خاور که آسمان بکمند خیال اوست
از خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست
در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست
جولان موج را نگران از کنار جوست
بتخانه و حرم همه افسرده آتشی
پیر مغان شراب هوا خورده در سبوست
فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجود
بینای کور و مست تماشای رنگ و بوست
گردنده تر ز چرخ و رباینده تر ز مرگ
از دست او به دامن ما چاک بی رفوست
خاکی نهاد و خو ز سپهر کهن گرفت
عیار و بی مدار و کلان کار و تو بتوست
مشرق خراب و مغرب از آن بیشتر خراب
عالم تمام مرده و بی ذوق جستجوست
ساقی بیار باده و بزم شبانه ساز
ما را خراب یک نگه محرمانه ساز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر به توصیف حال و هوای خاور زمین میپردازد که در آن، زندگی و آرزوها گسسته و افسرده به نظر میرسند. در این عالم، نتوانستن و تب و تاب نداشتن حاکم است و همه جا به نوعی ناامیدی وجود دارد. شاعر از ساقی میخواهد تا باده بیاورد و بزم شبانهای برپا کند، تا بتوانند از این یأس و سردرگمی رهایی یابند و به لحظاتی از خوشی و راز و نیاز دست یابند. فضای شعری به شدت تیره و خراب است و جستجو برای معنا و رضایت در زندگی به نتیجهای نمیرسد.
هوش مصنوعی: شرق، که آسمانش به خیال او رفته است، از خود جدا شده و آرزوهایش بیحرارت و سوز هستند.
هوش مصنوعی: در درون این خاک مرده، خبری از زندگی و جنب و جوش نیست. مثل این است که موجی در کناره یک جوی آرام، نگران و بیحرکت باقی مانده است.
هوش مصنوعی: محلهای عبادت و پرستش همگی غمگین و افسرده هستند، زیرا آتش عشق و شور یکی از حکّام میسوزد و در ظرف شراب، نوشیدنی عشق و حال خود را مینوشد.
هوش مصنوعی: فکر غرب به مجاز روی آورد و در نتیجه، فردی بینا که باید سر به سجده بگذارد، در حالتی نابینا و سرگشته غرق در تماشای زیباییها و عطرهاست.
هوش مصنوعی: اینجا به نیرویی اشاره دارد که از چرخ (سرنوشت) بیشتر روند و از مرگ، بیشتر توانایی جذب داشته باشد. در این حالت، ما به دست او تسلیم شدهایم و مسیری که برای ما باقی مانده، پر از نقص و کمبود است.
هوش مصنوعی: او از خاک به دنیا آمده و از آسمان کهن ویژگی و صفات را به دست آورده است، بیهیچ قید و شرطی و با همت بزرگ، تو نیز باید به خودت اتکا کنی.
هوش مصنوعی: شرق و غرب هر دو خراب و ویرانند، هر گوشه از جهان پر از بیحالی و کسالت است و همه به دنبال چیزی هستند که وجود ندارد.
هوش مصنوعی: ای ساقی، شراب بیاور و میخانه را برای شبِ شادمانه آماده کن، ما را به بهشتی مخفی و پنهان ببر.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر نیستی درون دلم آتش فراق
کم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست
چندان بگریمی، که مرا آب چشم من
برداردی روان و ببردی به کوی دوست
ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی
خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست
شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت
در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست
سختی مکن تو نیز چنان سست رای از آنک
[...]
مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت
دارم طمع که علت با من ز دست کوست
تصحیف قافیه که به مصراع آخرست
گر ضم کنی بر آنچه مسماست همنکوست
آن دو لطیف را سیمی هست هم لطیف
[...]
خاقانی آن کسان که طریق تو میروند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
بس طفل کارزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خورَد که ترازو کند زِ پوست
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
[...]
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست
ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو
اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست
درهم مشو که بیهنر از غایت حسد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.