بخش ۳۶ - گفتار در رفتن غلامان مویدی از جیرفت به یزد و آوردن مویدالدین ریحان و اتابک یزد به کرمان و تسخیر دارالملک بردسیر و قتل ایبک و قعود مویدالدین بر وساده اتابکی
چون هوای ربیعی درآمد و بساط کافوری برچیدند و بساط زمردی بیفکندند و شراع اعتدال باز کشیدند، چهارپای خاص و عام به رودبار میبردند به علفخوار؛ و امیر آخر پادشاه غلامی بود از غلامان مویدی امیر قلچق و در این عهد قوت پشت مملکت و زور بازوی دولت از غلامان مویدی بود و اکثر امیر و سپهسالار شده چون امیر عز الدین چغرانه که امیر جامه خانه بود و امیر نصرت الدین آیبه که امیر سلاح بود و امیر نصرت الدین قلچق که امیر آخر بود.
و اتابک ایبک از آیین اتابکی و قوانین سرداری نیمه عنف خوانده بود و نیمه لطف مانده. حفظت شیئاً و غابت عنک اشیا. مزاج بیماران دنیا محتاج سکنجبین، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا بود و ایبک برعکس آن فضیلت پیوسته سگبای عبوس برخوان اخوان نهاده بود و ناوک دشنام از مجری کلام رها کرده. بیت:
نانش نخوری تا که نخست از رخ او
یک کاسه سرکه کهن باز خوری
ایبک به زور بازوی خود مغرور بود و امرای بزرگ را خطاب گنده و موآجر کردی. لاجرم این سه امیر محشتم که لشکرکش بودند و غلام مویدالدین ریحان، کنکاج کردندو گفتند قوت پادشاه و شوکت اتابک و رونق ملک و انبوهی بارگاه و نصرت موکب، از آن ماست و این ترک ابله پیوسته سنان جفا تیز کرده است و سنت مجاملت در معاملت از میان برگرفته. ما را چون خدمت میباید کردن و اتابک را به خداوند خواندن؛ خواجه ما، مویدالدین ریحان خداوندگار جمله امیران قدیم و حدیث است. ایبک دراز که وی از کشتیگاه قیبه کشتیگیر بیرون آمده است در کفه حشمت او چه وزن آرد و در صف رتبت او کجا نشیند؟ و ما نیز جواب حق تعالی چون دهیم؟ که خواجه مادر قربت و غربت بینوایی کشد و ما در مال و جاه باشیم. شعر:
ای دل چو گزیر نیست از غم خوردن
باری غم او خورم که غمخوار من است
تو که امیر نصرت الدین قلچقی، فردا سخن با شاه مقدمه بنه و به زی گله میروی ما نیز از عقب درآییم و گله برانیم و میرویم و بعد از آن عزیمت یزد کنیم.
فی الجمله در ماه فروردین سنه سبع و ستین امیر قلچق از پیش شد و امیر چغرانه و امیر آیبه با جمله غلامان مویدالدین ریحان بر پی او شدند و گله برگرفت و به راه بم بیرون شد و عزیمت یزد کرد و ملک تورانشاه و اتابک ایبک و مشتی اوباش پیاده در جیرفت ماندند و بعد از محقق شدن رفتن عز الدین چغرانه و غلامان مویدی به یزد، ملک تورانشاه و اتابک ایبک با جمعی سوار و پیاده و اثقال، باز دار الملک بردسیر کردند و اسباب حصارداری ساخت و چون عز الدین چغرانه به یزد رسید و به خدمت خواجه مویدالدین ریحان پیوست، خواجه مویدالدین ریحان گفت. شعر:
عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد
بیا بیا که ز تو کار ما به جان آمد
امید من به شما این بود که مرا به جای فرزند باشید نه چنان بود که مرا در وحشت غربت، از املاک و اسباب خویش چنین بینصیب فروگذارید و عمر در خدمت نااهلان فنا کنید. مصراع:
بسیار بگردی و نیابی چون من
اما چون عاقبت هنجار مصلحت خویش دیدید و بخت نیک ایشان را بر راه فلاح و حق شناسی دلالت کرد هم علامت سعادت ایشان است و امارت آن گه خاتمت کار، محمود به خواهد بود و باقی عمر در وطن به سرد برد.
