گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

من چو در ثنای آن خاندان بزرگوار شرح کنم گفته باشم که آفتاب ستاره روشن است و آسمان سقفی بلند و دریا جویی بزرگ چه اعلام احتشام ایشان از آن افراشته‌تر است که آن را به انگشت اشارت نمایند و ایّام دولت ایشان در کمال کرم و مروءت و نشر احسان و مبرّت و کسب فضایل و بثّ فواضل از آن مشهورتر که در حجاب خفا بماند. شعر:

بیض الوجوه کریمة احسابهم

شمّ الانوف من الطراز الاوّل

یغشون حتّی ما تهرّ کلابهم

لا یسألون عن السّواد المقبل

دواوین شعرای مفلق چون عبّاسی و عزتی و مخیری و قوامی و شهابی و امثال ایشان به غزارت بحور مکارم و علوّ شواهق معالی و بعد مناط همم و سبوغ ملابس نعم این خاندان شواهد صد قند، شعر:

شرف کما اتّسقت کعوب للقنا

و علیّ کما انتظمت عقود کواعب

و المرء لم یشرف بمجد شاهد

ما لم یقم برهان مجد غائب

و اذا العمومة لم تزن بخؤولة

عاد النّسیب بذکر دعوی کاذب

جدّ صاحب قوام الدین مولانا مجد الدین وزارت ملک ارسلان‌شاه کرد و در وزارت او ملک فارس بگرفت اما بر مجد الدین رفت و خدای‌ترسی و کم‌آزاری غالب بود. حب عبادت او را به ظلم عباد نمی‌گذاشت و رغبت آخرت او را از اشتغال به دنیا باز می‌داشت، کار وزارت با این اخلاق مباینتی داشت استعفا خواست و چون عادت او معلوم بود مضایقت نرفت، باقی عمر به انزوا و عبادت به سر برد و حکایت زهد و رقت او بسیار است اما این یکی مشهور است که ملک او را به ثغر تیز فرستاد به عمل نظر، چون آنجا شد آثار کفایت ظاهر گردانید و جانب حق مهمل نگذاشت، حقوق سلطانی و اموال دیوانی را تعرّف کرد و حاصل کرد و پیش ملک فرستاد.

اتفاق چنان افتاد که سال دیگر علی انصاری را فرستادند به همان عمل، آن بزرگ تقصیر بکرد و بعد از تحصیل حقوق سلطانی و مرافق دیوانی چند آنچه توانست از مصادره تجار و مطالبت مردم مال حاصل کرد و حملی بسیار پیش ملک آورد، ملک مجد الدین را بخواند و گفت پارسال این مال کجا بود گفت ای ملک در خانه خداوندان و بازرگانان مشرق و مغرب، مرا فرستادی که حقّ دیوان حاصل کنم، آنچه شرط شفقت بود رعایت کردم، غارت نفرمودی. ملک را این جواب عجب آمد اعادت سخن نکرد.

و ناصر الدین کسری که برادر مجد الدّین است و جدّ خداوند صاحب قوام الدّین من قبل الأمّ وزیری بود مکرم منعم، شعر:

له نار تشبّ بکلّ ناد

اذا النیران البست القناعا

اکثر معایش علما و اشراف و اهل صلاح کرمان آن محتشم منعم فرموده است و این ساعت هنوز در کرمان توقیعات او موجود است، شعر:

فتی عیش فی معروفه بعد موته

کما کان بعد السّیل مجراه مرتعا

و عمرهاست که آن صدر روی در حجاب خاک آورده است و آثار و اخبار او بر صفحات ایام و لیالی متلالی‌ است وصیت مجد و ذکر کرم او را زنده می‌دارد، شعر:

