گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

ای تازه عروس مهربانم

وصل تو حیات جاودانم

خورشید سپهر اقتدارم

پیرایه بزم افتخارم

مهر تو نشسته در دل من

عشق تو سرشته با گل من

تو سرو حدیقه بتولی

نوباوه گلشن رسولی

اصل طرب و نهال عیشی

فرزند پیمبر قریشی

مه طلعت و آینه ضمیری

همخوابه و همسر امیری

با من به نژاد و اصل جفتی

کز گلبن احمدی شگفتی

از شرم تو ای امیر بانو

خورشید به خاک سوده زانو

ای گلبن باغ و شمع محفل

ای مونس جان و راحت دل

تا از تو شدم جدا و مهجور

بیمارم و ناتوانم و رنجور

بی روی تو در سرا و گلشن

تنگ است دلم چو چشم سوزن

نه صبر و توان و تاب دارم

نه راحت و خورد و خواب دارم

همچون مرغی کز آشیانه

پرد بهوای آب و دانه

پیوسته دلم در آرزویت

پرواز همی کند بسویت

گوئی رخت ای چراغ روشن

مغناطیس است و من چو آهن

خواهم ز خدا که تا قیامت

باشی بسعادت و سلامت

در مهد امان و تخت اقبال

از گردش چرخ فارغ البال

از روی امیر شاد و خرم

مسعود و معزز و مکرم

باشید بهم انیس و مونس

چون لاله آبدار و نرگس

اندر لب جو چو سرو آزاد

در باغ چو ارغوان و شمشاد

رخشنده چو آفتاب انور

مجموع چو پیکر دو پیکر

با یار قرین چو غمزه با چشم

اما تهی از ملامت و خشم

تو ماهی و جفت آفتابی

شاهینی و همسر عقابی

خواهم که ازین عقاب و شاهین

باز آید بیضه های زرین

هر جوجه آن بسان شهباز

گیرد سوی اوج چرخ پرواز

مهپاره ازین دو شاه زاید

سیاره ازین دو ماه زاید

تا هست زمین ماه و انجم

خورشید چو جام و آسمان خم

جام طرب از می جوانی

پرکن بنشاط و کامروانی

روزت فیروز و شب به از روز

شام تو چو بامداد نوروز

نوروز تو بهتر از شب قدر

روی تو نکوتر از مه بدر

شه گفته اقدس السیاده

مفتاح خزائن المساده