گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون خبر به جیرفت رسید که روزگارا از پس پرده فتنه‌، شعبده تازه بیرون آورد و کار مملکت از حالی به حالی گردید و ملک را و اتابک را روی به مقام جیرفت نماند؛ پیش از معهود خروج کردند و وزیر ظهیرالدین و کیا محمد بن المفرح خازن به جانب بم و خانه خویش توجه نمودند.

چون ملک از جیرفت عزم بردسیر فرمود، مرا رنجکی بود و در خدمت رکاب نتوانستم بود و مقام جیرفت متعذر شد به سبب رنجوری؛ در صحبت جمعی از دوستان به بم اول ماه رمضان بود سی روز بر فراش بماندم و طاقت انتعاش نداشتم و ولایت بم حکایت از بهشت می‌کرد، خطه مشتمل بر الوان نعیم و والی عادل و کاری مستقیم. (بلدة طیبة و رب غفور.)

از سابق علی انصافی شامل و سیاستی کامل، زبان‌ها نعمت حسن ایالت او را شاکر. چون مرا خفتی حاصل آمد بعد از عید به خدمت سابق پیوستم. عظمت بارگاه و رفعت درگاه و قعود حشم و قیام خدم و حسن محاورات و لطف محاضرات سابق، به پادشاهی ذوشوکت مانست؛ فی الجمله مراعات فرمود و عطاها داد و بزرگان و زیرکان بم که عمرهاست که بنات افکار من می‌دیدند و سودای مشاهده می‌پختند، در اکرام من مبالغت نمودند و مرا باز خانه نمی‌گذاشتند و انس دل من غریب به حسن معاشرت می‌جستند.

چون ملک ارسلان و ایبک به بردسیر رسیدند غله هنوز سبز بود و نه بر ظاهر، قوت مردم بود و نه در شهر ذخیره‌ای. روزی دو سه، مقاسات گرسنگی کردند و ملک ارسلان ایبک را فرود آورد و در شهر شد و محمدشاه را به قلعه فرستاد، بی‌آسیبی که به وی رساند.

چون ملک در شهر شد ایبک دراز با چند امیر و فوجی از غلامان از در بردسیر برخاسته به بم رسیدند و سابق الدین (لالحب علی بل لبغض معاویة،) او را به قدم اعزاز استقبال فرمود و وساده جلال نهاد و سر سفره افضال گشاد.

چون دید مرا بسی بزرگی فرمود

من نیز به پای او در افتادم زود

حالی ایبک و لشکر را در شهر فرود آورد و مبانی معاهدت محکم گردانید. ایبک بعد از چند روز هم در رمضان، سرهنگان سابق را با ترکان خود برداشته و عزم تاختن جیرفت نمود و قمادین که محط رحال رجال آفاق است و مخزن نفایس چین و ختا و هندوستان و حبشه و زنگبار و دریابار و روم و مصر و ارمنیه و آذربایجان و ماوراء النهر و خراسان و فارس و عراق بود و جیرفت و رساتیق را زیر و زبر گردانیدند و آنچه دیدند از صامت و ناطق برده و نیل و بقم و غیره همه باز بم آوردند و در بردسیر، مجدالدین محمود پسر ناصح الدین ابوالبرکات که خواجه معتبر معتمد عالم رزین متین بود. شعر:

خواجه کاردان کارگشای

پیک اندیشه‌اش جهان‌پیمای

خود و خودرای او چو بنشینند

نقش فردا به چشم سر بینند

به حکم آن که ولایت راین که خانه او بود در میان بردسیر و بم افتاده است و از تعرض اهل بم مستشعرتر می‌بود و در تمهید قاعده مصالحت و مهاونت بین الجانبین می‌کوشید؛ و او را در صمیم تابستان، به بم فرستادند تا در آن باب سعی نماید و عقد عهدی مبرم گرداند.

مجدالدین محمود کفایت خویش در آن مبذول داشت و (هدنة علی دخن،) آواز صلحی براورد و جمعی از غلامان که به زن و فرزند بردسیر اشتیاقی زیادت داشتند رغبت مراجعت بردسیر نمودند و در خدمت مجدالدین محمود باز بردسیر آمدند. و چون بنای صلح بر صدح مصافات نبود، مدت آن دراز نکشید. شعر:

دل اگر با زبان نباشد یار

هر چه گوید زبان بود پیکار