گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

شیخ الاسلام گفت، که خراز٭ گوید: المعرفة معرفتان، معرفة من بذل المجهود و معرفة عن عین المجهود «و شیخ الاسلام گفت» بومنصور، معمر اصفهانی٭ گوید: کی معرفه سه است: معرفهٔ فطرت، و معرفت زیادت و معرفت خصوصیت.

اما معرفت فطرت قایمست بشرط اثبات التوحید. و معرفت زیادت ثابتست بشرط اخلاص درجد و اجتهاد. و معرفت خصوصیت از عین جودست، بذل مجهود تابع انست.

شبلی٭ گوید: که از علامت معرفت است: ان یری نفسه فی قبضه العزة تجری علیه تصاریف القدرة.

بوسعید اعرابی٭ گوید: المعرفه کلها الاعتراف بالجهل سهل٭ گوید: که غایت معرفت حیرتست. بوالعباس عطاء٭ گوید المعرفة بلا معرفة ثبوت حقیقة المعرفة. شناخت او با او وی شناخت تو باو،گواهی شناخت اوست، لایزال عارفاً مادام جاهلاً فاذا زال جهله زال معرفه.

شیخ الاسلام گفت که بایزید٭ گفت، سری سقطی٭ گفت که هر که او بشناخت، حوایج او ازو و از خلق بیفتاد. باحفص حداد٭ گوید: تا او را بشناختم، هیچ حق و باطل در دل من نشد.

شیخ الاسلام گفت: کی آن چنانست، از شناخت او دل بسر ناید. پیری از دنیا می‌رفت، او را گفتند. چه آرزو داری؟ گفت: پیش از آنک بروم، ذرهٔ از معرفت. سخن حلاج پسر را در وصیت شب پسین: که در عبادت می‌کوشند، تو در چیزی کوش، که ذرهٔ ازان مه از عمل ثقلین آن چیست؟ گفت: شناخت او. تو در چیزی کوش، که ذرهٔ ازان مه از عمل ثقلین آن چیست؟ گفت: شناخت او.

فرانوری٭گفتند: کی اوت به چه شناخت؟ گفت: بنقض العزایم. هر چه من سگالید می ‌واندیشیدمی جز آن آمد و هرچه من فرا کرد او تباه کرد. و فراجوانمردی گفتند: که حق را بچه شناختی؟ «گفت» اوم باو بشناخت. بوزرعهٔ طبری شبلی را پرسید: کی اوت بچه بشناخت؟

گفت: بآنک هر که فرا کردم او باز کرد. دانستم که همه او. احمد حنبل گوید: که معرفت نه مخلوق است، که مخلوق به خالق نرسد. مخلوق به مخلوق رسد خضر گفت احمد حنبل را رحمه اللّه: کی سره گویی، از بهر این لفظ را.

شیخ الاسلام گفت: که اول مرد در اثناء شناخت منت ایذ تا منت او به بینی و سبق او بشناسی. شناخت چیست؟ چراغ که مولی بخودی خود فرا خفی تو دارد، کس و چیزی درین میان نگنجد و جوب معرفت را سبب دانم وجود معرفت را. نه هر که اوشناسد کار او باریک، و هرکه نشناسد راه تاریک غایت آن معرفت که اللّه خلق را ارزانی دارد، که ازان برتر نرسد، چون مرد بآنجا رسد، چنان حیران گردد، خواهد که زهرهٔ وی بشگافد. چون درماند بشهادت عام آید، پس چون نداند که به لااله الا اللّه بکجا رسد، بیش وانگرد تا بجا آرد معرفت خاص از عام، پس آنچ بران برگذشته باشد آنرا خست بیند، چون آن خستی بدید این بدانست: العارف انما یعرف مقامه اذا جاوزه فاذا التفت الیه منه او من غیره استحسنه فصیح له مقامه الذی ارتقی الیه و لایراه مادام قایماً فیه البته. در تجلی سلطان معرفت جز از یکی فرا دید نیاید، دیگر «همه» بهانه!علم معرفت آنست «که» ذکر را ملازم بود «و مشاهدت را ملازم بود» همواره رقیب ازل بود و گوش، و آن سبق خوی تو فرا افگند از دنیا سیر آیی، و با خود به پیکار دریاد او پیچی، و همواره شاد بسبق، اختیار را دست بداری، آن چه آن تو آید خجل بی و هر چه ازو آید بآن راضی بی خاطر را غلام بی، و جان را تابع بی جویندهٔ پسین روز بی، و فدای پیشین روزبی