و انّما المرء حدیث حسن

فکن حدیثا حسنا لمن وعی

از کرم آن محتشم بسیار عجایب محکی و بسیار غرایب مروی‌ است و اگرچه خوف تطویل مانع است از اشارتی چاره نیست. چنان شنیدم که ملک سلطان‌شاه برادر خویش را ملک توران‌شاه تیمار نداشتی و قصد کشتن و تکحیل نیز بکردی و گفتی از این برادر من هیچ نیاید و او را به بم فرستاده بود و آنجا مقام فرموده. گویند روزی ناصر الدّین کسری بر در سرای ایستاده بود با جماعت خدم و ملک توران‌شاه با جماعتی معاشران نه از جنس ندمای ملوک بگذشت مگر وجه ترتیب عشرت روز موجود نداشتند یکی از جمله این جماعت گفت اگر ملک‌زاده کس پیش ناصر الدّین فرستد و قدری شراب خواهد امروز میل تعطیل در دیده روز نکشیده باشیم. ملک کس پیش ناصر الدّین فرستاد، شعر:

یومنا یوم لبید

ما لنا فیه نبیذ

انّا من تعطیل یومی

بک فیه استعیذ

مهمان منند نیم لشکر

معذورم اگر شراب خواهم

ناصر الدّین انگشت نعم بر چشم کرم نهاد چون رسول بازگردید بفرمود تا مبالغ گندم و گوسفند و نقل و شراب به سرای ملک توران‌شاه نقل کردند، ایشان را یک ماهه اسباب عیش میسّر شد. پس اتفاق افتاد که در هفته ملک سلطان‌شاه فرمان یافت چون پسری نداشت ملک توران‌شاه ملک را متعین بود، تخت و تاج به وی سپردند هم در هفته ناصر الدین را به بردسیر خواند و عمل استیفاء ممالک به وی داد چه در ان عهد وزیر صاحب مکرم بود.

و گویند یکی از بزرگان و مدرّسان کرمان را در عهد وزیر ناصر الدّین دانشمندی فاضل بزرگ برسید بر سبیل انتجاع، با مدرّس گفت که من صیت کرم این وزیر شنیده‌ام و استمطار انواء عاطفت او را اینجا آمده‌ام اگر تجشّم فرمائی و ذکر من به سمع اشرف رسانی تو را، شعر:

و اذا امرؤ اهدی الیک صنیعة

من جاهه فکأنّها من ماله

حاصل آید. نام آن مدرّس از خاطر فرو شده است. به خدمت وزیر آمد و شرح فضل آن عالم منتجع بداد و از توقّع او اشارتی کرد. وزیر فرمود جزاک اللّه خیرا همین چشم دارم که چون اهل فضل رسند شرط اعلام به جای آوری تا به قدر مکنت جهدی می‌کنم و (الدّال علی الخیر کفاعله)در حال او را صلتی نیک فرمود. چون دانشمند چند روزی در ریاض خصب بردسیر تنزّه کرد او را هوای خطه بم خاست و از اقارب وزیر و خدم او حساب‌ها برگرفت. با مدرّس گفت اگر عنایت‌نامه وزیر باشد غرض من در انتجاع بم به حصول نزدیک‌تر باشد. مدرّس به خدمت وزیر شد و گفت به حکم اشارت علیّه صداع داده می‌آید این دانشمند می‌خواهد که تا بم سفری کند و بی‌عنایت‌نامه خداوند صاحب مقصود او به حصول نه پیوندد. وزیر فرمود تا عنایت‌نامه نوشتند و از خاص احسان خویش براتی اضافت آن فرمود. دانشمند را در بم کاری نیک رفت و شوارد مقاصد در حباله حصول آمد و به سلامت بازگردید و باز مدرسه آمد. چون روزی چند دیگر بیاسود و حقایب آمال پر کرد رغبت او در معاودت وطن صادق شد. با مدرّس گفت درباره من هیچ تقصیری نفرمودی و صداع‌ها کشیدی (و الأمور بخواتیمها)، شعر:

هو الوسمی جاد فکن ولیّا

فما الوسمی الّا بالولی

یک حاجت در نفس یعقوب مانده است وداع وزیر منعم فرض عین است اگر تجشّم فرمائی حج و عمره کرده باشی. مدرّس با دانشمند به خدمت وزیر آمد و گفت این مرد عالم از حضرت به أثقال منّت و أعباء نعمت گرانبار شد و عزیمت معاودت وطن کرده است، طراز مواهب خداوند آن است که او را شرف تقبیل دست بزرگوار ارزانی دارد.

