گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

صاحبا عارضه مبارک تو

سبب اختلال عالم بود

سر تو تا قرین بالش شد

پهلوی خلق بستری می‌سود

سردی آسمان و گرمی تو

جان و دل کرد جای آتش و دود

تا تو بودی غنوده در بستر

به غلط چشم فتنه می‌نغنود

دل اومید از ره دیده

هر چه خون داشت در جگر پالود

ملک را دیدم آستین در دست

کرده از اشک دیده خون‌آلود

آسمان گفت غم مخور که خدای

بر دل ریش عالمی بخشود

آتش تب ز جسم او کم کرد

در عذاب مخالفش افزود