گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

ملک ارسلان چون به جانب بم رسید از شهر زیاده تمانعی ننمودند. ساعتی در شهر ببستند و دیگر درگشادند و اهل بم پیشواز آمدند.

آن دل که من از دست غمش بربودم

هرگز به کسی ندادم و ننمودم

جانا تو به یک نظر چنان بربودی

گویی که هزار سال بی‌دل بودم

گویی دیر بود تا انتظار مقدم ملک ارسلان می‌کردند. همه تخته‌ طاعت بربستند و در خدمت او یکدلی نمودند. و از جارفت طبقات لشکری از ترک و دیلم روی به خدمت ملک ارسلان نهادند و هوای دولت او در دل‌ها پای باز کرد و سودای خدمت او در سویدای خاص و عام جایگیر آمد.

بر شارع هر دلی جوازی داری

گویی که به عاشقان نیازی داری

بهرام‌شاه و موید الدین از این معنی دل شکسته می‌شدند و خاک اختلال بر چهره حال ایشان پیدا می‌گشت. چند روزی در جارفت بودند و بعد از آن از جهت قرب مسافت جیرفت تا بم عزم بردسیر نمودند و به راه بافت تا از صوب بم دورتر افتد و لشکر نتواند گریخت در ماه اردیبهشت به بردسیر رسیدند و هوای ملک ارسلان در دل، یوما فیوما متزاید، و رعیت چشم در گریز و اتصال به خدمت او ساعة فساعة متضاعف و لواقح خشم بهرام‌شاه و مویدالدین بر لشکر و رعیت نفط‌انداز و آتش غضبشان آهن‌گداز