فدیت بنفسی بل فدیت بمهجتی و قلبی ایاماً عرفتک فیها

معرفت و محبت و توحید را اندازه نیست، ارصد هزار سال یک رهی هر روز دریای معرفت باز گذارد از غایت هنوز کجا رسیده «باشد» جنی٭ گوید: من عرف نفسه فقد عرف ربه، هر کی خود را شناخت بعجز، اورا شناخت بقدرت، و هر که خود را شناخت بخطا، او را شناخت بعطا. سبحان آن خدائی که عجز رهی از معرفت، معرفت انگاشت. عشق صورت جان آمد و معرفت صورت دل. معرفت انواع است: معرفت استدلالی مزدوران راست، و معرفت احتجاجی معرفت خذلان است یعنی عقلی و معرفت واسطه معرفت مضطران است. معرفت رجا آمیز معرفت گدایان است و بیم آمیزان متنافران است معرفت غرق در توحید کجاست معرفت آنست. معرفت که چیزی یابم معرفت ناجوان مردان است، معرفت حسبتی افتادن و خیزان است، و آنک فزاید و کاههد عازیتی است. آنک تواسیر و مقهور کد کار آنست، معرفت که ازان نشان است مبین و ازان بیان است و بر معروف بهتان است. و آنک آنرا گویانست بمعرفت طغیان است. و آنک زبان ازان ناگویاست دوست بران معرفت گواست. شناخت اللّه بس عزیز است، هرکجا که هست غم نیست، و میان مرگ و زندگانی فرق نیست.

معرفت سه است: اصل آن معرفت تقریری الست بربکم معرفت تصدیقی، معرفت تحقیقی، از معرفت اصل عبارت علت است. معرفت از صحبت مه است. معرفت خود صحبت است شناخت او گیمیاست، ار ذرهٔ بر جن و انس او کنند همه بار یاوند معرفت چیست؟ اول استقامت دوستی، غایت آن توحید، ولایت در نظر است، قیمت در صحبت است، ملک در معرفتست، در خدمت و جهد یافت حق نبود، یافت او در صحبت است، ملک در معرفتست، در خدمت و جهد یافت حق نبود، یافت او در شناخت است، قرب صحبت در روح سرور راست شفیع فرازو ایذ، راه باو او ایذ، حکمت دیده است که بران معرفت بینی، و معرفت دیده است که بران شی حقیقت بینی. حقیقت دیده است که بران شی او بینی.

پاداش شناخت اوچیست؟ مگر یافت عارف بمعرفت برمعروف سبق نکرد، در معرفت و یافت هم دوگانگی است. تو کجا بودی؟ که او ترا بود، که بودی گه او را بودی. عارف چه کرد؟ در نگرست جز از تو نبودی، راه بگرفت برو از چپ و راست، او گریخت فرا تو رسید راست، او که خاک شناسد داند که طلب تو نروید. از آب پندار طالب، یافت تو نروید:

عرفوا الحق بالحق للحق

من الحق، فالمنة للحق

وصلوا الحق بالحق للحق

من الحق، فالمنة للحق

وجدوا الحق بالحق للحق

من الحق، فالمنة للحق

شناخت خدا در ورع است و ورع در میان قلب است کم از سر موی نظر مولی بآنست آن هوا کی عرش دروست دران بنه کویزد که دران روع بکویزد. شناخت دواست: نورست که در دل افتد ازان عبارت نتوان در دو جهان. او گفت: کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف. ملکا و تعرف ملکاات شناسدات شناسد کت شناسد. از حق معرفت کس سخن نگفت، در میان جان می‌بود، ببرک زبان نمی‌شود. جان آنرا میدان می‌بود اما زبانرا توان نمی‌بود. از دیدار شناخت نیاید، که دیدار بر مقدار شناخت ایذ.

شیخ الاسلام گفت: که معرفت صوفیان می‌تصنیف کنی و شرح کنی، آن نه مقال است «که» در سماع آید، تو بجان راه جان او بنتوان شناخت، آن وقت که ترا روح نماند و جز از شناخت آن وقت او بشناسی معرفت بقهر است، آدم با آن شناخت که اللّه را ایذر شناخت، در بهشت بنشناخته بود، نور مسکیدن معرفت او بنتوان و دید، که آن از آن او فزاید چون فزود آید، ازان عبارت نتوان کرد، از بهر آنک کسی نه اهل آن بود که آن نخواهد یافت بنشنود و آنک داند بشنید گفتن حاجت ندارد. شناخت صوفیان شناخت است آن دیگران پنداره است آن معرفت است که اینان بآن زنده‌اند، اینان بازان می‌روند، حیوة اینان آن معرفت ایذ اینان بازان می‌روند، حیوة اینان ان معرفت ایذ از شناخت اینان عبارت نتوان. آنجا که هست از آب پارگین بیش است، و آنجا که نیست از کبریت سرخ عزیزتر است.

