گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون ماه مهر سنه ثمان و ستین و خمسمائه درآمد، از سرحد کوبنان خبر کردند که سلطان‌شاه، غز را ازسرخس بیرون کرده است و چند خیل از ایشان روی به کرمان نهادند و بر عقب خبر که از راه راور برآمدند و به کوبنان رسیدند؛ سواری پنج‌هزار و با بنه بسیار وزن و فرزند و بی‌شمار؛ اما همه محروب و مسلوب و مقهور و منکوب و برهنه و غارتیده دو سه روز در کوبنان خرابی کردند و چون بر حصار دست نیافتند به زرند آمدند و اول نوبت، قتل و تعذیب نکردند؛ بر غارت مطعومی و ملبوسی اقتصار رفت و عادت شوم غز خود چنین بود که از نخست در عجز درآمدندی تا حریف را بشناختندی. اگر غالب بودندی دست بازی خویش بنمودندی.

چون این خبر به دارالملک رسید غلامی بود او را سنقر عسبه گفتندی، دعوی زبان‌دانی کردی؛ او را فرستادند تا کیفیت حال و کمیت رجال ایشان معلوم کند و از مضمون ضمایر و مکنون بواطن ایشان بازداند که به چه مهم تجشم نموده‌اند. سنقر برفت و بازآمد و بی‌رحمی، خدای ناترسی، امیر قیصر بک نام، به حکم رسالت با وی و هنوز، ملک در سرای دشت بود و از سوار و پیاده شوکتی داشت. همه را حاضر کردند و او را به بارگاه ملک توران‌شاه بردند. زبده رسالت و عمده سفارت او این بود که به خدمت پادشاه آمده‌ایم ده هزار مرد از این جانب آمد و پنج هزار بر صوب فارس رفت. زین الدین رسول‌دار حاضر بود؛ از این سخن در هم افتادند و نامعلومی چند، گفت می‌باید که رقم قبول بر طاعت ما کشید؛ تا مراسم خدمت پادشاه به جای می‌آوریم و به لوازم رعیتی قیام می‌نماییم.

او را دو سه روزی توقیف فرمودند و بعد از استخارت و استشارت جواب دادند که صمصام و بلاغ که مقدمان حشم‌اند چند امیر مذکور، به حضرت آیند و شرف دست‌بوس پادشاه حاصل کنند و حشم در زرند متوقف می‌باشد تا مواضع و مراتع و اقطاع و نان پاره ایشان در نواحی صرود و جروم، روشن گردانیم که هیچ ناحیت تحمل شوکت و غلبه ایشان نکند و مصداق این سخن که به خدمت‌کاری و رعیتی آمده‌ایم، این است که بر جاده فرمان پادشاه روند و از خط مثال پادشاه عدول نجویند و قیصر بک را با این جواب بازگردانیدند.

قیصر بک خود در کسوت جاسوسی آمده بود که حال عدد و عدت لشکر کرمان بازداند. چون به حشم پیوست و عجز و ضعف حشم شهر معلوم کردند، از زرند برخاستند و روی به جانب باغین نهادند و محقق شد که در دایره طاعت نخواهند آمد و از نقطه طغیان که همه عمر بر آن بوده‌اند در نخواهند گذشت. پس رد وقاحت ایشان واجب شد و حکم مدافعت لازم. و در مطلع آوازه خروج ایشان انهای این حال به اتابک تکله بن زنگی که فارس داشت و از ممالک کرمان سیرجان و پرک در دست او و امیر خطلخ آیبه ایازی را در سیرجان نشانده و زین الدین رسولدار پیوسته بین الحضرتین متردد کردند و التماس مددی نمود تا قطع معرت مضرت غز کرده شود. چه اگر بر کرمان مستولی و متغلب شوند، جراد فساد ایشان، به فارس سرایت کند و اتابک تکله فوجی از حشم در صحبت مجاهد گورکانی فرستاد و بر میعاد رسید غز به باغین، لشکر فارس به مشیز نزول کرد.

رفیع که مشیر طرمطی بود، خود را از یزد به حبل حیل بازکرمان کشیده بود و در بازار دولت اتابک محمد، ساز کج تدبیر، بر کار نهاده تقریر اتابک کرد که لشکر فارس را در مشیز می‌باید داشت و به جنگ غز نخواندن؛ چه فردا قهر غز اضافت به خود کنند و نام تو بر نیاید. مجاهد گورکانی را تنها باید خواند و با لشکر و حشم کرمان بیرون کردن و مالش آن طغات دادن. از آنجا که سهولت طبع اتابک محمد بود، این رأی ناصواب و تدبیر خطا از آن غول قبول کرد. بر آن جمله با شرذمه لشکر که در شهر بود و مجاهد تنها بر عزم جنگ به جانب باغین شد. چون تقدیر سابق بود که غز کرمان بگیرد و دمار از خلق این دیار برآرد و آثار عمارت در این ولایت نگذارد، هیچ تیر اندیشه از کمان تدبیر راست بیرون نشد و بر هدف مقصود نیامد و هیچ خاطر محمود فراپیش دلی نیامد. (اذا اراد الله انفاذ قضائه و قدره سلب من ذوی العقول عقولهم.) چون به باغین رسیدند و صف حرب برکشیدند مجاهد گورکانی و خلقی بسیار بر دست غز هلاک شدند و اتابک محمد منکوب و شکسته، با جمعی نیم کشته و برهنه، با شهر آمد و لشکر فارس چون از واقعه مجاهد با خبر شدند عنان باز فارس گردانید.

و این واقعه در شهور سنه ۵۷۵ هجری رخ داد. آتش محنت و دود وحشت در شهر بردسیر افتاد. از هر محله نوحه‌ای و از هر خانه ناله‌ای و از هر گوشه فریاد بی‌توشه‌ای برآمد. نفس مملکت کرمان از ضعف و بی‌طاقتی به سینه رسیده بود، به لب رسید و مسالک قوافل به سبب اضطراب بسته شد و امداد که از اقطار متواصل بود منقطع گردید و مخایل قحط روی نمود.

و غز را چون نقش مراد برآمد از باغین برخاسته در کنار نهر ماهان فرود آمد و چون مقام بردسیر از جهت تنگی متعذر شد، روی به گرمسیر نهادند و بی‌چاره اهل جیرفت غافل و بی‌خبر ناگاه به سر ایشان فرود آمدند و صد هزار نفس را به انواع تعذیب و به شکنجه و نکال هلاک کرد و سر در ولایت نهاد و هر کجا ناحیتی معمور بود، یا خطه‌ای مسکون دیدند آثار آن مطموس و مدروس گردانیدند و از رعیت بردسیر هرکه سرمایه حزم داشت و مجال توشه و کرای، لباد فرار بر گاوجلا می‌نهاد و فضاله حشم کرمان در او لوله تنافر افتاد و از اتابک محمد کناره گرفت و در حومه تقارب و تحارب دست برآوردند و بعضی را می‌کشتند و بعضی را می‌سوختند به دست خویش پر و بال خود می‌کندند.