گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون اسباب محاربت از جانبین ساخته و پرداخته شد، ملک ارسلان از جیرفت به راه شعب در فارد و سرپزن، توجه نمود و ملک بهرام‌شاه نیز از دارالملک بم بر عزم استخلاص بردسیر حرکت کرد. دیگر باره به همدگر باززدند، مصراع:

تا دوست که را بود و که را خواهد یار

و در ماه اردیبهشت سنه اثنی و ستین در حدود در حدود راین التقای پادشاهان افتاد. شعر:

بین که ز جوشن بسی، خاک بجوشد چو آب

وز علم رنگ رنگ، باد نماید چو نار

بر سپه شرق و غرب، پیچد و گویم منم

طره خاتون فتح، در تتق کارزار

چون لشکر خراسان حمله کردند، اکثر حشم کرمان را پای ثبات از جای بشد و از مقر عزیمت، روی به مفر هزیمت نهادند. و اما ملک ارسلان و اتابک محمد پای قدم (النصر مع الصبر) بفشردند. و علم تجلد افراشتند.

و ملک طرمطی را دید که عنان انحراف بی‌میگردانید. گفت هی هی منم، تو هم بخواهی رفت؟ طرمطی در سکر خجل و دهشت وجل سرگشته شد و به ناکام ایستاد.

پس حق تعالی امداد نصرت فرستاد و نسیم ظفر از مهب لطف الهی وزیدن گرفت و علم دولت بهرام‌شاه منکوس شد و طالع مراد منحوس و هزیمت کرد و با لشکر خراسان فرار برداشتند و جمله بنه و اثقال بگذاشتند و چند امیر و معروف دستگیر شدند.

و نماز خفتن برعکس واقعه خبر به بردسیر رسانیده بودند. اصحاب دواوین اتابک و طرمطی که پیش از مصاف با اغروق به بردسیر رسیده بودند، همه عروس طرب را طلاق دادند و ناقه حرب را زمام برکردند و اکثر معارف و اهل هوای ملک ارسلان بی‌مرکوب و توشه از شهر بیرون شدند و روی به سر حد فارس و عراق نهادند و از آن جمله یکی، من بودم؛

و مصیبتی تازه و اضطرابی بی‌اندازه، شب بیست و هفتم ماه رمضان سنه ۵۶۹ هلالی، در بردسیر حادث شد. چون شب به نیمه رسید مسبح فتح و مبشر ظفر، درسید و از سلامت ملک ارسلان و نصرت لوای او خبر درست آورد و شهر سکون گرفت و مردم را رمق بازآمد و التزام نذور کردند و قومی که فرار نموده بودند، بعد از دو سه روز از مسافات مختلف باز گردیدند و روز عید فطر ملک ارسلان به طالع مسعود و خاتمت محمود در شهر آمد. شعر:

جهان به کام و فلک بنده و ملک داعی

امید تازه و دولت قوی و بخت جوان

و یعقوب به بازدیدن جمال یوسف آن قدح فرح نوش نکرد، که اهل کرمان به بازدیدن آن پادشاه کردند. عجایز عاجز از حرکت او را به پهلو استقبال نمودند و هر نقد مضروب که در شهر بود در پای مرکوب او ریختند. پس ملک ارسلان بر عادت معهود و طریقت مألوف سمع و بصر را به مغازلت غوانی و استماع اغانی و تشرب شراب ارغوانی، مشغول کرد و طرمطی با آن انخذال که او را در حومه التقا افتاده بود، عنان رعونت فرو نمی‌گرفت و دیو وسوسه رفیع، او را بر قاعده مفرور می‌داشت و اوزار وزارت در این سال از ناصح الدین ابوالبرکات برگرفتند و ناصرالدین افزون را در آن افکندند. پس رفیع از تفویض وزارت به وی پشیمان شد و شعار اندیشه را مستشعر؛ چه ناصرالدین مردی محتشم بود از خاندان آل کسری وزیر ابن الوزیر الن الوزیر، و ناپاک رفیع و امثال رفیع را وزنی ننهادی. پس تقریر طرمطی کرد که این منصب از نصاب استحقاق بیرون می‌باید آورد و ناصرالدین را در زندان عزل موبد و مخلد کرد به آن که عصابه تکحیل بر جبین مردمک چشم او بندند و چشمه بصر او را به ذرور آهک بینبارند. و بر مقتضای اشارت او آن صدر بزرگوار را که زبده خاندان مجد و شرف بود و خلاصه دودمان جود و کرم میل کشیدند و خانه وی بر وی زندان گردانید.

و بهرام‌شاه از مصاف راین شکسته و خسته با قومی برهنه، باز بم شد و تجدید ابهت پادشاهی و ترتیب اسباب جهان‌داری از سر گرفت و در سنه اثنی و ستین، بر التهاب زبانه خلاف میان پادشاهان و گریز طبقات حشم از جانبین به آخر رسید.

و ملک ارسلان بر قاعده به جیرفت شد و در مفتتح سنه ثلاث و ستین درآمد و باز بردسیر آمد و طرمطی به استظهار تغافل پادشاه بر جریمه تطاول اصرار می‌نمود و از وخامت تبعیت لجاج غافل می‌بود تا از مادر، الیل حبلی، فرزند تقدیری و نتیجه قضایی در وجود آمد که به دست دمار، فرش عناد طرمطی را طی کرد.