او که ازین بهره ندارد، هر چند که هنر او بیش بود از اللّه دورتر بود از بهر آنک او ببدل او چیز دیگر می‌پسندد، پس از آنکه برین منکر است، و آنک در دست دارد می‌گوید که حق این ایذ.

قال احمد بن عطا: المعرفة معرفتان معرفة حق و معرفة حقیقة و قال الجنید المعرفة وجود جهلک منذ قیام علمه.

قیل له زدنا قال: هوالعارف و هو المعروف. قال الواسطی: تعرف الی العامة افعاله فقال: افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت، الی آخره، و تعرف الی الخاصة بصفاته فقال: افلا یتد برون القرآن ام علی قلوب اقفالها. و تعرف الی نبینا محمد بنفسه فقال: الم ترالی ربک الآیة.

قال احمد بن ابی الحواری٭: اللهم انی اشکوا الیک قلة معرفتی سئل الشبلی٭ متی یکون العارف بمشهد من الحق؟ فقال: اذا بداء الشاهدون فنی الشواهد و ذهب الحواس واضمحل الاحساس.

قال الشیخ الاسلام عظم اللّه کرامته: احاطت بعین الشییء کما هو وهی ثلثه معرفة الصفات والنعوت و معرفة الذات مع اسقاط التمرین بین الصفات والذات و معرفة مستغرقة فی محض التعریف لا یوصل الیها بالاستدلال و لایدل علیها شاهدوا و لایستحقها وسیلة معرفة فطرة و معرفة دلالة و معرفة مشاهدة و معرفة تقدیر و معرفة تصدیق و معرفة تحقیق.

شیخ الاسلام گفت: که معرفة سه است تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق نکته معرفت احاطت است، بعین چیز آنچنانکه آنست و آن سه درجه است، و خلق دران سه فرق‌اند: درجهٔ اول: شناخت صفات و نعوت است، چنانک رسید بخبر، و معرفت دلایل، و پیدایی‌ شواهد و صنایع در صنعت بدیدن ببصیرة بنور قایم در سر، و طیب حیوة عقل در کشتزار فکرت، و زندگانی دل بنیکو نظری میان تعظیم و حسن اعتبار. این معرفه عامه است. آنک شرایط یقین نه بندد، مگر باین که در صنایع صنعت پیدا، و در رزق رازق «پیدا» بدلایل صنایع که کرد را کردگار باشد و خلق را خالق و رزق را رازق و آسمان معلق بداشته در هوا، علی حال آنرا بردارندهٔ است و نگاه داشته بقدرت، علی حال با قوت است، و این زمین را بگسترانیده و صنع را صانع. و کوه بر زمین لنگر کرد بدانی که آنرا قادری است. و این معرفت رسمی است، که شیخ بوعلی دقاق٭ گفت: معرفة رسمیة کقطرة و سمیة لاغلیلا یسقی ولا علیلا یشفی. این شناخت عالم ایذ کفر و بیگانه خود باین مقر، و باین معرفت در شکرت و انبازی که ار تصدیق آرد برسول و کتاب باثواب دیگران انباز باشد. که گوران می‌گویند: شکر یزدان را که چشم بیننده داد، و گوش شنونده و زبان گوینده دست گیرنده و پای رونده. و این معرفت شواهد: که ساتر است عیب می‌پوشد، و رازقست رزق می‌دهد، باین معرفت شواهد بهشت واجب کند و از دوزخ دور کند، و از سخط آزاد کند، و احکام باین به پاء گردد، وار گور محمد رسول اللّه بگوید هم بازیشان برهد

