گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

تا من بنده را به یزد بردند در افواه بود که انشاء حضرت به من می‌دهند و تقلید آن عمل می‌فرمایند، اتّفاق را روز عید که جماعت عجایز را بیرون فرستادم این سخن شایع شد و خواجه اتابک مجد الدّین پیش من آمد و این معنی باز میان نهاد و گفت اشارت پادشاه چنین است که این عمل را تقلّد نمایی و چون قربت انشاء و اختصاص طبیبی جمع شوند همگی این حضرت تو باشی و مرافق آن‌را نهایت نباشد، من جواب دادم،

چنان نیکو نیامد رنگم از دست

که پایم تیز باید اندر او بست

و این حکایت بگفتم که مردی چند سر درازگوش خرید تا بر آن کاری کند و قوتی به دست آورد بیآمد آن کار نداشت و درازگوشان سقط می‌شدند، او را گفتند تو را طالع درازگوش داشتن نیست درازگوش بباید فروخت و شتر خرید، گفت آری از آنچه در پیش داشتم بسیار راحت دیدم تا از آنچه از پس پشت خواهد بود سود بینم.

در حضرت یزد مظنه فراغ و آسایش طبیبی‌ است و من از آن بر این صفت ملولم، عمل انشاء که منشأ رنج و عنا و کدّ دست و شب نخفتن و روز نیاسودن است چون خواهم بود، شعر:

الیک فأنّی لست ممّن اذا اتّقی

عضاض الأفاعی نام فوق العقارب

از وزر بترسم و وزیری نکنم

میرم ز گرسنگی و میری نکنم

با آن که دو جاه است و دو حضرت در یزد

در قعر دو بئر من دبیری نکنم

پس کار از مراسلت با مشافهت افتاد . اتابک هرشب من بنده را می‌خواند و این معنی می‌گفت و خطاب از حکیم یا منشی می‌کرد و تازیانه تامیل می‌زد و عطای عنان باز می‌گرفت و من هر لحظه عذری می‌نهادم و دفعی می‌کردم و با خود می‌گفتم:

أ أطرح المجد عن کتفی و اطّلبه

و اترک الغیث فی غمدی و انتجع

پادشاهی چنان عادل، لطیف که من در راور به خدمت بارگاه او رسیدم و شرف دست‌بوس یافتم و مخصوص تشریف و انعام او شدم در خانه من علم عدل افراشته باشد و مصاحف ممالک را به اعشار و اخماس عواطف نگاشته خدمت او فرو گذارم و از غروب غربت دموع کربت ریزم، شعر:

لا و الّذی حجّت قریش بیته

مستقبلین الرّکن من بطحائها

مطالب مهارب را تعرّف کردم همه بسته و مسدود بود و گذر بی‌عرض جواز متعذّر، دست در حبال حیل زدم و گرد شفعا برآمدم، شعر:

لیس الشّفیع الّذی یأتیک مؤتزرا

مثّل الشّفیع الّذی یأتیک عریانا

یاد داشتم بر آن کار کردم، خاتونی از کرمان آنجاست که ملک در تحت حکم اوست و از روی همّت و حوصله بر هزار مرد مقدّم است در حقّ من بنده عنایتی عجب داشت و مراعات به انواع می‌فرمود، قصّه حال با وی بگفتم، در باب من شفاعت کرد و گفت والده‌اش در کوبنان رنجور است یک ماه او را رخصت باید داد تا هم بر فور باز سر خدمت آید. حقّ تعالی مدّت آن جور به سر آورده بود رخصت فرمود بر وعده یک ماه،

الشّهر الف یوم

و الیوم الف عام

(و کم مثلها فارقتها و هی تصّفر)

چند بیت در حسب الحال خویش نظم کرده‌ام اینجا اثبات افتاد. قصیده:

