بخش ۴۴ - وداع کیخسرو با ایرانیان و کنیزان، سپردن تاج به لهراسب و عزیمت به کوه با پهلوانان
به ایرانیان گفت پیروز شاه
که بدرود باد این دل افروز گاه
چو من بگذرم ز این فرومایه خاک
شما را بخواهم ز یزدان پاک
به پدرود کردن رخ هر کسی
ببوسید با آب مژگان بسی
یلان را همه پاک در بر گرفت
به زاری خروشیدن اندر گرفت
همی گفت کاجی من این انجمن
توانستمی برد با خویشتن
خروشی برآمد ز ایران سپاه
که خورشید بر چرخ گم کرد راه
پس پردهها کودک خرد و زن
به کوی و به بازار شد انجمن
خروشیدن ناله و آه خاست
به هر برزنی ماتم شاه خاست
به ایرانیان آن زمان گفت شاه
که فردا شما را همین است راه
هر آن کس که دارید نام و نژاد
به دادار خورشید باشید شاد
من اکنون روان را همی پرورم
که بر نیک نامی مگر بگذرم
نبستم دل اندر سپنجی سرای
بدان تا سروش آمدم رهنمای
بگفت این و از پایگه اسب خواست
ز لشکرگه آواز فریاد خاست
بیامد به ایوان شاهی دژم
به آزاد سرو اندر آورده خم
کنیزک بدش چار چون آفتاب
ندیدی کسی چهر ایشان به خواب
ز پرده بتان را بر خویش خواند
همه راز دل پیش ایشان براند
که رفتیم اینک ز جای سپنج
شما دل مدارید با درد و رنج
نبینید جاوید ز این پس مرا
کز این خاک بیدادگر بس مرا
سوی داور پاک خواهم شدن
نبینم همی راه بازآمدن
بشد هوش زان چار خورشید چهر
خروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روی و بکندند موی
گسستند پیرایه و رنگ و بوی
از آن پس هر آن کس که آمد به هوش
چنین گفت با ناله و با خروش
که ما را ببر ز این سرای سپنج
رها کن تو ما را از این درد و رنج
بدیشان چنین گفت پر مایه شاه
کز این پس شما را همین است راه
کجا خواهران جهاندار جم
کجا تاجداران با باد و دم
کجا مادرم دخت افراسیاب
که بگذشت زآن سان بدریای آب
کجا دختر تور ماه آفرید
که چون او کس اندر زمانه ندید
همه خاک دارند بالین و خشت
ندانم به دوزخ درند ار بهشت
مجویید از این رفتن آزار من
که آسان شود راه دشوار من
خروشید و لهراسب را پیش خواند
از ایشان فراوان سخنها براند
به لهراسب گفت این بتان منند
فروزندهٔ پاک جان منند
بر این هم نشست اندر این هم سرای
همی دارشان تا تو باشی به جای
نباید که یزدان چو خواندت پیش
روان شرم دارد ز کردار خویش
چو بینی مرا با سیاوش به هم
ز شرم دو خسرو بمانی دژم
پذیرفت لهراسب زو هرچه گفت
که با دیدهشان دارم اندر نهفت
وز آن جایگه تنگ بسته میان
بگردید بر گرد ایرانیان
کز ایدر به ایوان خرامید زود
مدارید در دل مرا جز درود
مباشید گستاخ با این جهان
که او بدتری دارد اندر نهان
مباشید جاوید جز راد و شاد
ز من جز به نیکی مگیرید یاد
همه شاد و خرم به ایوان شوید
چو رفتن بود شاد و خندان شوید
همه نامداران ایران سپاه
نهادند سر بر زمین پیش شاه
که ما پند او را به کردار جان
بداریم تا جان بود جاودان
به لهراسب فرمود تا بازگشت
بدو گفت روز من اندر گذشت
تو رو تخت شاهی بهآیین بدار
به گیتی جز از تخم نیکی مکار
هر آن گه که باشی تن آسان ز رنج
ننازی به تاج و ننازی به گنج
چنان دان که رفتنت نزدیک شد
به یزدان ترا راه باریک شد
همه داد جوی و همه داد کن
ز گیتی تن مهتر آزاد کن
فرود آمد از باره لهراسب زود
زمین را ببوسید و شادی نمود
بدو گفت خسرو که پدرود باش
به داد اندرون تار گر پود باش
برفتند با او ز ایران سران
