گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

این چه مشروطه منحوسی بود

که در رنج بر این خلق گشود

این چه برق است که از خرمن ملک

برد بر چرخ نهم شعله و دود

این چه عدل است که از ما بستد

هرچه بخشنده ی منان بخشود

گرچه مشروطه نبود این ترتیب

جو بما داده و گندم بنمود

زشت چونانکه کسی نام نهد

بعرقچین زن زانیه خود

دوخت بر قامت ما پیرهنی

که نه زان تار عیان است و نه پود

پیرهن پاره و یوسف در چاه

گرگ مسکین دهنش خون آلود

کودک و مرد و زن و پیر و جوان

مؤمن و گبر و نصاری و جهود

جانشان رنجه شد و دیده گریست

دلشان خست و بدنشان فرسود

جز وزیران خیانتگر رذل

کس نبردست ازین سودا سود

هر که آمد بسر مسند امر

ریش برکند و به سبلت افزود

بن دیوان حرم را کاوید

بام ایوان کلیسا اندود

زردگوشان را کردند امیر

چند تن روسیه کور کبود

برد ازین دکه حمیت کالا

کرد ازین خانه سعادت بدرود

ظلم و اجحاف و ستم یافت رواج

عدل و انصاف و کرم شد نابود

سگ چوپان شده با گرگ انباز

بره را گرگ ستمکاره ربود

زن فروشان را از حق نفرین

حق پرستان را از بنده درود

هر که بدخواسته نیکی نبرد

آنکه جو کاشته گندم ندرود

اندرین فکر بدم کز بالا

هاتف غیبم در گوش سرود

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

نام این غول ز گیتی گم باد

بر زده شاخ و بریده دم باد

رسم این جور که نامش شده عدل

همچو آئین محبت گم باد

پی و شریان هواخواهانش

بدم مار و دم کژدم باد

توسن همت مشروطه طلب

سوخته یال و شکسته سم باد

جای این آیه منحوسه شوم

سوره نور و قل اللهم باد

سینه چاک غم این مشروطه

سوده و کوفته چون گندم باد

دامن و جیب وزیران دنی

پاره چون خیک و تهی چون خم باد

آبشان یکسره در کوزه و جام

پر ز جراره چو خاک قم باد

وندرین آتش سوزان تنشان

تا ابد سوخته چون هیزم باد

مردم دیده ی دانش که رخش

دور از دیده ی این مردم باد

گفت این دائره مقطوع النسل

چون خر اخته و پاپ رم باد

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

راز داران همه غماز شدند

خائنان در حرم راز شدند

زاغ با طوطی و بلبل با جغد

در صف باغ هم آواز شدند

تخمها در دل مرغان ز غرور

جوجه کردند و به پرواز شدند

پشه ها بر تن خلق آخته نیش

همچو جراره اهواز شدند

هفت پستانان بر نطع قمار

همه استاد شش انداز شدند

پست طبعان فرومایه دون

بر همه خلق سرافراز شدند

خامه ها تیشه بنانها مثقب

پنجه ها سیخ و دهان گاز شدند

مهره بازان دغا عربده جوی

چون حریفان دغل باز شدند

پاسبانان به کمنداندازان

متفق گشته و انباز شدند

عسسان با صف دزدان در شهر

همره و همدم و همراز شدند

روبهان در پی نخجیر غزال

چون پلنگان بتک و تاز شدند

بوالفضولان همگی مفضالند

بی اصولان همه طناز شدند

جغدها یکسره طوطی گشتند

بومها یکسره شهباز شدند

شاهدان جمله مجاهد شده اند

حقه بازان همه جانباز شدند

فقرا ترک وطن کرده ز جوع

به بخارا و به قفقاز شدند

دوش جمعی پی نان جان در کف

بر در دکه خباز شدند

نان ندیدند و ز جان آمده سیر

گرسنه سوی سرا باز شدند

چون رسیدند به منزلگه خویش

اندرین نکته هم آواز شدند

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

عیب مشروطه بما معلوم است

نام مشروطه در ایران شوم است

هر کرا گفتی مشروطه طلب

حال آن بر همه کس معلوم است

این چه قانون که حرامی به حرم

محرم از حرمت و حق محروم است

بختیاری پی تاراج نفوس

همعنان اجل محتوم است

جز وزیران که پی سیم و زرند

هر کسی در طلب موهوم است