خلیلی ازمعت التّرحّل عن یزد

و خلّفت قلبی عند من بره عندی

ا آل رسول اللّه انتم ورثتم

سجایا العلی عن مورث حسن العهد

فهل فیکم من ذاکر حقّ صحبتی

و راع علی طول النّوی حرمة الودّ

فانّی الّذی جرّعت کأس و لائکم

و کنت ولیدا بعد فی قمط المهد

قصدتکم غضّ المنی و وردتکم

و بی ظمأ یحدو العطاش الی الورد

فاعلنتم شعری و اعلیتم یدی

و قابلتم بألبرّ تولونه قصدی

فسیّرت فیکم من مدائح غضّة

تطایر فی الدّنیا باجنحة الحمد

و غیرکم لم یعرفوا حق خدمتی

و دون قبولی اسبلوا حجب الرّد

و ذلک منهم خسّمة او جهالة

فأقبال مثلی لا یقابل بالصّد

و قاسوا علی فضلی اساطیر معشر

و قد ضلّ من قاس الضّلال علی الرّشد

و هل یستوی یا قوم بعر مفضّض

و درّ یکون الدّهر واسطة العقد

سأشکرکم شکر الرّیاض لمزنها

و امدحکم مدح العنادل للورد

و اهجرهم هجر الکواکب للضّحی

و اشکوهم شکوی المصفّد للقدّ

ا ارمی و من فضل التّواضع جنّتی

و اصمی و امداد الفضایل من جندی

امثلی علی خسف یقیم و لم یقم

بدار هوان غیر ذی خلق وغد

ولی لعدی یعتدّها من مثالبی

مناقب قد فتن الأصابع فی العد

و نظم کسمط الدّر ینظم للدّمی

و نثر کماء المزن یمزج بالشّهد

و لو کنت فی قومی لماضیم منصبی

و لکنّنی فی غربتی هذه وحدی

و کم لی بکرمان الکریمة صاحب

یکاتبنی کتبا تخبّر عن وجدی

و ذات شجیّ مهما بری الشوق قلبها

سقی نرجساها لؤلوا وردتی خد

تقول و کفّاها یصکّان نحرها

متی اهل نجد راجعون الی نجد

سیذکرنی من بتّ حبل وفائه

فصار غدیر العذر مورده بعدی

و ذا لبن فی الصیّف ضیّع جهله

و اخبث انواع الجهالة ما یردی

ا سلطان اهل البیت سمعک ارعنی

فلیس لمصدور من النّفث من بدّ

و انت رجائی فی الحوادث کلّها

بلی کلّ مولیّ بابه ملجاء العبد

فیا فخر دین اللّه و ابن رسوله

قفوت بجد صاعد اثر الجد

بساحتک العلیاء الفیت کلکلی

وتیک مناخ العزّ منتجع الوفد

پنجم ماه محرم سنه اربع و ثمانین به کوبنان رسیدم،

و ما معی خردلة

مطبوعة من ذهب

فخیلتی منسدّة

و حیرتی تلعب بی

و رایات منصوره خدایکان جهان ضاعف اللّه سلطانه به مبارکی به دار الملک جیرفت خرامید و مرا اسباب سفر نامهیّا، پیر خرد چون ارادت من در خدمت بارگاه اعلی اعلاه اللّه صادق دید گفت ای افضل سفر محقّقان از راه دل باشد، چون به تن این ساعت مراسم خدمت و لوازم تهنیت اقامت نمی‌توانی کرد دل را بر موقف اخلاص بر قدم ثنا و دعا بدار،

کاری دگر نداری بنشین و خدمتی

ترتیب کن هم امشب و فردا به گه ببر

کوبنان خالی است و خروج از منزل متضمّن فایده‌ای نه، بنشین و حضرت اعلی را خدمتی علمی بساز به حمد اللّه تعالی پادشاه اسلام دام ملکه عالم است و خاطر اشرف و رای انور بر حقایق رموز و دقایق علوم واقف. در راور چون به خدمت بارگاه اعلی اعلاه اللّه مشرّف شدی و در باران از لفظ اشرف مشاهده کردی جوامع سؤالات او که با مذکران کرمان فرمود شنیدی، تعظیم و تبجیل او اهل دانش را معلوم کردی تا این غایت از فضلای کرمان در تاریخ ملکت او هیچ تصنیف نکرده باشند (الفضل للمتقدّم) ضایع نماند. پادشاه حق شناس است، به دیده انصاف و نظر رحمت رنجی که کشیده باشی دریابد و حقّ او مهمل نگذارد، (گر عشق تو نیستی من اینجا کیمی.)

