گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون روزی چند بگذشت و فروردین سنه ثمان و ستین درآمد مشارب مصافا، میان اتابک و چغرانه تکدر می‌گرفت و هوای مخالصت تغیر می‌پذیرفت. چغرانه می‌خواست که قواعد فضول طرمطی، از سرگیرد و اتابک به حکم سوابق ایادی و سوالف عوارف که بر وی داشت، او را وزنی نمی‌نهاد و تمکینی زیادت نمی‌کرد. روز آدینه ملک به جامع نیامد و اتابک و چغرانه بر بالایی که معهود حضور پادشاه بود نماز گزاردند. چون امام سلام بازداد، آواز زخم شمشیر و گیرودار از بالا برآمد و مردم بترسیدند و به هم برآمدند و اضطرابی هر چه تمام‌تر حادث شد.

پس بر در مسجد جامع عز الدین چغرانه و امیر یعلی شبانکاره و امیر محمد خمارتاش و چند غلام کشته دیدند و امیرحسام الدین ایبک علی خطیب که این ساعت در قبض است و از مجروحان آن روز است و در خدمت عز الدین چغرانه بود و ساعد سعادت اتابک بر این حرکت قوی شد و مویدالدین منکوب و شکسته، در خانه مانده و امی آیبه و قلچق نه مرده و نه زنده، در خدمت اتابک می‌بودند.

روزی اتابک در خانه ملک به عشرت مشغول بود؛ آیبه و قلچق را قبض کردند و آیبه را در زمان هلاک کردند و قلچق را مقید می‌داشتند و مردم در استحیای او سخن می‌گفتند که ترکی ساده بود کم‌شر، روزی چند محبوس بود؛ چون عزم معاودت به بردسیر فرمودند، کار او نیز آخر گردانیدند.

چون سریر ملک در بردسیر مستقر شد، چندگاهی رخای رجا می‌جست و نسیم نعیم می‌وزید و برد سلو و سکون به دل‌ها می‌رسید و در این مدت شعار شغل وزارت از ظهیرالدین برکشیدند و در نصیرالدین ابوالقاسم که استاد سرای بود، پوشیدند و او مردی بود به مزایای رشد و کفایت متجلی و چشم‌ها، از رونق احتشام او ممتلی. شعر:

دلش برنده نقش عدم به دست کرم

کفش زننده حد ستم به نوک قلم

و به حکم آن که خواجه بود کریم لطیف عشرت‌دوست، مشاهیر بزرگان عهد و افراد ندمای عصر بر فلک حضرت او پروین‌وار اجتماع می‌نمودند و در سلک خدمت او منتظم می‌بودند و در کرمان مجال مردم تنگ شده بود و وجوه دواوین اندک و ترکان گرسنه و بی‌نوا و چون تاجیکان را دیدند در خیش خانه عیش جریده و درعه وقار برکشیده و صدره طیش برگزیده پنداشتند که مالی و منالی دارند و به ترکان نمی‌دهند. روزی در خدمت اتابک گفتند که در جیرفت مالش ترکان دادیم اینجا نوبت تاجیکان است. اتابک در این سخن انکاری ننمود و ترکان سکوت او را از غایت رضا پنداشتند و روز سه شنبه سیزدهم تیر ماه سنه ثمان و ستین، توران‌شاه به صحرای دشت خام بیرون رفت و اکثر تاجیکان در خدمت ترکان خود حمله کردند و در پیش اتابک و ملک، وزیر ظهیر الدین افزون و نصیرالدین ابوالقاسم و شهاب الدین کیامحمد بن المفرح و خواجه علی خطیب و سابق الدین زواره‌ای و فخر الاسلام و شرف کوبنانی را که ارکان مملکت و اعضای ملت و انصار دولت بودند، در تیغ کشیدند و پاره پاره کردند. شعر:

زهی وفا و مروت چنان که در دنیا

به وقت راحت و محنت همه به هم بودند

به روز روی نهادن به منزل عقبی

ز پیش و پس، به زمانی خلاف ننمودند

اینت، حادثه هایل و خشم الهی نازل. چون حق تعالی خواست که شب فتنه تیره‌ شود، از آسمان هدایت، ستاره‌ها فرو رفت و در مجلس کیاست، شمع‌ها فرو کشت و قومی را که به نور بصر و بصیرت مخارج نجات، از مضایق حوادث، توانستی دید و به فضل بسیار و ثروت بی‌شمار مددی از جانبی توانستی کشید، از میان برگرفت و راه یاجوج بلا، از فرسنگ‌های موانع و عوایق پاک و هامون گردانید. شعر:

چون نوبت دولت جهان برگذر است

هر روز بتا نوبت قومی دگر است

القصه از این حرکت، شهر به کلی به هم برآمد و باقی تاجیکان بگریختند و ترکان در منزل مقتولان افتادند و غارت کردند. بعد از چند روز غبار بلا فرونشست و شهر شوریده، قرار گرفت و خواجگان مانده را تسکین کردند و بیرون آوردند و از ملک و اتابک در این حرکت خارج هیچ کلمه انکار صادر نشد. لیقضی الله امرا کان مفعولا.