گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون اتابک محمد با امرا و لشکر فارس، به خدمت اتابک زنگی پیوست، او را به نظر اکرام مکرم فرمود و به اقسام انعام محظوظ و مواعید اعانت و اغانت مستظهر.

چون خبر قتل اتابک ایبک و انقلاب تازه به فارس رسید، اتابک زنگی با اتابک محمد گفت اینک نوبت آن آمد که ما نیز صولتی بنماییم و دستی دیگر برآزماییم. توران‌شاه در جیرفت است و شوکتی ندارد و ولایت جیرفت را حصاری و پناهی نه، لشکر و خزانه و ساز و سلاح، همه بند دل است. اگر عزیمت کرمان مصمم است، موسم حرکت آمد. اتابک محمد در حال خیمه به صحرا زد و دامن جد در میان زد و آستین تشمر بازنوردید و اتابک زنگی تاج الدین خلج را با سپاهی گران همراه کرد و در زمستان سنه سبع و ستین خمسامئه به جیرفت رسیدند و توران‌شاه و مویدالدین ریحان و اتابک یزد روی به بم آوردند.

چون به بم رسیدند، سابق الدین علی ایشان را تمکین نکرد و در شهر نگذاشت و بر صحرا نشاند و خواطر اکابر متوزع و ضمایر متقسم؛ که اگر لشکر فارس از جیرفت حرکت بم کند چون کنند؟

و من از لشکرگاه بم همی به شهر بم شده بودم، بر در شهرستان ایستاده، ناگاه بر سر دروازه طبلی زدند و نعره برآوردند. بترسیدم و از حال آن پرسیدم، گفتند اتابک زنگی به جوار رحمت حق تعالی پیوست و این بشارت وفات اوست. من آن را رنجی دانستم و ناموسی پنداشتم. ساعت به ساعت خبر شایع‌تر می‌شد تا خبر از جیرفت رسید که ملک اتابک محمد و لشکر باز فارس رفتند. و توران‌شاه و مویدالدین ریحان باز به جیرفت رفتند و اتابک یزد در بم رنجور شد و از راه بردسیر مر محفه روی به خانه نهاد.