بزرگان بیدار و کنداوران
چو دستان و رستم چو گودرز و گیو
دگر بیژن گیو و گستهم نیو
به هفتم فریبرز کاووس بود
به هشتم کجا نامور طوس بود
همی رفت لشکر گروهاگروه
ز هامون بشد تا سر تیغ کوه
ببودند یک هفته دم بر زدند
یکی بر لب خشک نم بر زدند
خروشان و جوشان ز کردار شاه
کسی را نبود اندر آن رنج راه
همی گفت هر موبدی در نهفت
کز این سان همی در جهان کس نگفت
چو خورشید بر زد سر از تیره کوه
بیامد به پیشش ز هر سو گروه
زن و مرد ایرانیان صدهزار
خروشان برفتند با شهریار
همه کوه پر ناله و با خروش
همی سنگ خارا برآمد به جوش
همی گفت هر کس که شاها چه بود
که روشن دلت شد پر از داغ و دود
گر از لشکر آزار داری همی
مر این تاج را خوار داری همی
بگوی و تو از گاه ایران مرو
جهان کهن را مکن شاه نو
همه خاک باشیم اسب ترا
پرستنده آذرگشسب ترا
کجا شد ترا دانش و رای و هوش
که نزد فریدون نیامد سروش
همه پیش یزدان ستایش کنیم
به آتشکده در نیایش کنیم
مگر پاک یزدانت بخشد به ما
دل موبدان بردرخشد به ما
شهنشاه زآن کار خیره بماند
از آن انجمن موبدان را بخواند
چنین گفت ایدر همه نیکویست
بر این نیکویها نباید گریست
ز یزدان شناسید یکسر سپاس
مباشید جز پاک یزدانشناس
که گرد آمدن زود باشد به هم
مباشید ز این رفتن من دژم
بدان مهتران گفت ز این کوهسار
همه بازگردید بیشهریار
که راهی دراز است و بیآب و سخت
نباشد گیاه و نه برگ درخت
ز با من شدن راه کوته کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
بر این ریگ برنگذرد هر کسی
مگر فره و برز دارد بسی
سه مرد گرانمایه و سرفراز
شنیدند گفتار و گشتند باز
چو دستان و رستم چو گودرز پیر
جهانجوی و بیننده و یادگیر
نگشتند ز او باز چون طوس و گیو
همان بیژن و هم فریبرز نیو
برفتند یک روز و یک شب به هم
شدند از بیابان و خشکی دژم
به ره بر یکی چشمه آمد پدید
جهانجوی کیخسرو آنجا رسید
بدان آب روشن فرود آمدند
بخوردند چیزی و دم بر زدند
بدان مرزبانان چنین گفت شاه
که امشب نرانیم ز این جایگاه
بجوییم کار گذشته بسی
کز این پس نبینند ما را کسی
چو خورشید تابان برآرد درفش
چو زر آب گردد زمین بنفش
مرا روزگار جدایی بود
مگر با سروش آشنایی بود
از این رای گر تاب گیرد دلم
دل تیره گشته ز تن بگسلم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
کیخسرو سروش (اشاره) جم (اشاره) افراسیاب (اشاره) تور (اشاره) ماهآفرید (اشاره) لهراسپ سیاووش (اشاره) زال رستم گودرز گیو بیژن گستهم فریبرز کیکاووس (اشاره) طوس فریدون (اشاره)
هوش مصنوعی: کیخسرو در حین وداع با ایرانیان و کنیزان، به آنها اطلاع میدهد که به زودی از این سرزمین میرود و آرزو میکند که به یزدان پاک بپیوندد. خانواده و سپاهیان او با زاری و اشک از او خداحافظی میکنند و هر کس به گونهای غم و رنج خود را ابراز میکند. شاه از لهراسب میخواهد که تاج و جایگاهش را حفظ کند و به او توصیه میکند که مراقب باشد و از نیکوکاری غافل نشود. در نهایت، کیخسرو همراه با پهلوانان، به سوی کوه روانه میشود و در این راه، سخنانش در بین ایرانیان تأثیرگذار است و همه برای او آرزو میکنند که در پیشگاه یزدان سربلند باشد. در این مسیر، آنها با چشمهای میرسند و تصمیم میگیرند که شب را در آنجا بگذرانند و به کارهای گذشته بیندیشند.
هوش مصنوعی: کیخسرو به ایرانیان گفت که خداحافظ، ای مردم دلانگیز و شاداب، تا به زودی دوباره یکدیگر را ببینیم.
هوش مصنوعی: وقتی من از این خاک پست میگذرم، از خدایی پاک درخواست میکنم که شما را به من عطا کند.
هوش مصنوعی: وقتی که کسی به خداحافظی میرسد، با اشکهایش صورت هر فردی را میبوسد و این کار را با محبت و احساس انجام میدهد.
هوش مصنوعی: جوانمردان (پهلوانان) همه به شدت غمگین شدند و به عزا درآمدند و با ناله و فریاد به سوگواری مشغول شدند.
هوش مصنوعی: کیخسرو گفت: من میدانم که این جمع را توانستم با خود ببرم.
هوش مصنوعی: صدای بلندی از سپاه ایران برخاست که مانند خورشید در آسمان، بهخاطر جنگ و آشوب، گم شده و راه خود را نمیداند.
هوش مصنوعی: پس از رفتن کیخسرو، در پس پردهها، کودکان و زنان در کوچهها و بازارها گرد هم جمع شدند.
هوش مصنوعی: مردم در هر محله و گوشهای از سرزمین، به خاطر مرگ شاه، ناله و فریاد سر میدهند و فضای حزن و اندوه حاکم شده است.
هوش مصنوعی: کیخسرو به ایرانیان گفت که فردا شما همین مسیر را باید پیش بگیرید.
هوش مصنوعی: هر کسی که نام و نسبی نیک دارد، باید شاد و خوشحال باشد که به خدای خورشید تعلق دارد.
هوش مصنوعی: من اکنون روح و جان خود را در تلاش برای پرورش میبینم تا به نیکنامی برسم و از آن عبور کنم.
هوش مصنوعی: دل خود را در دل خانهای که پر از سپنج (حسن و زیبایی) باشد، نبستم، تا آنکه ندا که همان سروش است، به من نشان داد.
هوش مصنوعی: کیخسرو این را گفت و از روی زمین اسب را درخواست کرد، که در این هنگام از طرف لشکر صدای فریادی بلند شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو به کاخ پادشاهی آمد و در حالی که غمگین و ناراحت بود، موهایش را که مانند سرو آزاد (سرو بلند و راست) است، خم کرده به پیشانی آورد.
هوش مصنوعی: دختر کنیز، زیبا و درخشان مانند آفتاب است و هیچکس چهرهی او را در خواب نمیبیند.
هوش مصنوعی: کیخسرو از پشت پرده به بتها فراخواند و همه راز دلش را به آنها گفت و آشکار ساخت.
هوش مصنوعی: کیخسرو میگوید اکنون که از این مکان دور میشویم، نگران ما نباشید و به خاطر درد و رنج ما غمگین نشوید.
هوش مصنوعی: کیخسرو از این پس را نخواهید دید، زیرا دیگر از این سرزمین ظلم و ستم به خانه بازنمیگردد.
هوش مصنوعی: میخواهم به سوی خداوند پاک بروم و دیگر راه بازگشت را نمیبینم.
هوش مصنوعی: کیخسرو با دیدن آن چهار خورشید (که احتمالا به چهار پادشاه یا چهارچهره مهم اشاره دارد) هوش و حواسش را از دست میدهد و به خاطر غم و اندوه و محبت نسبت به آنها، حالت چهرههای دیگران هم تحت تأثیر قرار میگیرد و اندوهگین میشوند.
هوش مصنوعی: چهرههای خود را زشت کردند و موی خود را کندند، زیرا زینت و رنگ و بوی خوش را از خود جدا کردند.
هوش مصنوعی: پس از آن، هر کسی که به هوش آمد، با ناله و فریاد این چنین گفت.
هوش مصنوعی: ما را از این جای ناخوشایند ببر و رهایمان کن، تو ما را از این درد و رنج نجات بده.
هوش مصنوعی: کیخسرو، شاه با عظمت، به آنان گفت که از این پس تنها همین راه پیش روی شماست.
هوش مصنوعی: کیست آنها که خواهران جم، پادشاه بزرگ، هستند و کجا هستند تاجداران که با ناز و آراستگی همچون باد و جواهرهای بینظیر درخشاناند؟
هوش مصنوعی: مادر کیخسرو، دختر افراسیاب، کجا رفت که به عمق دریا برخورد و از آنجا دور شد؟
هوش مصنوعی: دختر تور، که نامش ماهآفرید است، کجاست؟ هیچکس در این دنیا مانند او را ندیده است.
هوش مصنوعی: همهٔ آدمها در زندگی خود به خاک بازمیگردند و از خشت (آجر) هم خبری نیست، چراکه اگر بهشت وجود داشته باشد، در دوزخ بیشتر مردم خواهند بود.
هوش مصنوعی: شما از این رفتن من غمگین نشوید، زیرا با این کار، مسیر دشوار و پرپیچوخم من آسانتر خواهد شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو با صدای بلند لهراسب را فرا میخواند و دربارهٔ موضوعات مختلف، گفتوگوهای زیادی با او مطرح میکند.
هوش مصنوعی: کیخسرو به لهراسب گفت که این دختران زیبا مانند بت هستند و روح پاک من را روشن میکنند.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که کیخسرو در این مکان (همان سرای) در کنار آنها (ایرانیان و کنیزان) نشسته و میخواهد که آنها تا زمانی که او در اینجا است، به جانشینی او ادامه دهند.
هوش مصنوعی: اگر یزدان (خدا) تو را در روز قیامت بخواند، او از کردار و کارهای خود خجالت زده خواهد بود.
هوش مصنوعی: زمانی که مرا ببینی که در کنار سیاوش هستم، به خاطر شرم، هر دو پادشاه (کیخسرو و سیاوش) غمگین و دلزده خواهی شد.
هوش مصنوعی: لهراسب هر چه را که کیخسرو گفت، پذیرفت و به او اطمینان داد که هر آنچه میگوید، در دلش پنهان نگه میدارد.
هوش مصنوعی: از آن مکان باریک و تنگ، در میان آنجا، دور شد و به دور ایرانیان حرکت کرد.
هوش مصنوعی: کیخسرو به ایرانیان میگوید که به سرعت از اینجا دور شوند و در دل او فقط خوبی و احترام را به جا بگذارند و یاد کنند.
هوش مصنوعی: با این جهان بیپروا و بیاحتیاط نباشید، زیرا او به شکل پنهان، بدیهای بیشتری را در خود دارد.
هوش مصنوعی: نباید همواره جز نیکی و شادی از من یاد کنید و به یاد داشته باشید که جاودانگی جز در کارهای نیک و شادمانی نیست.
هوش مصنوعی: همه باید به ایوان بروند و شاد و خوشحال باشند، چون زمانی که رفتن نزدیک است باید شاد و خندان باشند.
هوش مصنوعی: همه سرداران و نامداران ایران، در برابر شاه، سرشان را به نشانهٔ احترام به زمین گذاشتند.
هوش مصنوعی: ما قول و نصیحت او (کیخسرو) را با عمل و کردار خود پاس خواهیم داشت، تا وقتی که زندگی ادامه دارد و جان در بدن است.
هوش مصنوعی: کیخسرو به لهراسب گفت تا بازگردد و به او اعلام کرد که روزهایش به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: تو روی تخت پادشاهی با آداب و سنن مناسب بنشین و در دنیا جز از فرزندانی نیکو و نیکخوی به دنیا نیاور.
هوش مصنوعی: هر وقت که تو در آسایش و راحتی زندگی کنی و از زحمت و سختی بینیاز باشی، به تاج و ثروت هم هیچ اهمیتی نمیدهی.
هوش مصنوعی: بدان که وقت رفتن تو نزدیک شده و در پیشگاه خداوند (یزدان) راه تو تنگ و دشوار شده است.
هوش مصنوعی: تمامی خواستهها و زجرهایی که به دنبالش هستید را از دنیا (گیتی) طلب کنید و به خاطر آزادی (آزاد کردن) سرور (مهتر) خود تلاش کنید.
هوش مصنوعی: لهراسب به سرعت از باره پایین آمد و زمین را بوسید و شادمان شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو به لهراسب گفت که با دست خداوندی و داد، خوش باشید و در تاریکی و فقر، همچنان مانند پود (پارچه نازک) زنده بمانید و از خود مقاومت نشان دهید.
هوش مصنوعی: بزرگان و رزمندگانی که هشیار و دلیر بودند، همراه کیخسرو از ایران رفتند.
هوش مصنوعی: کیخسرو با پهلوانان بزرگ ایرانی مانند دستان و رستم، گودرز و گیو، و همچنین بیژن و گستهم وداع میکند. این نامها نمایانگر قهرمانان نامدار و شجاع در تاریخ و اسطورههای ایرانی هستند.
هوش مصنوعی: در هفتمین نسل، فریبرز، فرزند کاووس بود و در هشتمین نسل، شخصیتی معروف به نام طوس وجود داشت.
هوش مصنوعی: لشکر به صورت گروهی و دستهدسته از هامون حرکت کردند و تا بالای تیغ کوه رفتند.
هوش مصنوعی: یک هفته کامل در حالت انتظار بودند و هیچ حرفی نزدند. فقط یکی از آنها زبان به سخن گشود و از شدت تشنگی خود شکایت کرد.
هوش مصنوعی: هیچکس در آن مسیر پرمشقت از کردارهای پادشاه (کیخسرو) ناراحت و نگران نبود، بلکه همه با شور و شوق و روحیهای پرجنب و جوش حرکت میکردند.
هوش مصنوعی: هر یک از موبدان (روحانیان) به آرامی میگفتند که هیچکس در جهان چنین چیزی (مشکل یا وضعی) را بیان نکرده است.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از بالای کوه تیره طلوع کرد، گروهی از هر طرف به سوی او (کیخسرو) آمدند.
هوش مصنوعی: صد هزار زن و مرد ایرانی به همراه شاه (کیخسرو) به سوی او روانه شدند و با شور و هیجان برای او حرکت کردند.
هوش مصنوعی: در دل کوه، ناله و فریاد زیادی شنیده میشود و سنگهای سخت نیز به حرکت درآمدهاند.
هوش مصنوعی: هر کسی که میپرسد ای شاه، چه شد که دل روشنت پر از غم و اندوه شده و پر از آتش و درد است.
هوش مصنوعی: اگر از لشکر آزار و ظلم میکشی، این تاج (تاج سلطنت) را هم بیارزش میکنی و خرد مینگری.
هوش مصنوعی: کسی را خطاب میکند و میگوید که در هنگام ترک ایران، نباید به دنیا و تاریخ کهن بیاحترامی کند و نباید به نامگذاری شاه جدید بپردازد.
