گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

اقصار نیشاپوری، کنیه ابوصالح، شیخ و امام ملامت بنشاپور: طریق ملامت وی نشر کرده آنجا، اول مسئله بعراق بردند و احوال ایشان بگفتند، سهل تستری ٭ گوید و جنید: که اگر روا بودی کی پس از محمد پیغامبری بودی ازیشان بودی.

حمدون سید بوده عالم و فقیه، مذهب ثوری ٭ داشته و طریقت او استاد عبداللّه منازل ٭ است و هیچکس از شاگردان وی طریقت وی بنه گرفت چون ابن منازل و حمدون گازر صحبت داشته باسلم بن الحسن الباروسی و بابو تراب نخشبی.٭ و علی نصر آبادی ٭ رفیق باحفص است در سنه احدی و سبعین و مائتین برفت از دنیا بنشاپور، و گوروی به حیره است، گفتند بسنه ثمانین و مائتین برفته واللّه اعلم.

شیخ الاسلام گفت حمدون گازر گوید: که نفس خویش بر نفس فرعون فضل ندهم. امادل خویش، بر دل وی فضل دهم.

شیخ الاسلام گفت: کی مذهب «ملامت» نه آنست کی بر شریعت نیائی کی ملامت آنست: کی بر نفس خود نیائی و خود را قبول ننگاری. ملامت نه آن بود که کسی بوی حرمتی کار کند، تا او را ملامت کنند، ملامت آن بود کی «در» کار اللّه از خلق تا باک بود، و سر خود او را می‌گوشد و صافی می‌دارد، ببدخلق باک ندارد، هر گه کی کرد کار تو بتوریا شود، و سخن تو بتو دعوی شود، آنگا سرهنگ بی.

و قال حمدون: من نظر فی سیر السلف عرف تقصیره و تخلفه عن درجات الرجال. و قال: من رایت فیه خصلة من الخیر، فلا تفارقه فانه یصیبک من برکاته.

حمدون قصار می‌جان کند گفت: چراغ بکشید، کی من از زندگانی نومید گشتم، روغن آن وارث است. مردی فراوی گفت: که مدعی معجب بود؟ گفت: او را خود کردار بود که بآن معجب بود. وقتی در جائی بود مهمان، میزوان بیرون رفته بود، ویرا پارهٔ کاغذ می‌بایست. اهل آن مرد پارهٔ کاغذ بیرون انداخت. حمدون گفت: نه روا بود این بکار بردن، نباید که درین وقت کی وی غائب گشت، اجل ویرا دریافت، و من ندانم کی وی بر جای ماند، آنرا رد کرد، همه سیرت و کار ایشان برین قیاس بود. اکنون قوم اباحت و تهاون شرع و زندقه و بی‌ادبی و بی‌حرمتی بر دست گرفته‌اند، کی ملامت باش.

ابوالحسن الباروسی نام وی سلم بن الحسن و سالم، گفتند کی کنیت وی بوعمران بود از قدیمان مشایخ نشاپور، از استاذان حمدونگازر و مستجاب الدعوه بود. وی گوید:

لایظهر علی احد شییء من انوار نور الایمان الا با تباع السنه و مجانبة البدعة، و کل موضع تری فیه اجتهاداً ظاهراً بلانور فاعلم ان اثم بدعة خفیة.

شیخ الاسلام گفت: عبادات فراوان و لیکن از نور ایمان هیچ چیز نیست براینان. و گفت: از تاریکی باطنست تاریکی ظاهر.

منصور بن عمار کنیه ابوالسری از اهل مرو بوده، اصل او از دندانقان بوده، و گفتند از اهل باورد و گفتند که از اهل پوشنگ و ببصره بود و نیکو سخن از واعظان. سخن وی در موعظه و تذکیر. و وی از حکماء مشایخ است، ویرا سخنان نیکوست در معاملت.

شیخ الاسلام گفت: پس مرگ ویرا بخواب دیدند گفتند: حال تو؟ گفت: مرا بنواختند و مراد در آسمان هفتم منبر نهادند و مرا گفت بر رو آنجا از من می‌گفتی، است با من می‌گوی و با دوستان و فریشتگان من می‌گوی!

منصور عمار وقتی برنائی دید، توبت بر دست وی کرده بود، کی توبت اشکسته بود بازگشته، او را گفت: هیچ ندانم جز آنک همراهان اندک دیدی در راه، گویم مگر تاسا بگرفت وحشت آمد برگشتی! الطریق شتی و نهج الحق واحد سبق المفردون.