گنجور

 
بیدل دهلوی

چون سرو، کلفتی چند پیچیده‌اند بر ما

بار دگر نداریم، دل چیده‌اند بر ما

بر یک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست

نی‌های این نیستان نالیده‌اند بر ما

چون گوهر از چه جرأت زین ورطه سر برآریم؟

امواج آستین‌ها مالیده‌اند بر ما

در عرصه‌گاهِ عبرت، چون رنگِ امتحانیم

هرجاست دست و تیغی، یازیده‌اند بر ما

ای دانه! چند نالی از آسیای گردون؟

ما را ته زمین هم ساییده‌اند بر ما

انسان نشانِ طعن است در کارگاهِ ابرام

عالم سریشمی کرد، چسبیده‌اند بر ما

جاه از شکستِ چینی بر فقر غالب افتاد

یاران ز سایهٔ مو، چربیده‌اند بر ما

تا جبهه نقشِ پا نیست، زحمت ز ما جدا نیست

آخر چو گردنِ شمع، سر دیده‌اند بر ما

صبحِ جنون‌بهاریم، رسوای اعتباریم

چاک قبای امکان پوشیده‌اند بر ما

نومیدی از دو عالم، افسونگرِ تسلی‌ست

روغن ز سودنِ دست، مالیده‌اند بر ما

آیینهٔ یقینیم، اما به مُلکِ اوهام

گَردِ هزار تمثال، پاشیده‌اند بر ما

در خرقهٔ گدایان جز شرم نیست چیزی

بهر چه این سگی‌چند غریده‌اند بر ما؟

بیدل چه سِحرکاری‌ست کاین زاهدان خودبین

آیینه در مقابل، خندیده‌اند بر ما؟

 
 
زنده‌رود
غزل شمارهٔ ۱۹۶ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم