گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

اما فضیلت پادشاهی آن است که حق تعالی نام خویش ملک کرده است و نام بنده که او را برگزیده است و زمام حل و عقد و عنان قبض و بسط جهان در دست تصرّف او نهاده ملک، آنجا که گفت (تؤتی الملک من تشاء) و جای دیگر گفت (و اتبه اللّه الملک و الحکمة) و جای دیگر گفت (و جعلکم ملوکا) و جای دیگر گفت (انّ اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا) پس بر مجرد نام اقتصار نکرد و طاعت او با طاعت خویش برابر گردانید حیث قال: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.)

و پادشاه در زمین خلیفه خدای عزّ و جلّ است. قال النّبیّ صلّی اللّه علیه : (السّلطان ظلّ اللّه فی ارضه) یعنی پادشاه سایه حقّ است.

و گفت صلّی اللّه علیه: (اطیعوا الأمام و لو کان عبدا حبشیّا) گفت فرمان برید پادشاه را و اگر خود بنده حبشی باشد.

و گفت صلی اللّه علیه: هیچکس به نزد خدای فاضل‌تر از سلطانی نیست که اگر گوید راست گوید و اگر حکم کند عدل کند و اگر از وی رحمت خواهند رحمت کند.

و گفت صلی اللّه علیه: دعاء پادشاه عادل را خداوند رد نکند.

و گفت صلی اللّه علیه: خدای را در آسمان و زمین نگاهدارانند، نگاهداران آسمان ملائکه‌اند و نگاهداران زمین پادشاهان.

و کسی پیش مصطفی صلّی اللّه علیه گفت بد چیزی‌ است امیری، مصطفی گفت نیک چیزی‌ است امیری آن کس را که به حق گیرد و به حق دهد.

فضیل عیاض گفت اگر مرا دعائی مستجاب بود بر پادشاه عادل کنم که بقاء او نعمتی عامّ است.

و گفته‌اند که اگر پادشاه عادل رعیت را دعا کند به اجابت نزدیک‌تر باشد از دعاء رعیت پادشاه را چه پادشاه عادل نزد حق تعالی عزیزتر است.

و احنف قیس در پیش معاویه شد از وی پرسید (کیف حالک مع الزّمان یا احنف) کار تو با روزگار چون است گفت ای خلیفه روزگار، توئی آن را که عزیز داری بزرگ شود و آن را که خوار داری افکنده شود.

و اگر درجه پادشاهی بلند نبودی [ یوسف ] علیه السّلام نگفتی (اجعلنی علی خزائن الأرض.)

و گفته‌اند واجب بر پادشاه، عدل است و فرض بر رعیّت، طاعت.

و مصطفی صلی اللّه علیه و سلم گفت:(من سعی علی سلطان لیذلّه، اذلّه اللّه.) و گفت هرکس که او سلطان عادل را خدای را نصیحتی کند او را با بندگان نیک حشر کند و هرکس که با وی خیانت کند او را فروگذارد تا قیامت. مثنوی:

هر که او خصم شهریار بود

مور گردد اگر چه مار بود

شاه اگر راندت ستیز مجوی

ور بخواند ره گریز مپوی

مال بهر زمانه دار نگاه

خرد از بهر پاس خدمت شاه

با خرد را ز شه صبوری به

بی‌خرد را ز شاه دوری به

با سلاطین چو گفت خواهی راز

وقت آن را بدان چو وقت نماز

شه چو برداردت فکنده‌ش باش

چون تو را خواجه خوانده بنده‌ش باش

دستت ار داد پا به گاه بنه

ور تو را سر کند کلاه بنه