گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

اتابک محمد را چون در فارس چند زخم مصائب بر دل آمده بود، از جهت وفات آن پسر دوست‌کام پهلوان که در سنه ۵۶۵ دارالملک بردسیر به جلادت او مفتوح شد و دو سه سریت که به وای ایشان مشغول بود، وفات اتابک زنگی نمکی بر دل ریش او پراکند. شعر:

من خود از غم شکسته دل بودم

عشقت آمد تمام‌تر بشکست

و او را در فارس رغبت مقام نماند؛ عزم یزد کرد. به سبب وصلتی که با عزالدین لشکر کرده بود. چون به خطه یزد نزول کرد، عزالدین لشکر التزام صنوف لطایف و تحمل احبا اضافت فرمود و هر چه در وسع مخلوقی گنجد از خدمت و بذل و عرض خزاین و لشکر واجب داشت. روزی چند در ریاض نعمت او چرید و از خلوص مبرت او سیراب شد. پس عز الدین امیر حاجب بزرگ خویش را با دویست غلام بزرگ و کوچگ در خدمت او فرستاد و اتابک محمد با این لشکر و غلامان و خواص خویش، و در ماه اسفندارمذ سنه سبع و ستین به زرند نزول فرمود.

چون خبر آمدن اتابک با لشکر یزد به جیرفت رسید، گرهی دیگر بر رشته تدبیر افتاد و طفل حیرتی تازه از مادر فتنه بزاد. عزالدین چغرانه را فرستادند تا چنان که تواند به صلح آورد و سد سیلاب این بلا، حادث بکند. چغرانه چون به زرند رسید معاندت را وجهی ندید، یا شدت شوکت اتابک را، یا رعایت حقوق نعمت او را، رای صواب آن دید که به اظفار تبصبص، زمام رضای او را به دست اورد و او را به خدمت پادشاه کشد، بر ظن آن که از خارپای مملکت این بکی مانده است، چون آن برکشند، از هیچ جانب، شاغلی نماند.

اتابک را با لشکر یزد به جیرفت آورد و منصب اتابکی بر مقتضای، شعر:

قد رجع الحق الی نصابه

و انت من کل الوری اولی به

بر او نهادند. چه مویدالدین را کبرسن بر همه اعضا از حرکت مانع بود. او را باز خانه نشاندند و اسم دادبکی برقرار چغرانه نهادند.