اما این معرفت دلایل صنایع پس سمع و تصدیق و قبول ورمت دران شرط، کی مقدم بروسنت نبیت است، کی نبیت و راء حجت است، که آنچ خدای گفت من آنم، و دین من آنست در کتاب خود، آنچ پیغامبر گفت، که وی آنست و دین وی اینست. که خبر را از تصدیق بد نیست، شواهد و صنایع پس سمعست، که تا آن نبود آن درست نیاید، ورنه بعقل مجرد بسر شدی وی پیغامبر و کتاب راه یافتندی، نه بردند و نه یافتند کتاب باید و پیغامبر و پیغام، کی حجت باینست بر خلق، و آنکس که ازان استغنا جوید، بدلایل و شواهد و صنایع، بعقل مجرد، وی ملحد است و بی‌راه، که اللّه تعالی می‌گوید: وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین و این معرفت خبری را سه رکن است: اثبات صفات بی‌تشبیه. و نفی تشبیه بی‌تعطیل. و نومید شدن از دریافت چگونگی و بپرهیزیدن از جستن تأویل و براسم و ظاهر باز ایستادن، و وقوف کردن بجد برنام صفات، وی افراط نه زیادت و نه نقصان، که شرط رمت و نه قیاس و نه تشبیه نه کتمان. ورسانیدن آن چنانکه رسید همچنان، و نه ترسیدن ازان، که تسلیم کردن بطوع و طبع و سکنیت، و تفکر نه کردن در چگونگی آن و نه تکلف و نه تاویل، و نه وی جان از گفت آن، و شنیدن آن. که معلوم از صفات حق تعالی را نام آنست و ادراک بآن قبول آنست و شرط دران تسلیم آنست و تفسیر آن یاد کردن انست.

که تشبیه در اثبات در هیچیز نیست، و نه انکار ورد از تنزیه در هیچ‌چیز و اللّه می‌گوید عز ذکره: لیس کمثله شییء و هوالسمیع البصیر افمن یخلق کمن لایخلق قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ ، لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ وللّه المثل الاعلی ای صفة الاعلی. او هستی است با نام و صفت، و مکان کو؟ گفت چنین‌ام بهیچیز حاجت نیست. هر چه کرد و کند، بخواست راست پاک کرد و بعلم واسع و حکمت سابق و قدرتی نافذ. قرآن سخن وی حق و وعدهٔ وی راست، و رسولان وی امین و سخن وی بحقیقت بزمین موجود باو پیوسته دایم، و حجت وی بآن قایم، و امر و نهی وی محکم. الا له الخلق والامر کل من عند ربنا.

غیب وی پوشیده، ازل و ابد خلق نا وغسته خلق برامید موقوف برحکم نه فالحکم للّه رب العالمین و هو احکم الحاکمین و هو اللطیف الخبیر و هو غفار لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدی.

ووی بر گفته استوار و بر محال قادر و عقل در، و عاجز و وی در ملک کالک، و در حکم عادل، و در قضا سابق و بخبرت خلق و معاملت ایشان عالم و اوست باری و خالق، که هم قاهر است و هم غافر لایسئال عما یفعل فللّه الحجة البالغه و هوالغفار النافع و اهادی، فمنهم شقی و سعید و من لم یجعل اللّه له نور فماله من نور والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا فاما من اعطی واتقی الی آخره واعاقبة للمتقین و انا لا نضیع اجر المحسنین.

باین «معرفت» خبری و ضواهد به بهشت رسند و از دوزخ برهند، و از خشم وی آزاد شوند و احکام بپای شود. اما حقیقت معرفت وی چیزی دیگر است این معرفت وی چیزی دیگر است این معرفت رسمی است بخبر و اثر شواهد و صنایع. آنرا تابع، عقل آنرا حیلت، اما نبیت، و رای حجت، در حقیقت این کارا از بهشت آوای نبود و نه از دوزخ نشان، آنجا فرا که ازین آوای بود از آن هیچیز نبود و از آنجا که ازین چیزی بود ازان آوای نبود و آن حدیث که دوزخ گوید بر گذر که نور تو زبانهٔ من بکشت، آن فرا معترض گوید دوزخ از عارف چه خبر دارد؟ آن همه هست و خواهد بود اما آنرا خلق هست، عوام خلق آنرا اند و از تصدیق خبر بد نیست اما حقیقت از محققان پوشید نیست.

شیخ الاسلام گفت: که کس باشد که هزار سال در بهشت باشد بی‌واسطهٔ حق نشناسد صفات او حجاب ایذ ازو و هاریو کان صفاتی باشند بوعلی گرجی کوکبی گفت: که در من فتاد گفت از دنیا بیامدی وات من نشناخت شناخت از ایذر می‌»اید بردار ارجعو اورائکم الآیه

روزی عبداللّه منازل٭ بر گورستان بر گذشت گفت: مسکینان از دنیا برفتند و از بهینه چیزی نچشیدن یکی گفت: ویرا که آن بهینه چیست؟ گفت: شناخت سخن بونصر دباغ: دریغا! کت ندانستم و پنداشتم کی می‌دانم. ازان پنداشت گوناگون و ازان دانش پشیمانم، توبه انید.

