گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

آنک ترا شناخت شناخت اما کی شناخت و آنچ نمودی نشناخت، هر چند کی تو بودی که شناخت قدر از جلال که پرداخت؟ پس آنچ ترا شناخت لطف تو او را نواخت، و قرب تو او را بزدود و فرا ساخت. این گویندهٔ این اشارت، فکر تو با آب انداخت. مسکین او که بصنایع بشناخت. درویش او که او را از بهر احسان دوست داشت. بیهوده او که بحهد خود جست، او که او را بصنایع داند، و به بیم و طمع پرستد، و او که باحسان می‌دوست دارد، در محنت مناغذ برگردد. و اوکه بخویشتن جوید نایافته یافته پندارد. که او ترا بصنایع شناخت نشناخت، ازان با تو مزدوری ساخت. او کی باحسان دوست داشت نداشت، ازان در محنت راه شکایت برداشت. و او که پنداشت، کی ترا بخود یافت نیافت، او بیهوده را تعظیم و شریعت پرتافت.

عارف ترا بنور تو می‌داند، از شعاع وجود عبارت نمی‌تواند، محب ترا بآتش نور قرب می‌شناسد، در آتش مهر می‌سوزد. از ناز باز نمی‌بردارد خداوند یافت تو ترا دریافت می‌جوید، از غرقی در حیرت. طلب از یافته باز نمی‌داند. از صنایع آن جوی، که بران کویزد و از احسان آن جوی که ازان ریزد، یافت بر زبان خبر که آویزد؟

بوالعباس عطا٭ گوید: که معرفت دو معرفت است: معرفت حق و معرفت حقیقت «حق» فران راه نیست خلق را. امتناع صمدیت او و تحقیق ربوبیت او. او می‌گوید: ولا یحیطون به علماً خلق را طاقت آن نیست، وحد عظمت و کیفیت او کس را بآن ادراک نیست و احاطت را بآن راه نیست و دوگیتی در ذرهٔ از ان متلاشی است و ما قدروا اللّه حق قدره و سخن ابن عباس که گفت: هفت آسمان و زمین در کف رحمن کم از سپندان دانهٔ است.

کسی پرسید از شیخ الاسلام: که شناخت حق چون بود؟ گفت آنچ شناخت بی‌چون بود، آن شناخت یافتنست بود آن حیوة است نام و نشان آن یافت، آن شناخت خود پس تو آید، نه تو بآن می‌آید رفت.

وسئل ابوصالح عن المعرفة، فقال: متابعة المعروف قولاً و فعلاً و عزماً و عقداً. و قال الشبلی٭: ما احد عرف اللّه، قیل کیف؟ قال لوعرفوه ما اشتغلوا سواه.

و قال ابوالطیب السامری: المعرفة طلوع علی الاسرار بمواصلة الانوار. و قال الواسطی٭: المعرفة ما شاهدته حساً والعلم ما شاهدته خبراً.

و قال ابوبکر القبانی ماهیة المعرفة ماهیه المعروف. و قال عمرو الملکی المعرفة اصل الکل حال بعث فی القلوب من احوال الایمان. و سئل ابوالعباس السیاری٭: ما المعرفة؟ قال تجرد السر بخاطر الحق، لابخاطر النفس.

و قال الجنید٭: من عرف اللّه لا یکون مسروراً ابداً. و قال الشبلی٭: من عرف اللّه لا یکون مهموماً ابداً. و قال سهل٭ من عرف اللّه غرق فی بحر الحزن والسرور. و قال ابوالحسین الزنجانی: العلم دال علی اعمال الطاعات، والمعرفة دالة علی آفات الاعمال و قال الخراز٭: العارفون فانیون عن تدبیرهم من تدبیر الحق لهم.