در مراجعت تو به وطن تصوّر فرماید چون آفتاب نوربخش منظور هر دیده‌ای شدی و چون سایه همای مطلوب هرسری گشتی، شعر:

و عشت حمیدا و امتلأت مسرّة

و قابلک الأقبال من کلّ جانب

من بنده به اشاره پیر خرد زاویه وحدت گرفتم، سر به گریبان فکرت فرو بردم، در دریای اندیشه غوطه خوردم، لآلی معانی برآوردم، رباعی:

رفتم به طریق بر پی تازه عدل

تا چست درآمدم به دروازه عدل

واکنون سر بار فضل می‌بگشایم

در مطرح ملک تو به آوازه عدل

درر و لآلی سخنم دراری لیالی معالی آمد، آن‌را در سمط کتابت نظم دادم، از آن مجموع عقد العلی للموقف الاعلی ساختم، به بازار قبول و اقبال پادشاه دام ملکه آوردم، بر سر مرتعه‌ای، شعر:

و لکنّ الفتی العربیّ فیها

غریب الوجه و الید و اللسان

ایستادم، در ان بازار سه دلّال روی‌شناس می‌بینم که هیچ جوهرفروش در آن بازار بی‌تقویم ایشان جواهر خویش خرج نتواند کرد، یکی صدر جهان صاحب عادل ملک الوزراء قوام الدّوله و الدّین ادام اللّه دولته که شریک ملک و دستور دولت است.

دوّم حاتم عهد ملک النّواب جمال الدّوله و الدّین ادام اللّه تعالی ملکه که نایب و وکیل در پادشاه است و روز و شب به علم امکان کسوت ملک را می‌طرازد و به قلم احسان بندگان ملک را می‌نوازد. آل برمک از شرم کرمش در خاک آب شدند، آل فرات از لعب مروّاتش شاه مات گشتند، صیت مردیش داستان رستم دستان به خاک افکنده است، کمال مردمیش بساط ذکر حاتم طائی طیّ کرده است، شعر:

فتی یشتری حسن الثّناء بماله

و یعلم ان الدّائرات تدور

فما جازه جود و لاحلّ دونه

و لکن یسیر الجود حیث یسیر

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود

از جود تو در جهان جهانی بفزود

مثل تو نه هست و بود نه خواهد بود

گو قافیه دال شو زهی عالم جود

دلّال سوّم ناقد بصیر و صیرفیّ خبیر صدر کبیر ملک العلماء نور الدولة و الدین ادام اللّه اقباله. اگر عنایت این سه دلّال یار کمال معرفت رای اعلی اعلاه اللّه آید صفقه من مربح است و خدمت من منجح و اگر بنده در خدمت پادشاه دام ملکه چند شبی سرمه از دود چراغ ساخت و روزی چند پیک نفس را در بادیه اندیشه تاخت به فرّ دولت قاهره ثبّتها اللّه مجموعی پرداخت که ملوک را از بهر تقویم اخلاق و تهذیب عادات قانونی شافیست و دستوری کافی و اهل تاریخ را از بهر مطالعت اخبار و تصفّح حکایات روضه پر ازهار است و حدیقه پراثمار و اهل کتابت و طلّاب بلاغت را درجی پرغرور است و برجی پردرر، شعر:

هذی المعانی قد زففت صباحها

تهدی الیک کأنّهنّ عرائس

و لک السّلامة و السّلام فأنّنی

غاد و هنّ علی علاک حبائس

پیش از من بنده صاحب کلیله و دمنه و صاحب سندباد آن رموز و حکایات را کسوت عبارت پوشیده‌اند و در حلّه براعت عرض داده‌اند، ناقدان که عقل ممیّز و فاضلان که طبع مبرّز دارند اگر انصاف دهند سمین سخن از غثّ و جدید فضل از رثّ جدا کنند، بیت:

آن را بر این حدیث راهی باشد

کاو را هم از این نمد کلاهی باشد

بر دقایق این سخن آنکس واقف باشد که ذوق سخن دارد، شعر:

علیّ نحت القوافی من مقاطعها

و ما علیّ اذا لم تفهم البقر

امید به فضل حقّ عزّ اسمه چنان‌که این جمع سبب اجتماع اهواء و اتّفاق آراء خلایق گردد و در خدمت پادشاه بحر و برّ ادام اللّه ملکه و امداد رعایات ربّانی و انصار عنایات آسمانی به جناب اعلی متواتر و مترادف و رونق ملک و قوّت دولت علی مرّ الأیّام متزاید و متضاعف انّه القادر علی ذلک و المتطول به.

تمّ کتاب عقد العلی للموقف الاعلی یوم الرابع عشر من جمادی الاولی سنة ۱۰۷۵ من هجرة النبویه.