وزیر فرمود چرا می‌رود، چنین فاضلی از دست نتوان داد اما او را از وطن و عیال نیز منع نمی‌توان کرد. در حال مثال داد تا او را جبّه و دستاری دادند و وداع کرد.

چون دانشمند بیرون شد مدرّس گفت زحمت از حدّ اعتدال گذشت و شرمسار شدم.

وزیر فرمود که شرمساری به جانب من لایق‌تر است که دانشمندی فاضل و پایمردی چون تو، و به سه نوبت که قدم رنجه کردی ما او را مدت عمر مستغنی و مکفی المؤنة نتوانستیم کرد، شعر:

یعطی عطاء المحسن الخضل النّدی

عفوا و یعتذر اعتذار المذنب

صدور و اکابر این خاندان مجد بر این سیرت و عادت بوده‌اند و اگر مناقب هریکی از ایشان چون قوام الدّین و مؤید الملک و تاج الدّین و ناصر الدین گفته آید این فصول از حد اعتدال متجاوز شود. شعر:

لیهنهم انّ الوزارة فیهم

کعوب قنا کعب تناسقه کعب

هم ورثوها کابرا بعد کابر

و ندبا من الأعلام یتبعه ندب

و قد خلّفت دار الوزارة انّها

اذا ما حواها غیر ایدیهم غصب

و صدر جهان صاحب عالم عادل قوام الدولة و الدین ادام اللّه ظلّه از این اکابر و امائل لبّ نابست و مخّ خالص و در طینت مبارک او کمال علم و حلم و کرم و مروءت و حیا و عقل و خویشتن‌داری و کم‌آزاری و بسط عدل و نشر احسان و تحاشی از ستم و عدوان گواهی دهند که آن بزرگ بزرگ‌زاده، شعر:

ورث الوزارة کابرا عن کابر

موصولة الأسناد بالأسناد

خواجگی از پدر خویش آموخته است لاجرم در آن علم استاد است و در فرائض و نوافل احتشام اقتداء به اسلاف خویش کرده است لا جرم از سهو و خطا دور است.

و من بنده وقتی که شاخ شباب رطیب بود و کسوت جوانی قشیب سلمان خدمت و حسّان مدحت آن صدر جهان بوده‌ام و جناب رفیع او محطّ رحل علما و جلساء او کتب، (و خیر جلیس فی الزّمان کتاب.) استاد من بدیع الزمان محمّد بن ابی المعالی رحمة اللّه علیه ملازم حضرت حشمت و مجاور حرم حرمت او و هر وقتی من به شعری کودکانه ثنایی گفتمی احسان فایض آن صدر جهان دام ظلّه بر مقتضی طبیعت کریم خویش افواه عزالی مکارم گشادی و مرا غریق مواهب و منایح خویش گردانیدی، شعر:

و کم لک من ید بیضاء عندی

لها فضل کفضلک فی الأیادی

و من نعماه یحسدنی علیها

ادانی اسرتی و ذووا و دادی

ای صدر جهان به سر برم پیمان من

دارم شکرت برابر ایمان من

چون پروردم به نعمت تو جان من

حاشا نکنم نعمت تو کفران من

شعر:

و لم ار مثلی اتبع الحمد اهله

و جازی اخا النّعمی بما هو صانع

ای صدر جهان صاحب عادل العوان لأتعلّم الخمرة و فرخ البطّ سابح رای بیدار و طبع هشیار از تنبیه و تذکیر مستغنی‌ است اما اگر دفاتر مآثر اسلاف خویش را مطالعت فرماید سبب بقاء نام و موجب خلود ذکر ایشان معلوم شود.

