گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون ملک و اتابک محمد دو سه ماه در ضیافت خانه امرای ایگ بودند؛ پس بر عزم استمداد روی به فارس نهادند و در پسا، خاجبک با ملک و اتابک محمد پیوست و فوجی از سوار و پیاده داشت.

و این خاجبک مردی بود مکار ناحق‌شناس؛ با اتابک محمد آغاز مساوی اتابک زنگی نهاد و گفت از وی و مدد وی حسابی بر نتوان گرفت و مصلحت آن است که من در خدمت باشم و هم با حدود کرمان رویم. لشکر کرمان چون بدانند که ما را قوتی هست، دیگر باره میل سیل هوای ایشان با وادی جانب تو افتد. بر این قرار روی باز کرمان نهادند.

اتابک محمد را پسری بود چالاک خوب روی مردانه نوخاسته و به خصال فرزانگی آراسته؛ نام او پهلوان. با پدر رای زد و گفت ای پدر، شهر بردسیر خالی است و شحنه او امیر ابوالفوارس کوهی، دیلمی عاجز مجهول؛ اگر سحرگاهی، چند سوار در پس دیوار‌های شهر کمین سازند و چون درها بگشایند، خود را در شهر اندازند؛ همانا که اهل شهر را دست مدافعت و طاقت ممانعت نباشد و من با نفس خویش مباشر این مهم و تهور خواهم بود؛ تا اگر راست آید، دولت خداوند اتابک باشد و اگر عیاذا بالله، تیر قصد خطا رود و آن را تبعه باشد من فدای جان خداوند باشم و حمل بر حرکتی کودکانه کنند. اتابک گفت چنین گفته‌اند آزمون رایگان رضا داد.

ماه فروردین سنه خمس و ستین بر موجب قرار، پهلوان خود را در شهر افکند و حصار را فرو گرفت و امیر ابوالفوارس کوهی را در قبض آورد و اتابک و محمدشاه و خاجبک در شهر شدند.