بخش ۲۸ - گفتار در آمدن ملک ارسلان به در بردسیر و فروگذاشتن اتابک ایبک و در شدن به شهر و رفتن ایبک از در بردسیر به جانب بم
چون خبر به جیرفت رسید که روزگارا از پس پرده فتنه، شعبده تازه بیرون آورد و کار مملکت از حالی به حالی گردید و ملک را و اتابک را روی به مقام جیرفت نماند؛ پیش از معهود خروج کردند و وزیر ظهیرالدین و کیا محمد بن المفرح خازن به جانب بم و خانه خویش توجه نمودند.
چون ملک از جیرفت عزم بردسیر فرمود، مرا رنجکی بود و در خدمت رکاب نتوانستم بود و مقام جیرفت متعذر شد به سبب رنجوری؛ در صحبت جمعی از دوستان به بم اول ماه رمضان بود سی روز بر فراش بماندم و طاقت انتعاش نداشتم و ولایت بم حکایت از بهشت میکرد، خطه مشتمل بر الوان نعیم و والی عادل و کاری مستقیم. (بلدة طیبة و رب غفور.)
از سابق علی انصافی شامل و سیاستی کامل، زبانها نعمت حسن ایالت او را شاکر. چون مرا خفتی حاصل آمد بعد از عید به خدمت سابق پیوستم. عظمت بارگاه و رفعت درگاه و قعود حشم و قیام خدم و حسن محاورات و لطف محاضرات سابق، به پادشاهی ذوشوکت مانست؛ فی الجمله مراعات فرمود و عطاها داد و بزرگان و زیرکان بم که عمرهاست که بنات افکار من میدیدند و سودای مشاهده میپختند، در اکرام من مبالغت نمودند و مرا باز خانه نمیگذاشتند و انس دل من غریب به حسن معاشرت میجستند.
چون ملک ارسلان و ایبک به بردسیر رسیدند غله هنوز سبز بود و نه بر ظاهر، قوت مردم بود و نه در شهر ذخیرهای. روزی دو سه، مقاسات گرسنگی کردند و ملک ارسلان ایبک را فرود آورد و در شهر شد و محمدشاه را به قلعه فرستاد، بیآسیبی که به وی رساند.
چون ملک در شهر شد ایبک دراز با چند امیر و فوجی از غلامان از در بردسیر برخاسته به بم رسیدند و سابق الدین (لالحب علی بل لبغض معاویة،) او را به قدم اعزاز استقبال فرمود و وساده جلال نهاد و سر سفره افضال گشاد.
چون دید مرا بسی بزرگی فرمود
من نیز به پای او در افتادم زود
حالی ایبک و لشکر را در شهر فرود آورد و مبانی معاهدت محکم گردانید. ایبک بعد از چند روز هم در رمضان، سرهنگان سابق را با ترکان خود برداشته و عزم تاختن جیرفت نمود و قمادین که محط رحال رجال آفاق است و مخزن نفایس چین و ختا و هندوستان و حبشه و زنگبار و دریابار و روم و مصر و ارمنیه و آذربایجان و ماوراء النهر و خراسان و فارس و عراق بود و جیرفت و رساتیق را زیر و زبر گردانیدند و آنچه دیدند از صامت و ناطق برده و نیل و بقم و غیره همه باز بم آوردند و در بردسیر، مجدالدین محمود پسر ناصح الدین ابوالبرکات که خواجه معتبر معتمد عالم رزین متین بود. شعر:
خواجه کاردان کارگشای
پیک اندیشهاش جهانپیمای
خود و خودرای او چو بنشینند
نقش فردا به چشم سر بینند
به حکم آن که ولایت راین که خانه او بود در میان بردسیر و بم افتاده است و از تعرض اهل بم مستشعرتر میبود و در تمهید قاعده مصالحت و مهاونت بین الجانبین میکوشید؛ و او را در صمیم تابستان، به بم فرستادند تا در آن باب سعی نماید و عقد عهدی مبرم گرداند.
مجدالدین محمود کفایت خویش در آن مبذول داشت و (هدنة علی دخن،) آواز صلحی براورد و جمعی از غلامان که به زن و فرزند بردسیر اشتیاقی زیادت داشتند رغبت مراجعت بردسیر نمودند و در خدمت مجدالدین محمود باز بردسیر آمدند. و چون بنای صلح بر صدح مصافات نبود، مدت آن دراز نکشید. شعر:
دل اگر با زبان نباشد یار
هر چه گوید زبان بود پیکار


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.