت می‌گرفتند جماعتی مخصوص را از اهل حرمت و بیوتات و ائمه از این خطاب معاف می‌داشتند و آن را موضوع نام نهادند و تا ابوخالد ملعون آمد امرا و مقطعان متقدم آن رسم را ممضی و مجری می‌داشتند. ابوخالد علیه من الله ما یستحق این رسم محمود از میان برگرفت و جانب احترام علما را رعایت نکرد و موضوع ایشان نداد و این بی‌حرمتی سنت عباس شد، کلی این طریق مسدود داشت و موضوع ائمه را محمول انبار خویش کرد.

و از اخلاق فظیع و افعال شنیع او بخلی بود که گربه را لقمه‌ای نمی‌داد و موری از انبار او دانه‌ای نمی‌کشید، شعر:

و یحبس الروث فی اعفاج بغلته

بخلا علی الحب من نقر العصافیر

بیت:

به نادادن چنان خو کرده خواجه

که هرگز هیچکس را چیز ندهد

بر او تا نام دادن بر نیفتد

گرش قولنج گیرد تیز ندهد

و عجب‌تر آن که عباس و برادر و خواجه و فوجی مدبر گدا که با وی بودند در یک بوته ریخته بودند و همه از یک قالب برآورده، همه در مساوی متساوی، مصراع:

سواسمه کاسنان الحمار

همه نادان، همه بخیل، همه ظالم، همه متکبر، مصراع:

و من العجائب ممسک متکبر

و از ابواب اسراف عباس یکی آن بود که گوسفندی از آن وی گم شد و تهمت بردن و خوردن او بر اهل محلتی معین نهادند، اهل این محلت را به صد دینار رکنی مخاطب داشت و موکل بر سر گماشت و مردم آن محلت مرد و زن و اطفال التجا باز جامع آوردند و سه شبان روز نخفتند و یا رب کردند و خدای خواندند و بوریای مسجد بسوختند و پس قصد سوختن منبر کردند، به آن بی‌چارگان رحمت نکرد و به آن تضرع التفات ننمود و پنجاه دینار رکنی از ایشان به چوب بستد.

و بدعتی که وهم هیچ ظالم به آن نرسیده بود و هیچ متعدی در آن خوض نکرده جز عباس آن بود که چون مهر ماه که وقت عمارت و زراعت تخم شتوی سنه تسع و تسعین است در آمد فرمود که تخم ده‌ها مضاعف کنند و مزارعان بی‌چاره را الزام داشت تا محقری دهل که به صد محنت از دست تقلب بازیار باز گرفته‌اند باز دهند تا به بکارند و غرض او آن که می‌دانست که اگر درویشی را صد من غله رسیده است خورده باشد این ساعت او را نمانده باشد که تخم زیادت کند و با بازیاران گفته بود که هر کس که تخم زیادت ندهند من از آن خود بدهم تا او را مداخلتی در ضیاع مسلمانان حاصل شود و روز دخل به علت آن منال درویشان ببرد و مزارعان از خوف مستقبل و توهم دعوی شرکت هر که غله داشت داد و هر که نداشت خان و مان فروخت و تخم زیادت ترتیب ساخت و جگرها خون می‌شد که اگر این ناشیرین تا وقت غله در کرمان بماند چه منصوبه‌های ظلم فروچیند و لعب‌های شطط بیرون آرد، زهی لطف الهی، مصراع:

هنوز اندر جهان آزاد مردی است

هنوز اندر خاک کرمان درویشانی و بی‌چارگانی‌اند که دعای ایشان مسموع است و همت ایشان موثر.

و از کبائر جرائم او دیگر آن بود که وقع و ابهت ملک برداشت و ملک عمادالدین محمد بن زیدان را که فرزند اتابک است دست حکم فرو بست و زیور نفاذ از عرایس اوامر و نواهی او فروگشاد و او را چون دیگر خیول اقطاعی معین کرد و هر به چند روزی از دیوان وجهی محقر بدادندی تا پیوسته سرای او بی‌نوا و بی‌ترتیب می‌ماند بر ایهام آنکه از حضرت شیراز چنین می‌فرمایند، و این کودک به کمال تجلد و خردمندی به این مشیت تصبر می‌نمود و طریق تحمل مسلوک می‌داشت، شعر:

و عاقبة الصبر الجمیل جمیله

و احسن اخلاق الرجال التجمل

این سواد احتمال تفاصیل افعال این مخاذیل نکند، (و حسبکن من القلائد ما احاط بالذتی) مثل است، قیاس باقی اعمال به این فرمایند کرد