گنجور

 
عطار

یکی تابوت می‌بردند بر دست

بدید از دور آن دیوانهٔ مست

یکی را گفت این مرده که بوده‌ست

که ناگه شیرِ مرگش در ربوده‌ست

بدو گفتند ای مجنون پُر شور

جوانی بود کُشتی‌گیرِ پُر زور

بدیشان گفت دیوانه که برنا

اگرچه بود در کُشتی توانا

ولیکن می‌ندانست آن جگرسوز

که ناگه با که در کُشتی شد امروز

حریفی بس تواناش اوفتاده‌ست

به قوّت بی محاباش اوفتاده‌ست

چنان در خاکش افکنده‌ست و در خون

که دیگر برنخواهد خاست اکنون

ولی الحمدلله می‌توان کرد

که جائی می‌توان دید این جوانمرد

چو چاره نیسب ز افتادن کسی را

بدین دریا درافتادن بسی را

تو گر اینجا دراُفتی جان نداری

چو در برخاستن ایمان نداری

خوش آمد عالمت افراختی بال

فرو بردی بدین مردار چنگال

تو این ده نه گرفتی نه خریدی

همان انگار کین ده را ندیدی

نیاید هیچ عاقل در جهانی

که بر مردم سر آید در زمانی

چرا جانت به عالم باز بسته‌ست

که این عالم بیک دم باز بسته‌ست

جهان آنست گر تو مردِ آنی

شوی آنجا که هستی آن جهانی

 
 
گنجور رومیزی