شیخ الاسلام گفت: جز از فردانیت و اولیت، همه علت‌اند، بهیچیز مشغول مشوید، که درین علم همه علمها هیچیز نبود نه شناخت جوی، که از دیدار آید. دیدار جوی که از شناخت آید «فی مناجاته»؛ الهی! از معرفت رسمی و حکمت تجربتی و محبة عبارتی فریاد» ذوالنون مصری٭ را گفتند در بیماری: که چه آرزو داری؟ گفت: از آنک باو شوم یک ذره آشنایی باو.

شیخ الاسلام گفت که آن معرفت عیان ایذ نه معرفت بیان بیان آن بود، که دیده باول باز شود ببیند که نه قلم با زبان یار شود بشونید؟ کی چی دره سموع درمانی در معاین درمانی، الخبر حجة واعرفان محجة و مالعبد فی حقیقة الحق الامجة فی لجة، کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف پس قوم است کی می‌شناسند.

انشدنا الامام لسمنون البغدادی٭

هبنی وجدتک بالعلوم ورسمها

و من ذایجدک بلا وجود یظهر

ایقظنی بالعلم ثم ترکتنی

حیران فیک ملذذاً لا ابصر

یا خافیاً والدهر یبر زهده

مالاح منک صغیرة قدیبهر

اما در وجه دیگران معرفت معرفت ذاتست با اسقاط بر کندگی میان صفات و ذات، و آن ثابت بود بعلم جمع و صافی بود در میدان فنا، و تمام شود در وادی بقا، تا مشرف شود برعین جمع، و آن سه رکن است: فرو گذاشتن صفات او ور شواهد «و فرو گذاشتن واسطه و وسیله ور درجها» و فرو گذاشتن عبادات و معاملات ور نشانها، و یقین راست. و این معرفت خاصه است از افق حقیقت و حوالی آن. و احوال و ولایت درین معرفتست، توکل برو و یقین درست و محبت و اخوات آن، و شناختن وی بقدرت و اعتماد داشتن برو، و بر تفویض و توکل، و عاجز دیدن اسباب درو و قدرت وی بکمال. برانچ در علم و عقل محال، و بازگشتن از اسباب با مسبب، و شناختن آلا و نعماء او و منتهاء او، و بهمه باو گشتن و از خلق و علایق سیر آمدن، و جمع بودن برکل، و دوام نظر بدیدهٔ سر.

شناخت این قوم نه بشواهد است که بنور یقین است، بالهام و فراست و ببصیرت و حکمت. زبان قرآن آنرا می‌گوید: سیریکم آیاته فتعر فونها این معرفت آشنایی است. مهر ازین زاید، منتهاء او بینی، و عطاهای نهانی ناخواسته، و باز آمدن وی دوستانرا بعنایت بی‌سبب بینی، مهر برو نهی، و تافرا مهر نرسی همه بیکارند و مزدور، و مهر دیوار است میان خاص و عام. ازان معرفت پیش با شرکت با مزدوران و با بعضی از اهل ذمت، بدلیل صنایع بر گذشتی، و از شرک میانین و مزدوری و مقاطع رستی. که در همه اسباب مسبب دانی تا اعتماد برو محکم شود، و دوستی صاف، لکن شرک خفی برجا، که در دوگانگی می‌رود و محبت دوگانگی است.

و شیخ بوبکر واسطی٭ گوید: لوعرفوه ما احبوه. شیخ الاسلام گفت: که معرفت حقیقی پدید آید. از او صاف هیچیز بنگذارد که آنجا او را دوست دارد، و جنید٭ گفت و خراز اکبر٭ ذنبی معرفتی ایاه، مهینه گناه من شناخت وی است، یعنی شناخت من او را، کی پندارد کی او را، کی پندارد کی او را بسزای او بحقیقت حق او، بحدود عزت او نشناسد و نتواند.

انشدنا لبعضهم:

لولا شقاوة جدی ما عرفتکم

ان الشقی الذی یشقی بمن غروا

و انشدنا لغیره:

الی اللّه کل الامر فی الخلق کله

ولیس الی المخلوق شیء من الامر