هوش مصنوعی: همه ما باید در برابر اسب تو، که آذرگشسب نام دارد، مانند خاک باشیم و آن را بپرستیم.
هوش مصنوعی: کجاست آن دانایی، تدبیر و هوش تو که باعث شد سروش، فرشته نگهبان، نزد فریدون نرود؟
هوش مصنوعی: ما باید همه در پیشگاه خداوند (یزدان) او را ستایش کنیم و در آتشکده (مکان عبادت) به نیایش و پرستش او بپردازیم.
هوش مصنوعی: آیا خدای پاک به ما دل خواهد بخشید و موبدان را در کنار ما قرار خواهد داد؟
هوش مصنوعی: کیخسرو از آن کار حیرتزده و متعجب ماند و به همین دلیل، موبدان را فراخواند تا با آنها مشورت کند.
هوش مصنوعی: کیخسرو میگوید که همه چیز در اینجا خوب و نیکو است و دربارهٔ این خوبیها نباید ناراحت شد یا گریه کرد.
هوش مصنوعی: تنها خدا را بشناسید و شکر او را بهجا آورید، و از این که جز او کسی را نپرستید، خودداری کنید.
هوش مصنوعی: به زودی جمع میشوید، بنابراین از این رفتن من ناراحت نباشید.
هوش مصنوعی: کیخسرو به سرداران میگوید که از این کوه بازگردند و بدون شاه نمانند و به شهر بروند.
هوش مصنوعی: راهمان دور و دشوار است و در این مسیر، نه آب روانی وجود دارد و نه گیاهی یا برگی از درختی.
هوش مصنوعی: برای همراهی با من، مسیر را کوتاه کنید و جان را به سوی روشنی هدایت کنید.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند بر این زمین پا بگذارد، مگر آنکه ویژگیهای والایی چون فره (نیروی خاص و تقدیری) و برز (قدرت و قابلیت) داشته باشد.
هوش مصنوعی: سه مرد بزرگ و محترم سخن کیخسرو را شنیدند و به همدیگر نگاه کردند.
هوش مصنوعی: دستان، رستم و گودرز، همگی از پهلوانان بزرگ و با تجربهاند که در میدان جنگ ماهر و دانا هستند. این افراد به نوعی نماد قدرت و شجاعت در دنیای جنگاوران به شمار میآیند.
هوش مصنوعی: طوس و گیو و بیژن و فریبرز (همه قهرمانان دلاور) به خاطر دوستی و وفاداری به او (کیخسرو) هیچگاه از او جدا نشدند و از او دور نرفتند.
هوش مصنوعی: آنها یک روز و یک شب بیوقفه از بیابان و خشکی حرکت کردند و به هم ملحق شدند.
هوش مصنوعی: کیخسرو، که در جستجوی هدف خود است، به چشمهای برمیخورد که در مسیرش نمایان میشود.
هوش مصنوعی: کیخسرو و همراهانش به چشمهای با آب زلال رسیدند و از آن آب نوشیدند و دمی استراحت کردند.
هوش مصنوعی: شاه به مرزبانان (حاکمان مرزی) چنین گفت که امشب از این محل خارج نخواهیم شد و در این جا خواهیم ماند.
هوش مصنوعی: بیایید به کارهای گذشتهمان بپردازیم، زیرا از این پس هیچکس ما را نخواهد دید.
هوش مصنوعی: وقتی پرچم درخشانی مانند خورشید بالا میآید، زمین به رنگ بنفش در میآید و به طلا مانند میشود.
هوش مصنوعی: دوران جدایی برای من وجود داشت، اما آیا این جدایی با آشنایی و آگاهی به پیامهای الهی همراه نبود؟
هوش مصنوعی: اگر این رأی (تصمیم) به دست من بیفتد، دل شادی خواهم داشت و از این تن و جسم تاریک و اندوهگین خود جدا میشوم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.