چون روزی دو سه، پهلوی آسایش بر نهالی آرام نهادند، در معاودت کرمان استعجال نمودند. اتابک یزد بنابر حقدی که ایبک در ضمیر داشت، اسباب نهضت ساخت و ترتیب لشکری تمام کرد و در موافقت مویدالدین ریحان روی به کرمان نهاد و در آخر ماه خرداد به در بردسیر خیمه زدند و بر سر غله بودند و جو، دروده فرود آمدند. سبحان الله این است وقایع و نوایب متناوب. شعر:
حوادث ز من نگسلد زآن که هست
یکی را سر اندر دم دیگری
هر سال رعیت بیچاره وام میکردند یا خان و مان میفروختند و تخم غله از طبس و دیگر جانب میخرییدند و میکاشتدند و دیگری میدرود و دیگری میخورد و در اثنای این عجایب نوایب و انواع تکالیف و الوان رنجهای تفاریق از شمول قحط و قسم عوارض تحمل میافتاد.
القصه چون ایشان به در بردسیر آمدند، میان دو لشکر سوق منازعت قایم شد و دور مقارعت دایم؛ لشکر دشت را روز اول مخایل ظفر متجلی شد و دلایل نصرت ظاهر آمد و امیر ارغش زاده که به مردی نامدار جهان بود و سردفتر ابطال خراسان و در خدمت تورانشاه بود، اول وهلت او را قبض آوردند و در لشکرگاه در زنجیر کشیدند و تکسر حال و تحسر بال اهل حصار روز اول، از این معنی روی نمود. پس رعیت و لشکری توسل به حبل احتیمال میجستند و از شهر بیرون میجستند چه هوای شهر به علت غلا مبتلا بود و در دشت ادیم صحاری در غطای غلات متواری و ایبک، روز و شب به نفس خویش مباشر هول قتال و معانق جد و جدال میبود و جنگها میکرد که امثال آن از رستم زال مذکور نیست. و مدت محاصره متمادی شد و خلقی بسیار از جانبین هلاک شدند و در شهر، دور جور قسمت گردان شد و دیوان مطالبت، دایم.
غلامی در خدمت ایبک بود او را قیماز شغال گفتندی، سرخی بود از این، فتاکی، سفاکی، ناپاکی، هتاکی، بیباکی، گستی، پستی، بدمستی، به حکم جلادت و اظهار جانسپاری او را عزیز میداشت و به نظر عنایت مخصوص، اتابک ایبک در خدمت او، قسمت مصادرات شهر از قاضی امام الدین احمد مال ستده بود و به لشکر تفرقه کرده و قیماز شغال حصه خویش از آن زر بستد و از شهر گریخت و به لشکرگاه آمد. روز دیگر ایبک مردی پیش مویدالدین و اتابک یزد فرستاد و گفت اتابک ایبک دعا میرساند و میگوید من مهره مصاف برچیدم و نوبت از بزرگی و سپاهیگری کردم؛ زر از قاضی مسلمانان ستدم و به قیماز شغال دادم، این وفاداری نمود، دیگر به اعتماد کدام یار و استظهار کدام خیلتاش جان بدهم؟ اینک شهر و پادشاه تسلیم کردم و خود موی باز میکنم و به خانگاهی میشوم و به عذر گذشته مشغول شوم. و التماس عهد و سوگندی که فرمود بستند و ملک تورانشاه از شهر بیرون آمد و ایبک در سرای اتابک بزقش به قرب قلعه کهن و درب نو مقام میکرد. روزی دو سه اورا مهلت حیات دادند؛ پس او را به قلعه بردند و هلاک کردند.
اتابک یزد پادشاهی مقبل بود و او را مثل این کار و مراد از گشت روزگار بسیار برآمده.
القصه مویدالدین ریحان بعد از هفت سال که در غربت به سر برده بود، به خانه بازرسید و در منصب اتابکی بنشست و اسم دادبکی بر عزالدین چغرانه نهادند و چون هوای گرم، جلباب سنجاب از پشت بازکرد و تاثیر سموم کمتر شد و موسم حرکت جیرفت درآمد، عزم گرمسیر کردند و اتابک یزد موافقت نمود و به جیرفت شدند و به عیش و شراب مشغول شدند و به خواب غفلت فروشدند تا روز دیگر روزگار خوابی دیگر دید و بردیگر پهلو گردید.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
همین شعر » بیت ۸
عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد
بیا بیا که ز تو کار ما به جان آمد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.