زندگی سخت بود در بلدی

که فضا تار و هوا مسموم است

آب اگر دیده شود غسلین است

نان اگر یافت شود زقوم است

عدل اندر همه جا ممدوح است

ظلم اندر همه جا مذموم است

لیک در کشور ما آنچه به گوش

ناخوش آید سخن مظلوم است

پای رشوت چو در آید به میان

دست دین بسته و حق محکوم است

گفت مشروطه و دیدم بی شرط

پی غارت چو سپاه روم است

بوم را نام نهادند هزار

چون صدا کرد بدیدم بوم است

ای ستمکاره مشروطه شکن

که رخت نحس و نگاهت شوم است

شیر در چنگ تو بی چنگال است

پیل در جنگ تو بی خرطوم است

عقل در کله تو مستهلک

عدل در معده تو مهضوم است

مبر این جامه که در پیکر ما

یادگار از پدر مرحوم است

مکش این طفل که در خانه ی ما

کودکی بی گنه و معصوم است

یادم آمد سخنی کز ادبا

در دواوین ادب مرقوم است

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

آه ازین فرقه مشروطه طلب

اف بر این مردم بی نام و نسب

نام مشروطه از ایشان شده زشت

جان خلق آمده از غصه بلب

گلشن دین را صرصر باشند

آتش کین را حمال حطب

دشمن افسر و اورنگ عجم

خائن ملت و آئین عرب

عجبی نیست خیانت ز ایشان

که امانت شد از ایشان اعجب

دین دچار آمده در ورطه مرگ

دولت افتاده به دریای تعب

از زمین جوشد فواره غم

وز هوا بارد باران غضب

مردم خاکی و طوفان بلا

کشتی بادی و باب المندب

راه باریکتر از رشته موی

روز تاریکتر از نیمه شب

لاله در باغ چو نیش افعی

باده در جام چو زهر عقرب

عدل مهجورتر از مهر و وفا

عقل گمنام تر از فضل و ادب

آنکه می تاخت به میدان چو اسد

منهزم شد ز عدو چون ثعلب

آنکه بودی چو مهلب در جنگ

خورده پنداری حب المهلب

گشته مغلوب ز دشمن عمدا

گفته الملک لمن جاء غلب

آنکه برکند ستون خیمه

بهر کین توزی چون ام وهب

زر، ز بن سعد، ستد بست چو شمر

بازوی فاطمه دست زینب

گرد کردند زر و سیم و شدند

شاد و خندان ز پی عیش و طرب

پارکها دلکش و می ها سر جوش

عالم از نغمه پر از شور و شغب

خفته در مهد پس از سلب شرف

در کنار صنم سیم سلب

اوفتاده پس تخدیر عقول

با بتان در پی تحریک عصب

یاد دارم که به صحرای حجاز

ره سپهر بودم زی کعبه رب

نوجوانی به رهم پیش آمد

بسته دستارچه از سرخ قصب

برخم کرد نگاهی و گذشت

از برم همچو ز مطلع کوکب

دل برقص آمد و انگیخت مرا

تا بتازم پی رخشش اشهب

چون مرا دید دوان از پی خویش

گفت و انگیخت بسرعت مرکب

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

تخت جم افسر کاوس نماند

شرف و غیرت و ناموس نماند

دولت و لشکر و کشور همه رفت

چتر و طبل و جرس و کوس نماند

از ترقی و ز آزادی ملک

خاطری نیست که مأیوس نماند

حرمت از دین پیمبر برخواست

احترام حرم طوس نماند

توپ بستند در ایوان رضا

شوکت اسلام از روس نماند

روضه ای را که مطاف ملک است

بر درش جای زمین بوس نماند

نور اسلام ز قندیل برفت

شمع توحید بفانوس نماند

کعبه در پیش کلیسا خم شد

مصحف اندر بر ناقوس نماند

جای عباد به محراب دعا

جز خراباتی و سالوس نماند

وزرا را همه زر گشت نصیب

بهر ما بهره جز افسوس نماند

حشمتی نیست که بر باد نرفت

رایتی نیست که معکوس نماند

زان همه سرکش پردل به مصاف

نیست یکتن که به قرپوس نماند

غیر خون دل و پیراهن عار

بهر ما مشرب و ملبوس نماند

مستبد گر چه فنا شد نامی

هم ز مشروطه منحوس نماند

رفت شیطان ز صف خلد ولی

مار هم زه زد و طاوس نماند

با وجودیکه بزعم وزرا

نفسی نیست که محبوس نماند

مطلبی نیست که معلوم نشد

نکته ای نیست که محسوس نماند