فأثنوا علینا لا ابا لأبیکم

بأفعالنا انّ الثّناء هو الخلّد

عاقل چو از روزگار خویش مساعدت مشاهدت کرد و اگر خود یک لمحه بود در آن لحظه کسب صیتی واجب داند که (الفرص تمرّ مرّ السّحاب.)

و سیبقی الحدیث بعدک فانظر

ایّ احدوثة تحبّ فکنها

امروز به حمد اللّه مقالید اقالیم اقلام اوست و مواسم سعادات ایام او، بر منبر معالی خطبه معانی به ذکر علوّ همت او موشح است و در شهر شرف سکّه لطف به نام شمول انعام او منقّش، قامش عزیز مصر سیادت است و بأسش نهنگ نیل سیاست، مجروحان سنان عدوان را امید به مرهم کرم اوست و تشنگان فلوات بلیات را طمع به فیض غمام انعام او (لکلّ قدیم حرمة و ان قبل لکلّ جدید لدّة،) شعر:

فأنّ اولی البرایا انّ تواسیه

عند السّرور لمن و اساک فی الحزن

انّ الکرام اذا ما اسهلوا ذکروا

من کان یألفهم فی المنزل الخشن

بنده بیست سال است تا در تیه حرمان خدمت سرگشته و متحیر است و این ساعت انواع شکر واجب است و فنون حمد لازم، کدام نعمت هنی‌تر از آن‌که خداوند از مضایق وقایع کرمان به سلامت بیرون آمده است و در مسند وزارت نشسته، بیت:

این که می‌بینم به بیداری است یا رب یا به خواب

خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

این منم یا رب در آن مجلس به کف جز و مدیح

وآن تویی یا رب در آن مسند به کف جام شراب

و کدام شکر بر من بنده از این واجب‌تر که حق تعالی مرا چندان مهلت حیات داد که جمال مبارک را باز دیدم و باز سر دعاگوئی و ثناخوانی آمدم، بیت:

باز آمدم و غم تو باز آوردم

ای دوست سخن‌های دراز آوردم

تهنیت این منصب را و تجدّد عهد خدمت را نظمی اتفاق افتاده است در این مجموع اثبات افتاد تا به نظر بزرگوار مشرف گردد ان شاء اللّه تعالی.

حق تعالی ایوان وجود را به مسند دولت و چهار بالش اقبال صدر جهان ملک الوزراء مزین و منجد داراد و قواعد ممالک را به یمن رای و حسن تدبیر او ممهّد به محمد صلی اللّه علیه و سلم. قصیده:

