بخش ۴۸ - گفتار در بردن سابق علی مبارکشاه را که یکی از ملکزادگان سلجوقی بود از گواشیر به بم
مقریی بود از بردسیر که در سرای خاتون رکنی تعلیم اولاد و غلامان کردی و در وقت فترات به بم افتاده بود و در خدمت سابق میشد و آیتی میخواند. بعد از این حادثه با سابق گفت: و جزاء سیئه سیئه مثلها. من لعبی میدانم که به آن جواب محمدشاه باز توان داد و انواع مکافات بر دل او نهاد. در گواشیر پادشاهزادهای هست از اقارب محمدشاه برادر زاده خاتون است و من معلم او بودهام. او را میل کشیدهاند اما ستاره بصرش در برج مقله مستقیم است و تکحیل و قوت باصره او را ضرری نرسانده اگر میخواهی که تورا از آل سلجوق شاهی باشد من او را سهل اینجا توانم آورد این خدمت از دست من برخیزد.
سابق را از این سخن موافق آمد و گفت تصمیم عزم، از تو و ترتیب اسباب راه، بر من هر گه که روی، چهارپای و آن چه به کار آید مصحوب تو بفرستیم. مقری اسباب آن حاصل کرد و به بردسیر آمد.
چون معلم آن پسر بود و در خانه او حجاب نه، این حکایات در باطن کودک متمکن کرد و درجه پادشاهی و فرماندهی در سمع وی افکند. کودک دعوت او را اجابت کرد و دو سه فضول طلب و مکر را تسویل کرد و یک روز بیگاه آن کودک را لباس زنان درپوشید و از در دروازه بیرون آورد و چهارپایان آسوده در ربض بسته داشت. شب را به بم رسیدند.
سابق شرایط اعزاز به جای آورد و او را در شهر دارالملک راست کرد و اسباب پادشاهی از چتر و علم و نوبت و سلاحکش، همه ساخت و دختر خویش را به حباله وی درآورد. مبارکشاه بعد از مقاسات قحط گواشیر و محاصرات متصل، پادشاهی شد با سوار و پیاده و چتر و علم و خیل و حشم؛ اما جایی که نظر عنایت الهی نباشد، سعی مخلوق چه اثر کند؟ چون او را لطف مشیت ربانی و قوت سعادت آسمانی یار نبود، هم در آن مدت هلال رایت ملک دینار، از افق خراسان طالع شد و به نرماشیر رسید.
سابق علی همت بر خدمت وی مقصور گردانید و صیانت خانه را نزد غز، مقدم او را استقبال نمود. مبارکشاه از این معنی دل شکسته شد و با خود گفت که سابق از این پادشاه بترسید و خان و مان فدای نفس خویش میکند. اگر ملک دینار او را مواخذت فرماید که پادشاهزاده که مقیم شهر است بیرون میباید فرستاد، سابق را کجا غم من گرفته باشد، لابد وفایه عرض خویش کند. اقسام این خیالاات بر سقف دماغ نفس کرد و از سابق بگریخت، سابق از این معنی ملول شد و تفحص فرموده او را باز دست آورد و مراعات کرد و مبارکشاه پرده از چهره خیال خویش برداشت و سر استشعار معلوم سابق گردانید. سابق گفت معاذ الله، این چه اندیشه است تو مرا به جای فرزندی و من جگرگوشه خویش در حکم تو کردهام و به دست تو داده. این غدر ذمیم را به کدام مذهب مستجاز دادم. چون ملک دینار برخاست و کودک از آن خوف ایمن شد، به تازگی آغاز حرکتی چند نهاد، نه ملایم عرق سلطنت و شرف حسب؛ و سابق را از اهتمامی که در کار او بود، ندامت دامن دل گرفت و چون چند روزی برآمد؛ دیگرباره بگریخت. سابق فرمود تا تجسس کردند و او را به دست آورد. پس با وی گفت ای کودک آن چه من میخواهم ارادت الهی برخلاف آن است. من میخواهم که تورا پادشاهی سازم و حق تعالی تو را این سعادت ننهاده است. اگر از این منزل ملولی و از من سیری جهان فراخ است و راه گشاده؛ من تو را از حرکت بر مراد خود، مانع نمیباشم. پای دخترم از بند گشاده کن و هر جا خواهی رو. بیت:
اکنون که تو را رخت وفا در بنه نه
سیری ز من و من به تو هم گرسنه نه
کودک طلاق دختر داد و کرمان را وداع کرد و روی به جانب سیستان نهاد و از آنجا به خدمت سلاطین غور پیوست و او را در غور، نان پارهای دادند و هم آنجا تاعمری داشت مقیم بود.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.