بخش ۴۷ - گفتار در رفتن محمدشاه به جانب بم و اراده غدر کردن با سابق علی و به هزیمت به گواشیر عود نمودن
چون در سنه ثلاث و سبعین و خمسمائه خراجی، در بردسیر چنان قحطی تنگ فرا کرد و آب بینوایی به لب رسید وزیر قوام الدین زرندی و ترکان متفق شدند و تقریر کردند که روزی چند، به جانب بم باید شد به مهمانی سابق علی، که سابق علی اگر چه به ولایت بم مستولی است، آخر چون پادشاه وقت و صاحب حق، ولایت به وی رسد، مراسم خدمت فرونگذارد و حق نعمت ملک بهرامشاه را رعایت کند. بر این تقریر عزم بم کردند و چون رسیدند، سابق علی بشاشت کریمانه نمود و در موکب عبودیت بایستاد.
اکنون که درآمدی و بنشستی خوش
بگشا کمر و کله بنه موزه بکش
مجهود طاقت در میزبانی بذل کرد و پادشاه را مفرد و لشکر را جدا شرط انزال و حکم ابذال به جای آورد و مواجب همه معین و مبین گردانید.
چون روزی چند در ریاض آن نعمت چریدند و احشای پالوده را به الوان مطاعم الوده کردند، بر مقتضای گرسنه چون سیر شود، رگ فضول در وی بجنبد و فرموده (نعوذ بالله من الکریم، اذا اجاع و من اللئیم اذا شبع.) ترکان غدار مکار خونخوار نابکار سفاک بیباک ناپاک هتاک، چون رواج کار سابق و گرمی بازار دولت او دیدند شهری ساکن و رعیتی ایمن و حضرتی پرخواجگان معتبر و حشمی در طاعت یک سر و بازاری به انواع نعم آراسته و خطه پرمال و خواسته و تصاریف دهر از حومه او برخاسته و کاری مستقیم و امتی در نعیم مستقیم؛ عرق حسد در آن طایفه بدکردار در کار آمد و با هم گفتند چرا باید که دارالملک بردسیر که مرکز سریر سلطنت و صدف گوهر مملکت است، به آن صفت به صنوف قحط و بلا ممتلی باشد و بم که ربوده دزدی و دزدیده سرهنگی باشد، بر این نسق به فنون خصب و نعمت متحلی. بیت:
آری چو تو را سوخته باشد خرمن
خواهی که بود سوخته هم خرمن من
کنکاج کردند و اتفاق نمود که سابق را در قبض آرند و هلاک کنند و ولایت فرو گیرند. و سابق علی هر بامداد به خدمت ملک میپیوست و در موکب او به صحرا میشد و این معنی به خاطر او نمیگذشت. ترکان این مواضعت به سمع پادشاه رسانیدند و تقریر کردند که صلاح حال و فراغ بال تو، به این دست بازی متعلق است و ولایتی معمور باز دست افتد و به این حرکت غز مالیده شود و در دایره طاعت آید. و ملک از سر کودکی و بیبرگی، اگر این صنعت با پدر او میکردند راضی بود، گفت فردا چون به خدمت آید و به صحرا رویم کار را باشید.
سابق بامداد، علی الصباح، بر قاعده، به خدمت ملک پیوست و روی به صحرا نهاد. محمد علمدار که معمور ایادی سابق سابق بود و سرمست مکارم لاحق او، برخلاف معتاد، با سابق گفت که امروز به صحرا چه کار داری؟ خدمت ملک کردی و حکم بندگی به جای آوردی، باز باید گشت. سابق به کمال کیاستی که داشت نقش تدبیرو صورت تقریر ایشان تصویر کرد و با ترکان گفت مرکوبم خوش نمیرود،؛ فرستادم تا خنگ راهوار بیاورند. امیران و ترکان بروند که من بر اثر میآیم و بازگردید و به قلعه شد.
چون سابق فوت شد، پسرش را نصرت الدین حبش و ربیب او را شمس الدین طهماسب، گرفتند و کاری مهیا و نعمتی مهنا و هوای ضیافتی سازگار و آب لطافتی خوشگوار، در سر این مکر شنیع و غدر قطیع کردند و سرهنگان غلبه نمودند و ملک و ترکان به تک، پای خود را از آن ورطه بیرون افکندند و بنگاه و چند زن مطربه که در خدمت ملک بودند، جمعی تازیک را گذاشته، گرسنه به بم شده بودند؛ گرسنه و برهنه باز بردسیر آمدند و پسر و ربیب سابق با خود آوردند به گرو تازیکان و زنان که مانده بودند. چون روزی چند برآمد نصرت و طهماسب را بازدادند و تازیکان و زنان مطربه را بازگرفتند.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.