و سئل بعضهم عن خلق العارف فقال: رویة لاعلم و عین لاخبر و مشاهدة لا وصف، و کشف لا حجاب، ماهم و لهم لا بایهم بل هم بالحق یصرفهم بتصریف الحق لهم و کلامهم نطق الحق علی السنهم و نظر هم نظر الحق بابصارهم. ژکذالک قال النبی حاکیاً عن ربه عز و جل: فاذا احببت کنت له سمعاً و بصرا، الحدیث.

سئل ذوالنون٭ عن عمل العارف: فقال النظر الیه فی کل حال. و قال ابوغیلان السمر قندی العارف: نفهم عن اللّه باللّه والعالم یفهم عن اللّه بغیره، لان الاشیاء کلها دلیل علی وحدانیته، فاذا وجد الواجد استغنی عن الدلیل.

و قال رویم٭: العارف مرآة اذا نظر فیها تجلی له مولاه. و قال الجنید٭: قلب العارف طاهر من کل دنس لانه یلاحظ ربه فی کل نفس.

و قال ابویزید٭ لکل واحد حال و لاحال للعارف لا نه محیت رسومه برسوم غیره و غیب آثاره بآثار غیره، فقام الجلیل لعبده بصفاته، دون شیء من عبده من غیره. و قال: لایزال العبد عارفاً مادام جاهلاً،

فاذا زال عنه جهله، زال معرفته. لبندار الحسین الارکانی٭

اذا ادعی العارفون معرفةً

اقر بالجهل ذاک معرفتی

و من قال قادر بقدرته

ظهرت بالعجز ذلک مقدرتی

ومن رآی وجده و وصلته

رایت فقد الجمیع موجدتی

فاین اینی و این اینهم

فان صابوا فذاک مأدبتی

و ان اجابوا برسم شاهدهم

فخر بقوا،فی‌جواب مسألتی

اما درجهٔ سدیگر از معرفت معرفت است مستغرق در محض تعریف نه استدلال و اجتهاد بآن پیوندد، و شواهد بران دلالت نکند، و بوسیلت مستحق نگردد. و آن سه رکن است:

یکی: مشاهدت قرب و صعود از علم و مطالعت جمع، و این معرفت خاص الخواص است. اما از قرب عبارت بهتان است و نحن اقرب الیه من حبل الورید. کی در حقیقت قرب حزاز قریب نماند که عقل و علم را دران راه نیست، و در نحن اقرب جز از قرب چیست؟‌که بهر چه غایت نهی ازان نزدیکترست. پس عبارت ببرید.

سرحادث برسید پس چه ماند؟ آنچ بود! در قرب سخن دراز است و کوتاه «است» شبلی گوید: ار مرا اختیار دهند در قرب و بعد «من» بعد گزینم پس گوید:

بعدک منی هو قرباک

افنیتنی منی بمعناک

لایفرق الا و صاف مابیننا

ان قلت لی ما کنت ایاک

وتحقیقک فی‌سری فنا جاک «لسانی»

فاجتمعنا بمعان وافتر قنا لمعان

فلئن غیبک العزة من لحظ عیان

فلقد ابصرک السر من الاحشاء دان

ولشیخ الاسلام قدس اللّه روحه فی معنی الجمع.

تجمعنا بمعنی وافترقنا

برسم الاسم توقیف عجیب

فمعنانا بلا رسم ولکن

اسامینا لمعنا نارقیب

فمافی‌جمعنا «الا» الاصطلام

و فی تفریقنا حسن و طیب

شناخت سدیگر شناخت صوفیانست که مرد بغایت آن رسیده بود ازان عبارت نتوان آن معرفت مهر است که آن یافتست در غفلت، آن در زبان ناید، کی جان ازان پر عبارت تهی. تملک روحی منک ملا و سوادی منک خالی. مرد هر که گوید او ورای آن بود، و آنکس که غایت او معرفت او ایذ که ازان گوید، او ورای آن بود. اینان که اصل این کارند، او می‌شناسد «نه بشواهد و دلایل می‌شناسد، که باو می‌شناسد» باولیت او، و وحدانیت او، ورسته از حوادث وجود، و آن ویرا ملک و زندگانی که می‌شناسد و می‌بیند. هر که اولیت اوبدانست، درو درماند. و هر که او بدید وزو بماند. و هر کرا طریق صافی شد با او بماند وخود نماند.

تصوف همه اینست، در معرفت این جوانمردان نه میم است و نه عین، و نه را و نه‌فا و نه‌تا. تا کی آن التقا و نظر است در عین وجود در مکانت وصال،رسته از خاک و آب آنکس که آن معرفت دارد، آب دیدار در وی بشود، که خود دیدهٔ دارد، و دیدار مه از دیده. و دیدار او را بهمه می‌باید دید، جز بدیدهٔ عرفان نتوان دید، وقت بود که چیزی بینند، کی نه آن آنکس بود پس آن مه کی ملک خود بیند. او که اللّه بیند، باحورا آید، پس دیدار او اللّه نشناسد، او را می‌بباید شناخت شناخت شناسی که ذکر بر فردانیت جمع کند، و معرفت بر وحدانیت جمع کند، و قصد در قرب جمع کند، وجد بگذارد و وجود گیرد. اصطفا را داد دهد. استجاب را اجابت دهد. داری شناختی که دران شناخت، هفت اندام دیده‌ور گردد، و هر موی زبان گردد، آب و خاک هزیمت گردد، «ابد در ازل پیوندد، و بهانه در میانه هزیمت گردد»

یشوق من طواه طول عهد

و یذکر حین ینسی او یغیب

و قدا صفیتنی بالود منی

فما للشوق عندی من نصیب

فکل السن فیها عیون

و اذان سوامعها قلوب

کسی پرسید از شیخ الاسلام: که شناخت حق چون بود؟ گفت آن بود، که مرد از حق پر بود، یعنی پر زحیرت و عرفان و ناز، و از آدم و خود تهی.

شیخ الاسلام گفت: که در اخبار آرند که اللّه تعالی فراموسی گفت یابن عمران! اعرفنی فان لم تعرفنی فتعرف الی، فان لم تتعرف الی، فتعلق بی‌معرفتک ایای، اذا اقبلت وحدانیتی اذ قذفتها فی قلبک ولها فی قلبک علم لا یخفی بیان. گفت یابن عمران!

مرا بشناس ارنتوانی آشنائی فراده، ارنتوانی درمن آویز من بمگذار! دانی کی من بشناسی که فردا نیت من بدانی و بپذیری. که من نور خود در دل تو قدح کنم یعنی در دل تو او گنم و تا دانی که من آن کنم، ترا شک نماند. انرا نشانی است روشن «تر، از روز روشن» که بر تو پوشیده نبود نور آن وضیای آن. شوب و شک از دل تو بیرون کند گر آن نبود آشنائی فراده و آشنائی جوی از من.

آشنائی دانی چیست؟ یاد داری دستهاء برو نعمت من برخود، و عطاهاء بینهایت و منتهاء می‌بینی تا مهر برمن نهی، ارنتوانی در من آویز. در من اویختن دانی چیست؟ که ترا خوانم پاسخ دهی پسر عمران! بشناسم تا قدر دانی چیست؟ که ترا خوانم پاسخ دهی پسر عمران! بشناسم تا قدر تو در ملکوت بقا مقدس کنم، از شراب قدس در ملکوت نور سیراب کنم و از شراب بقا شربت دهم.

پسر عمران! که با من مناجات کنی از حد خود بر مگذر.

شیخ الاسلام گفت: دانی که حد چیست؟ نیستی خود بدیدن و هستی او بشناختن. این سدیگر معرفت وجود است از عین جود نه ببذل مجهود. درین معرفت احوال نیست. این معرفت ورای احوال است، و عارف درین معرفت گوم و صفاء معرفت معلوم. چنانک از ذوالنون٭ پرسیدند: که عارف که بود؟ گفت: کان ههنا فذهب.

از یحیی معاذ٭ پرسیدند از صفت عارف گفت: رجل معهم باین منهم، و قال مرة اخری: عبد کان فبان.

سمت شیخ الاسلام یقول: الحق اراد الی امتناع نعوته و علو عزته ان یعرف، فتعرف فعرف لا بعلم یظهره العبارة و لا سبب یبقیه الاشارة و لا بنعت قبلت به، بل معرفة و قعت قهراً، فاوجبت جمعاً فلم یدع رسماً فصارت فی‌الرسم جحدا و قام فی الحقیقة حقاً وانشدنا لنفسه:

ان کان ربی قد خزی حباً

کل مامنه نخزی فحمدی له

لا تکتب الا بحر تفسیر ما

او دعه قلبی و تأویله

لأ ملک حلول تنزیله

و شاطن اشرب تسویله

سبحان من عرفنی قربه

سبحان الهمنی قیله

و قال شیخ الاسلام:

وجدانک فقدان٭ کما ذکرک نسیان

وطلا بک و سنان٭ فمطلو بک سکران

و عرفانک فرقان٭ فوصافک حیران.

و واسطی٭ «باز» گفته و پسندیده که کسی گفت از مشایخ: «من ذکر» فقد اقتری، و من صبرب فقد اختری و من عرف فقد ابتری. هر که او یاد کرد او را برآورد، و هر که و رو صبر کرد وزو میکاوید و هر که او بشناخت ازو ببرید. یعنی که می‌گوید و می‌پندارد و دعوی می‌کند کی من ویرا بشناختم بحدود عزت او، او را نشناخته، کی بحقیقت او او خود را شناسد. و وی خود داند که ان دانش بر علم ربوبیت کویزد آن معرفت که حق تعالی مستحق آن ایذ از آدمی بنیاد. اما آدمی «را» بلطف خویش در طریق کرم معرفت بداد، او را ازان بنشکست او ایذ کی عجز بنده از معرفت، معرفت می‌انگارد. چنانک بوبکر صدیق گفته: سبحان من لم یجعل للخلق طریقاً الی معرفته الا بالعجز عن معرفته.

و مصطفی می‌گفت: لا ابلغ مدحتک و لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک آنرا می‌گوید: و لا یحیطون به علما و ماقدرو واللّه حق قدره

و ما اوتیتم من العلم الا قلیلاً چندانک مبلغ علم تست بمقدار طاقت تو. شناخت نشناخت. پس چون بود حال او که خود نشناخت؟ و شاه کستکانی و نصر آبادی٭ با یکدیگر خلاف کردند. یکی گفت ازیشان «دو» که او را بحقیقت بتوان شناخت ددیگر گفت: که نتوان شناخت.

شیخ بواسحق ترازو گر گفت: که هر دو راست گفتند آن کس که گفت: که نتوان شناخت آن حقیقت معرفت حق او ایذ که او بآن نشناسد، مگر که او خویشتن بحقیقت داند. و او که گفت: که شناسد راست گفت، آن شناخت عام بود که جز ازو خدای نیست، و انباز نیست و تشبیه نیست و او یگانه است. آنست که او می‌شناسد بخبر و صنایع.اما امام او بود که حیلت کند تا مرید نومید نماند و او گفت، کنت و کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف پس قوم است که میّ‌ناسد یعنی او ابا او نه بخود و بخبر که بشناخت و تعرف و ما قدرو واللّه.

نجوت والحمدللّه رب العالمین

والعاقبة للمتقین و لاعدوان الا علی الظالمین

وصلی اللّه علی سیدنا محمد و آله و صحبه اجمعین

الطیبین الاطهار المنتجبین

الاخیار و سلم تسلیما کثیراً

و وقع الفراغ من تحریره

العبد الضعیف الراجی

الی رحمة اللّه تعالی

دستاش بن عبداللّه

فی لیلة الجمعه

ثامن عشر

شعبان

من شهور سنه احدی و سبعین و ستمائه