گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

در ماه خرداد سنه ثلاث و ستین بر قاعده معهود گله ستوران خاص و عام به علف خوار و مرغ‌زار مشیز می‌فرستادند و امیر علاء الدین ابوبکر برادر اتابک قطب الدین محمد امیر آخر پادشاه بود و بر سر گله با حشم و غلامان خویش عزم خروج می‌کرد. در شب اتابک کدخدای خویش ناصرالدین کمال را بخواند و خانه خالی کرد و گفت: بیت

زاین طایفه کار ما نخواهد شد راست

تا چند از این نشست، باید برخاست

. . . . ای ناصرالدین، من با غفلت این پادشاه و حق ناشناسی او درمانده‌ام، افسر این مملکت، من بر سر او نهادم و مشتی مجهول از غایت شقاوت می‌کوشند تا او را از سریر سلطنت فرود آوردند و حل و عقد این گره به دست من است و مثل عوام چنان که هر کس که خر بر بام برد خود به زیر تواند آورد.

فردا روز آدینه بعد از نماز با برادر ابوبکر با گله به مشیر در شب از پی او بیرون شوم و گله را برانیم و به جانب بم شویم و به سبب پیادگی کس بر پی ما نیارد آمد. بهرام‌شاه چنان که هست از این برادر متمیزتر و متیقظ‌تر است و این ساعت منکوب است و مغلول و ملول و مغلوب لاشک، منت این موهبت بدارد و از افتادن برخیزد و در هفته او را باز بردسیر آورم و سزای مخالفان چنان که شرط است بدهم. ناصرالدین گفت: شعر

اقبال در این سپه‌کشی قائد توست

در هر منزل پیک ظفر رائد توست

ای خداوند این نه راه انسانی و نه اندیشه جسمانی‌ است؛ این وحی ربانی و الهام روحانی است؛ چنان که حق تعالی فرمود (فاذا عزمت فتوکل علی الله) تاخیر جایز نیست این ارشاد بخت است و تلقین و تایید اقبال و بنده دست در فتراک دولت زده است. چه بی‌سایه دولت خداوند ما را یک روز عمر مباد. اتابک بر این تقریر با سواری چهارصد، بیرون شد و گله در پیش گرفت و به راه بافت به جیرفت شد.

و از جمله امرا و بزرگان دولت که با اتابک طریق بی‌وفایی رفته بودند و سمت غدر بر روی روزگار خویش نهاده، شمس الدین مغونی بود، شحنه جیرفت که روزی از محراب صواب بگردانیده بود و اقتدا به مسیلمه کذاب کرده و به ترهات و تزویر رفیع گمراه گشته و به اتفاق در این حالت در جیرفت بود و به عشرت مشغول و از طوارق، شعر:

بارا قد اللیل مسرورا باوله

ان الحوادث قد یطرقن اسحارا

غافل و اتابک امیری را با چند غلام از پیش فرستاد و او را در قبض آورد و اول حکمی که بر وی فرمود، خلاص امیر مخلص الدین مسعود بود.

و مخلص الدین مسعود خواجه‌ای بود از خواص خدمت‌سرای ملک ارسلان؛ حقوق خدمات ثابت کرده و بارها از بهر او جان بر کف نهاده. روزی در جیرفت در دیوان میان او و رفیع مناقشتی رفت. رفیع در آن باب غلو نمود تا مخلص را به قلعه سلیمانی فرستادند؛ و این قلعه در حدود مغون است. به حکم شمس الدین سواری فرستادند؛ کوتوالی که بود او را رها نکرد از آن که بر صورت حال و شکل واقعه وقوف نداشت. دیگر باره شمس الدین کس فرستاد و احوال انهاء کرد؛ هم راه منع رفت. اتابک بفرمود که شمس الدین را هلاک کنند. زنهار خواست و گفت این نوبت اگر او را نیارند حکم سیاست به جای می‌آرد و شمس الدین به خط خویش رقعه نبشت که بر خط او تزویری نتوانستی کرد چه خطی عجب مسلسل داشت و کس در کرمان به آن شیوه نتوانستی نبشت. و نشانی که میان ایشان بود باز نمود و احوال اعلام داد که حیات او متعلق حبس و اطلاق آن سیاه است. او را خلاص دادند و همین که به جیرفت رسید، اتابک مخلص الدین مسعود و شمس الدین مغونی را مطلق و محبوس برداشته روی به بم نهاد. مبشر اقبال و طایر میمون فال و پیک دولت و برید سعادت، نامه بخت و مراد به دست بهرام‌شاه داد، از مژده این خبر ظفر اثر هرمویی بر تن او خندان شد. شعر:

