گنجور

 
مولانا

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر

هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر

عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد

مگرش جای دهی بر سر گردون دگر

عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی

تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر

عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست

که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر

رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد

که ندارد چو تو شاهنشه بی‌چون دگر

کو در این خانه یکی سوخته مفتونی

که به شب‌ها شنود ناله مفتون دگر

از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم

چاره‌ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
غزل شمارهٔ ۱۰۸۹ به خوانش علیرضا بخشی زاده روشنفکر
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مجذوب تبریزی

رفت اگر مجنون از این صحرا به هامون دگر

عشق لیلی را بود هر ذره مجنون دگر

هر نفس مجنون دیگر از بیابان جنون

می‌رود با حسرت لیلی به هامون دگر

تا نیفتد غمزه شوخش ز مشق التفات

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه