گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

شیخ الاسلام گفت: کی نام وی ابرهیم بن محمد بن محمویه بود، شیخ اهل اشارت و حقایق ونشان تصوف در زمان خود بنشاپور. شیخ خراسان در وقت خویش، اصل و مولود وی بنشاپور بوده و عالم بوده بانواع علوم،از حفظ سنن و علم تواریخ، و مختص بعلم حقایق و یگانهٔ مشایخ در وقت خود. شاگرد ابراهیم شیبان بود، و شبلی و واسطی دیده، و صحبت کرده با شبلی و با بوعلی رودباری و مرتعش و بوبکر طاهر ابهری٭ و جز از ایشان از مشایخ نشاپور. بآخر عمر بمکه رفت و حج کرد، و آنجا می‌بود مجاور، تا برفت در سنه سبع و ستین و ثلثمائه فی ربیع الاول.

چون در مکه شد، با عثمان مغربی پیش او آمد گفت: چه جای تست مکه، بطبیب! وی گفت: مکه خود چه جای تست، مکه جای منست. بس برنامد که سببی افتاد، بوعثمان به نشاپور آمد، و آنجا برفت در سنه اثنین و سبعین و ثلثمائه و هو من طبقة الخامسه ایضاً و قدمضی ذکره. و نصرآبادی بمکه برفت.

شیخ الاسلام گفت: که اسماعیل گفت پسر نصرآبادی مرا کی وی گفت. اذا بدالک شئی من بوادی الحق فلا تلتفت معها الی جنة ولا الی نار و لا تخطر هما ببالک، و اذا رجعت عن ذلک الحال فعظم ما عظم اللّه عز و جل. و هم وی گفته: سر یسلم من رعونة البشریة سر ربانی. و قال: من وافق اللّه الحق فی لحظة او خطوة فانه لا یعود الی مخالفته بحال.

سمعت شیخ الاسلام یقول سمعت الحسین بن محمد الباشانی ابا عبداللّه، یقول سمعت ابا عثمان المغربی٭ بنشاپور یقول: سئل ان طین علی انسان الباب ارصل الیه رزقه؟ فقال: ان کان للاجل الیه مسلک سلک الیه رزقه المسلک.

شیخ الاسلام گفت: کی شیخ بوبک رازی نحلی نام وی محمد بن عبداللّه الرازی بنشاپور بود و شیخ خراسان بود و سید بود مشرق را، و مرزوق از لقی مشایخ، استاد سلمی بوده و سلمی تاریخ خود بر تاریخ وی کرده، شاگرد شیخ بوبکر بیکندی٭ بوده و جز ازو

شیخ الاسلام گفت: که او را وقتی بود عظیم و قبول در نشاپور، در کار کودک مبتلا شد، ویرا بوی متهم کردند و مهجور کردند، و کارها خاست، و وقتهای وی در شورید. اخر معلوم کردند، بخلاف آن بود، ویرا قبولی فرا دید امد بر بزرگان نشاپور.

روزی در مسجد جامع نشسته بود، شیح بندار صیرفی٭ بر وی رفت گفت: ایها الشیخ! این چیست که بتو بود، از کجا افتاد آن چنان کارهاء تو، و اکنون تو چنین؟ گفت: ای پیر! ار عزم ابرهیم و صدق ویقین موسی، و عزیمت و عصمت عیسی، و صبر احمد عربی صلوات اللّه علیهم اجمعین کسی را بود. که باد فتنه جهد، و نگاه داشت او نبود، همه باد ببرد، و مرد در میان آن بود.

شیخ الاسلام گفت: کی یکی بابوبکر رازی گفت: که در سماع چه گوئی؟ گفت: بس فتنه انگیز است و طرب آمیز، خویشتن می‌گوش از فتنه. گفت: نه مشایخ آن کرده‌اند؟ گفت: دوست پدر! آن وقت، که وقت تو چون وقت ایشان شود تو همنان میکن شیخ بوبکر رازی گوید: که عثمان آدمی٭ گفت: ان اللّه تعالی حجب ثلثةً بثلثة: حجب مکره بحلمه، و حجب خداعه بلطفه، و حجب عقو بته بکرامته. شیخ الاسلام گفت: که شیخ بوبکر پالیزبان از بخارا بود سید، جنید٭ را دیده بود و عمرو وی دراز بکشیده بود شیخ عمو٭ با من گفت: که در سنه سبعین ببخارا شدم بزیارت شیخ بوبکر پالیزان، ویرا طلب کردم، وی مرا بنشاند، و سفره بیاورد نان بود و جوز و نمک پیش من نهاد، و من گرسنه بودم، دست فرا کردم و می‌خوردم. در میان خوردن در وی نگاه کردم، وی می‌گریست من دست باز کشیدم. مرا گفت: بخور! که من از شادی می‌گریم، کی شیخ بوالقاسم جنید را گفت: که زود بود که این سخنان چنان شود، که در کوئی دو حجره بود، در یکی ازین سخنان بود، ودران دیگر نبود، آنکس که دران سراء بود، اگر نه بیند که از آن حجره بیرون آید، درین حجره آید، کی ازین سخنان شنود، که تا از هراة به بخارا کس می‌آید بطلب این کار هنوز کارکاه