احادی عیرها روحی هدیّه

الیک اسوقها فقف المطیّه

فأنّی قد شممت عرار نجد

و ذاک مفارق بعد العشیّة

و هذا ربعها و لنا مناخ

به نلّنا المنی فله مزیّه

و هاماء العذیب لدیک عذبا

فدع تذکار ماء بالثّریّه

و حول الرّکب بحر من دموعی

فلا یحزنهم نزف الرّکیّه

فکم یرباه نور مثل نور

اذا افترّت مباسمها الشّهیّه

و کم رشأ یغیر بمقلتیبه

علی اسد الشّری بالثّعلبیّه

و کم یثنی علی تلک الثّنایا

اذا برزت من اثناء الثّنیّه

و لیل صادق المیعاد بتنا

نبیّن فیه کذب المانویّه

تعاطینا کؤوسا من سرور

باسرار عن الواشی خفیّه

و جنح اللّیل قد ارخی جناحا

علی ارجاء عیشتنا الرّخیّه

نراقب غلمة قد القمتها

نساء الحی ابداه الحمیّه

و کلّ الدّ شهما مثل سهم

یضاجع کلّ مرنان حنیّه

و لو درت الوشاة بنالدارت

علی الأرماح مهجتها دریّه

فمثلی لا یراع بهم و حولی

جنود من معالی صاحبیّه

تردّ سداه عادیة اللّیالی

بطلّق المجتلی سهل السّجیّه

بعدل الصّاحب الصّدر المرجّی

رعت کلأ الکری عین البریّه

قوام الدین من فاق البرایا

به عرق من ارومته الزّکیّه

اذا سعدت بمسعود بلاد

تناثرت السّعود علی الرّعیّه

و مشتد العزائم قد احاطت

بعطفیها ایاد برمکیّه

فحاز الحمد بالکرم المرجّی

و نال المجد بالسّیم السریّه

و صید القوم یشتمّون تربا

دوین فصیل حضرته العلیّه

اذا حضروا السّماط تحیّر وافی

تلألؤ ضوء غرّته البهیّه

و تلبس من یجار به المعالی

رداء الخزی حجّته الجلیّه

حیاء کالحیا فیه حیاة

و یلمع منه برق الألمعیّه

شفی کلما جنته ید افیقار

کلام مثل فاکهة جنیّه

تساقط منه اثمار الأمانی

اذا هزّته ریح الأریحیّه

حلیف الحزم یحلف ثمّ یفری

و ما فی النّاس من یفری فریّه

له کرم ینادی فوق هضب

لطلّاب النّدی و آفوا ندیّه

و اقلام دوین الشّبر تعنوا

لمجراها طوال السّمهریّه

و بأس حاد ذو الأشبال عنه

و عزم فلّ حدّ المشرقیّه

و برّ یفعم العافین برّا

اذا نفحت سریرته النّقیّه

و عدل فی قضایا ما تولی

فلو قسم النّدی راعی السّویّه

اذا صرّ السّحاب ضروع درّ

فلقحة برّه ابدا صفیّه

عن الأرض السّنون الشّهب تطوی

اذا نشرت عطایاه السّنیّه

تمنّی نیل رتبته عداه

و ذی امنیّة صارت منیّه

فداءک من تسنّج راحتاه

فلم یبسطهما نفس شقیّه

و اعمی القلب لمّ یرشد لخیر

فلم تحمد طریقته الغویّه

و ما یبغی علی علیاک الّا

غبیّ و ابن والدة بغیّه

قوام الدّین هامنّی ثناء

بدیها فاق من غیر الرّویّه

تلقّیت الوزارة عن جدود

لهم فی العدل آثار رضیّه

لقد طرأت علیک عروس فکر

جلاها حیثما جلیت طریّه

معان فیک ستّی رائقات

تلقّبن القوافی المعتویّه

و انت المصطفی کرما و فضلا

و حسّان انا نظما و نیّه

و انّی صادق فی الحبّ غال

فحسن الشعر من صدق الطّویّه

و لا اولی سواک عقود نظمی

و قد اولی علی هذا الیّه

لئن لم آل فی التّفریط جهدا

فما ابقیت فی الجدوی بقیّه

و ما بالغت فی الأطراء لکن

اتی مدحی علی قدر العطیّه

نعم انت الّذی اعلیت شعری

و قدّمت العنایة فیک فیّه

لئن ضعفت قوی حالی ففضلی

اتاک یقود امالا قویه

و ربعی ان غدا قفرا لفقری

فبین جوانحی نفس ابیّه

و لو اضحی شظا حدّی قویما

لنا لتنی من الدّنیا شظیّه

و لو رعت اللّیالی حقّ فضلی

و انصفنی زمانی فی القضیّه

لأرکنی علی جرد عتاق

و افرشنی حسان العبقریّه

اتاک العبد یصحبه ثناء

یخصّک بالسّلام و بالتّحیّه

فنل حمل الأمانی فی امان

و عش فی عیشة رغد هنیّه

و دم مادام نجم فی سماء

و ما بقیت علی ارض دویّه

و من والاک فی قصر الأمانی

و من عاداک فی سجن البلیّه