گنجور

 
بیدل دهلوی

هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما

یادش دل ما برد به جای دگر از ما

امید حریف نفس سست‌عنان نیست

ما را برسانید به او پیش‌تر از ما

دل را فلک آخر به گدازی نپسندید

هیهات! چه بر سنگ زد این شیشه‌گر از ما

تا کی هوس‌آوارهٔ پرواز توان زیست؟

یارب که جدا کرد سر زیر پر از ما؟

آیینه به‌بر، غافل از آن جلوه دمیدیم

جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما

بی‌پردگی آیینهٔ آثار غنا نیست

عریانی ما برد کلا‌ه و کمر از ما

گوهر ز قناعت گرهٔ طبع محیط است

از کس دل پر نیست فلک را، مگر از ما

کس آینه بر طاق تغافل نپسندد

از خود نگرفتی خبر ای بی‌خبر از ما

ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است؟

صد مرحله دور است در این ره جگر از ما

تا حشر در این بزم محال است توان برد

خلوت ز تو و عالم بیرون در از ما

عمری‌ست وفا ممتحن ناز و نیاز است

نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما

زحمتکش وهمیم، چه ادبار و چه اقبال

بیدل نتوان گفت شب از ما سحر از ما

 
 
گنجور رومیزی
غزل شمارهٔ ۲۰۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم