چون در سنه ثلاث و سبعین و خمسمائه خراجی، در بردسیر چنان قحطی تنگ فرا کرد و آب بینوایی به لب رسید وزیر قوام الدین زرندی و ترکان متفق شدند و تقریر کردند که روزی چند، به جانب بم باید شد به مهمانی سابق علی، که سابق علی اگر چه به ولایت بم مستولی است، آخر چون پادشاه وقت و صاحب حق، ولایت به وی رسد، مراسم خدمت فرونگذارد و حق نعمت ملک بهرامشاه را رعایت کند. بر این تقریر عزم بم کردند و چون رسیدند، سابق علی بشاشت کریمانه نمود و در موکب عبودیت بایستاد.
اکنون که درآمدی و بنشستی خوش
بگشا کمر و کله بنه موزه بکش
مجهود طاقت در میزبانی بذل کرد و پادشاه را مفرد و لشکر را جدا شرط انزال و حکم ابذال به جای آورد و مواجب همه معین و مبین گردانید.
چون روزی چند در ریاض آن نعمت چریدند و احشای پالوده را به الوان مطاعم الوده کردند، بر مقتضای گرسنه چون سیر شود، رگ فضول در وی بجنبد و فرموده (نعوذ بالله من الکریم، اذا اجاع و من اللئیم اذا شبع.) ترکان غدار مکار خونخوار نابکار سفاک بیباک ناپاک هتاک، چون رواج کار سابق و گرمی بازار دولت او دیدند شهری ساکن و رعیتی ایمن و حضرتی پرخواجگان معتبر و حشمی در طاعت یک سر و بازاری به انواع نعم آراسته و خطه پرمال و خواسته و تصاریف دهر از حومه او برخاسته و کاری مستقیم و امتی در نعیم مستقیم؛ عرق حسد در آن طایفه بدکردار در کار آمد و با هم گفتند چرا باید که دارالملک بردسیر که مرکز سریر سلطنت و صدف گوهر مملکت است، به آن صفت به صنوف قحط و بلا ممتلی باشد و بم که ربوده دزدی و دزدیده سرهنگی باشد، بر این نسق به فنون خصب و نعمت متحلی. بیت:
آری چو تو را سوخته باشد خرمن
خواهی که بود سوخته هم خرمن من
کنکاج کردند و اتفاق نمود که سابق را در قبض آرند و هلاک کنند و ولایت فرو گیرند. و سابق علی هر بامداد به خدمت ملک میپیوست و در موکب او به صحرا میشد و این معنی به خاطر او نمیگذشت. ترکان این مواضعت به سمع پادشاه رسانیدند و تقریر کردند که صلاح حال و فراغ بال تو، به این دست بازی متعلق است و ولایتی معمور باز دست افتد و به این حرکت غز مالیده شود و در دایره طاعت آید. و ملک از سر کودکی و بیبرگی، اگر این صنعت با پدر او میکردند راضی بود، گفت فردا چون به خدمت آید و به صحرا رویم کار را باشید.
سابق بامداد، علی الصباح، بر قاعده، به خدمت ملک پیوست و روی به صحرا نهاد. محمد علمدار که معمور ایادی سابق سابق بود و سرمست مکارم لاحق او، برخلاف معتاد، با سابق گفت که امروز به صحرا چه کار داری؟ خدمت ملک کردی و حکم بندگی به جای آوردی، باز باید گشت. سابق به کمال کیاستی که داشت نقش تدبیرو صورت تقریر ایشان تصویر کرد و با ترکان گفت مرکوبم خوش نمیرود،؛ فرستادم تا خنگ راهوار بیاورند. امیران و ترکان بروند که من بر اثر میآیم و بازگردید و به قلعه شد.
چون سابق فوت شد، پسرش را نصرت الدین حبش و ربیب او را شمس الدین طهماسب، گرفتند و کاری مهیا و نعمتی مهنا و هوای ضیافتی سازگار و آب لطافتی خوشگوار، در سر این مکر شنیع و غدر قطیع کردند و سرهنگان غلبه نمودند و ملک و ترکان به تک، پای خود را از آن ورطه بیرون افکندند و بنگاه و چند زن مطربه که در خدمت ملک بودند، جمعی تازیک را گذاشته، گرسنه به بم شده بودند؛ گرسنه و برهنه باز بردسیر آمدند و پسر و ربیب سابق با خود آوردند به گرو تازیکان و زنان که مانده بودند. چون روزی چند برآمد نصرت و طهماسب را بازدادند و تازیکان و زنان مطربه را بازگرفتند.