یار من گفت که بی پرده سخن

گوی در پرده که جاسوس نماند

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

این نه مشروطه که استبداد است

شعله ی مزرعه ی ایجاد است

سبب قحط و غلای عام است

وتد خیمه ذی الاوتاد است

هود و صالح را گوئید پیام

که ز تو دور ثمود و عاد است

آن وزیری که گلستان ارم

ساخت مانا خلف شداد است

پیشکش کرده به همسایه وطن

مگرش میراث از اجداد است

ملک را برده به بازار حراج

میزند چوب و پی مازاد است

آن شنیدم که ازین ناخلفان

در کف بی شرفان اسناد است

عاقلی گفت سند دادستند

غافلی گفت که این اسناد است

گر ندادند سند باکی نیست

ور بدادند مرا ایراد است

مملکت خاص رعیت باشد

این قرمساق یکی ز افراد است

در دهان پدر روحانی

خردهای جگر اولاد است

پسران همچو شهیدان احد

وین پدر آکلة الاکباد است

هنر از جهل سته گشته مگر

جهل هشام و هنر سجاد است

مالک کشوریان دلال است

قائد لشکریان قواد است

قلم آن اره نجار است

نفس این چو دم حداد است

ای قوی پنجه که در راه نفاق

ستمت راحله جورت زاد است

تا توانی بدوان مرکب خویش

که خداوندت در مرصاد است

دوش پیری به مریدی این ذکر

کرد تلقین که یکی ز اوراد است

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

دارم اندر دل خونین نفسی

همچو مرغی که اسیر قفسی

نفس اندر دل من محبوس است

بارالها برسان همنفسی

هرچه بیدادگران جور کنند

نبود داور و فریاد رسی

نه پی قافله آید بنظر

نه بگوش آید بانگ جرسی

نره شیری شده نخجیر سگی

شاهبازی شده صید مگسی

جام جم تخت سلیمان را دیو

برد یکدفعه نه پیشی نه پسی

کدخدا خفته و کدبانو مست

نیست جز درد در این خانه کسی

سگ ز بام آید و دزد از دیوار

چون نباشد به محلت عسسی

آنکه در ارض طوی نخله طور

بود از نور جمالش قبسی

خرمن دین را از برق طمع

کرد خاکستر و پنداشت خسی

وآنکه بد عاقله کشور ما

شد اسیر هوس بوالهوسی

ای ستمدیده ازین ملک خراب

راه تونی بسپر یا طبسی

نرسی جانب مقصد ز طریق

گر رکابی نزنی بر فرسی

پیر زالی شب سرما می پخت

شله ماشی و آش عدسی

ناگهان نره گدائی در زد

گفت دارم ز درت ملتمسی

پیره زن را بدم کار گرفت

دادها کرد و نبد دادرسی

چون رها گشت از آن مخمصه زال

می شنیدم که همی گفت بسی

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه

عبقری رانده در این پرده سخن

تا بجنبید، بدل، فکرت من

رشته ای بست ز ترجیع که بود

بس فروزنده تر از عقد پرن

خرمنی از گهر آورد که برد

طبع من خوشه ای از آن خرمن

همه جا بر متقدم فضل است

در بنای اثر و طبع سخن

خاصه او ار که بود در همه کار

برتری بلکه مهی در همه فن

یار عدل است و شریک انصاف

حامی شرع و نگهدار سنن

منبع دانش و دریای هنر

حافظ غیرت و غمخوار وطن

جان حکمت ز کمالش خرسند

چشم دانش به جمالش روشن

نامه اش از مه و هور آکنده

خامه اش بر بچه حور آبستن

دست دستوری شاهان را صدر

جان آسایش عالم را تن

نفقاتش بی رنج سئوال

صدقاتش همه بی ثقلت من

حقگذاری را بحری مواج

بردباری را کوهی ز آهن

هنرش را چو درآرند به بیع

مشتری جان دهد او را به ثمن

در دماغش نکند هیچ اثر

باده هرچند بود مردافکن

صادق الوعد و وفی العهد است

نه چو یاران دگر عهد شکن

تا فرشته نکند ابلیسی

نا خماهن ندهد ریماهن

او چو خورشید و معالی چو فلک

او چو شمشاد معارف چو چمن

ای خداوند از این بنده نماند

سخنی تازه در این دیر کهن

تا به آهنگ دری برخواند

مطرب می زده با صوت حسن

دیده در خون جگر زد غوطه

باد لعنت به چنین مشروطه