عاشق برت ای شمع چگل بازآمد

مسکین چه کند ز دست دل بازآمد

فریاد کنان غمین غمین شد ز برت

تشویر خوران خجل خجل بازآمد

روضه حیات بهرام‌شاه نضار کن پس از ذبول او و کوکب سعادتش طالع شد پس از افول و گلبن طبع آشفته‌اش شکفته شد و طایر دل رمیده‌اش آرمیده گشت و دانست که روزگار بدمهر در آشتی می‌زند و فلک کینه‌کش راه مصالحت می‌جوید و بخت و دولت به خشم رفته، از در صلح بازآمد و موکب اتابک را به قدم استعجال استقبال نمود و اتابک در بم بعد از تقدیم وظایف اکرام و احترام و لطایف تقریب و ترحیب چندان توقف فرمود، که غبار و عنای سفر از اعطاف بیفشاند. پس کوس عزیمت دارالمک بردسیر بزدند و سراپرده نهضت به صحرا بیرون بردند و به یمن فال و حسن حال چتر اقبال همایون روانه شد. شعر:

هم بخت هم‌رفیقش و هم ملک هم‌قرین

هم یسر بر یسارش و هم یمن بر یمین

لشکر بدر به بردسیر کشیدند. ملک ارسلان و طرمطی با فوجی حشم پیاده در شهر شدند و چون شب درآمد ملک ارسلان در حال حصار و لشکر و ذخیره قلعه شهر نظر کرد؛ هیچ اسباب مقام شهر و حصارداری مهیا ندید. رای صائب، آن دانست که شهر را بگذارد و جان را ببرد.

نیم شبی با خدمتکاران اتابک محمد در ده کردیه بر بام سرای قرعه اندیشه می‌گردانیدیم و فال کیفیت خاتمت این محاصره می‌گرفتیم؛ آواز برآمد که ملک ارسلان رفت و فوجی از امرا و حشم شهر به خدمت ملک بهرام‌شاه آمدند و طرمطی را قرب اجل و فضای بد، بند بر پای نهاد و بعد از چندین حقوق و احسان ملک ارسلان، عقوق طغیان نمود و در خدمت او نرفت و با وجود که به واسطه محبت او ملک موروث را وداع نمود و از دارالملک به آن آراستگی و مملکت به آن استقامت مهاجرت می‌نمود، با او مواصلت و مرافقت روا نداشت.

القصه از این آوازه، گل در هر دلی شکفته شد و لاله هر بلی باز خندید؛ چه مردم اگر چه استقامت و یک‌رنگی کار ملک می‌خواستند، گرفتار شدن ملک ارسلان و رنج دل و نفس او بر مزاج هیچ رعیت و لشکری، راست نبود پس بر مراد اهل و داد نفس او به سلامت برست و ملک برادش را مسلم شد.

بامداد روز شنبه منتصف ماه خرداد سنه ثلاث و تسعین چتر همایون ملک بهرام‌شاه در دارالملک بردسیر آمد. بیت:

به گاه روز خجسته، به فر فتح عظیم

به طالعی که تولا به او کند تقویم

و در سرای دشت نزول فرمود و طرمطی با چند غلام به صحرا آمد و دست‌بوس کرد و در خدمت رکاب به سرای باز آمد. ناصرالدین افزون که وی را رنجانیده بود و بر تکحیل او تعویل کرده و حق تعالی جزع دیده او را از الماس میل نگاه‌داشته بود و نرگس بینای او را از سموم آتش مصون گذاشته؛ در این وقت بینایی خود ظاهر ساخته، به رکاب‌بوس ملک بهرام‌شاه آمده بود و در سرای ملک، طرمطی را بازدید و گفت ای امیر آیینه چشمم بنگر که چه روشن است، گفت ای خداوند، چه روز این سخن است؟ پس طرمطی از سرای ملک بیرون شد بر عزم وثاق خویش. با اتابک گفتند که هنوز چشم احتیاط باز نخواهی کرد و همچنان بر سمت سهولت خواهی رفت؟ طرمطی از سرای بیرون شد؛ او را دیگر کجا بینی؟ اتابک این معنی معروض ملک داشت. ملک کس بر پی او فرستاد و او را بازسرای آوردند و کار عمرش به آخر رسانیدند. شعر:

تا بدانی که بد نباید کرد

دم دیو ستم نباید خورد

هر که از حد خویش در گذرد

جان ز چنگ قضا برون نبرد

و این اولین پاداش کافر نعمتی است که با ملک ارسلان کرد.