چو ماهوی دل را برآورد گِرد
بدانست کو نیست جز یزدگرد
بدو گفت بشتاب زین انجمن
هم اکنون جدا کن سرش را ز تن
وگرنه هم اکنون ببرم سرت
نمانم کسی زنده از گوهرت
شنیدند ازو این سخن مهتران
بزرگان بیدار و کنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پرآب چشم
یکی موبدی بود رادوی نام
به جان و خرد برنهادی لگام
به ماهوی گفت ای بداندیش مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
ازین دو یکی را همیبشکنی
روان و خرد را به پا افگنی
نگر تا چه گویی بپرهیز ازین
مشو بدگمان با جهانآفرین
نخستین ازو بر تو آید گزند
به فرزند مانی یکی کشتمند
که بارش کبست آید و برگ خون
به زودی سر خویش بینی نگون
همی دین یزدان شود زو تباه
همان برتو نفرین کند تاج و گاه
برهنه شود در جهان زشت تو
پسر بدرود بیگمان کشت تو
یکی دینوری بود یزدانپرست
که هرگز نبردی به بد کار دست
که هرمزد خراد بُد نام او
بدین اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد
چنین از ره پاکیزدان مگرد
همی تیره بینم دل و هوش تو
همی خار بینم در آغوش تو
تنومند و بیمغز و جان نزار
همی دود ز آتش کنی خواستار
تو را زین جهان سرزنش بینم آز
ببرگشتنت گرم و رنج گداز
کنون زندگانیت ناخوش بود
چو رفتی نشستت در آتش بود
نشست او و شهروی بر پای خاست
به ماهوی گفت این دلیری چراست
شهنشاه را کارزار آمدی
ز خان و ز فغفور یار آمدی
ازین تخمه بیکس بسی یافتند
که هرگز بکشتنش نشتافتند
تو گر بندهای خون شاهان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیز
بگفت این و بنشست گریان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گریان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
به ماهوی گفت ای بد بدنژاد
که نه رای فرجام دانی نه داد
ز خون کیان شرم دارد نهنگ
اگر کشته بیند ندرّد پلنگ
ایا بتّر از دد به مهر و به خوی
همی گاه شاه آیدت آرزوی
چو بر دست ضحاک جم کشته شد
چه مایه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاک بگرفت روی زمین
پدید آمد اندر جهان آبتین
بزاد آفریدون فرخ نژاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
شنیدی که ضحاک بیدادگر
چه آورد از آن خویشتن را به سر
برو سال بگذشت مانا هزار
به فرجام کار آمدش خواستار
و دیگر که تور آن سرافراز مرد
کجا آز ایران ورا رنجه کرد
همان ایرج پاکدین را بکشت
برو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمه آمد پدید
شد آن بند بد را سراسر کلید
سه دیگر سیاوش ز تخم کیان
کمر بست بیآرزو در میان
به گفتار گرسیوز افراسیاب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار کیخسرو از پشت اوی
بیامد جهان کرد پر گفتوگوی
نیا را به خنجر به دو نیم کرد
سر کینهجویان پر از بیم کرد
چهارم سخن کین ارجاسپ بود
که ریزندهٔ خون لهراسپ بود
چو اسفندیار اندر آمد به جنگ
ز کینه ندادش زمانی درنگ
به پنجم سخن کین هرمزد شاه
چو پرویز را گشن شد دستگاه
به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد
نیاساید این چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ایشان ببرد
در کینه را خوار نتوان شمرد
تو را زود یاد آید این روزگار
بپیچی ز اندیشهٔ نابکار
تو زین هرچ کاری پسر بدرود
زمانه زمانی همینغنود
بپرهیز زین گنج آراسته
وزین مُردری تاج و این خواسته
همی سر بپیچی به فرمان دیو
ببرّی همی راه گیهان خدیو
به چیزی که بر تو نزیبد همی
ندانی که دیوَت فریبد همی
به آتش نهال دلت را مسوز
مکن تیره این تاج گیتیفروز
سپاه پراگنده را گرد کن
وزین سان که گفتی مگردان سخُن
ازیدر به پوزش بر شاه رو
چو بینی ورا بندگی ساز نو
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ
ز رای و ز پوزش میاسای هیچ
کزین بدنشانِ دو گیتی شوی
چو گفتار دانندگان نشنوی
چو کاری که امروز بایدت کرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
همی یزدگرد شهنشاه را
بتر خواهی از ترک بدخواه را
که در جنگ شیرست بر گاه شاه
درخشان به کردار تابنده ماه
یکی یادگاری ز ساسانیان
که چون او نبندد کمر بر میان
پدر بر پدر داد و دانشپذیر
ز نوشینروان شاه تا اردشیر
بود اردشیرش به هشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
که یزدانش تاج کیان برنهاد
همه شهریارانش فرخنژاد
چو تو بود مهتر به کشور بسی
نکرد اینچنین رای هرگز کسی
چو بهرام چوبین که سیصد هزار
عناندار و برگستوانور سوار
به یک تیر او پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
چو از رای شاهان سرش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت
فرآیین که تخت بزرگی بجست
نبودش سزا دست بد را بشست
بران گونه بر کشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زین روزگار
بترس از خدای جهان آفرین
که تخت آفریدست و تاج و نگین
تن خویش بر خیره رسوا مکن
که بر تو سر آرند زود این سخُن
هر آنکس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمن جان تست
تو بیماری اکنون و ما چون پزشک
پزشک خروشان به خونین سرشک
تو از بندهٔ بندگان کمتری
به اندیشهٔ دل مکن مهتری
همی کینه با پاک یزدان نهی
ز راه خرد جوی تخت مهی
شبانزاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
چنین بود تا بود و این تازه نیست
که کار زمانه بر اندازه نیست
یکی را برآرد به چرخ بلند
یکی را کند خوار و زار و نژند
نه پیوند با آن نه با اینش کین
که دانست راز جهانآفرین
همه موبدان تا جهان شد سیاه
بر آیین خورشید بنشست ماه
بگفتند زین گونه با کینهجوی
نبُد سوی یک موی زان گفتوگوی
چو شب تیره شد گفت با موبدان
شما را بباید شد ای بخردان
من امشب بگردانم این با پسر
ز هر گونهای دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانیم داننده بیست
بدان تا بدین بر نباید گریست
برفتند دانندگان از برش
بیامد یکی موبد از لشکرش
چو بنشست ماهوی با راستان
چه بینید گفت اندرین داستان
اگر زنده ماند تن یزدگرد
ز هر سو برو لشکر آیند گرد
برهنه شد این راز من در جهان
شنیدند یکسر کهان و مهان
بیاید مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که این خود نخستین نبایست کرد
اگر شاه ایران شود دشمنت
ازو بد رسد بیگمان بر تنت
و گر خون او را بریزی بدست
که کینخواه او در جهان ایزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه کن کنون تا چه بایدت کرد
پسر گفت کای باب فرخندهرای
چو دشمن کنی زو بپرداز جای
سپاه آید او را ز ما چین و چین
به ما بر شود تنگ روی زمین
تو این را چنین خردکاری مدان
چو چیره شدی کام مردان بران
گر از دامن او درفشی کنند
تو را با سپاه از بنه برکنند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هنگامی که ماهوی سوری درمییابد مردِ پنهان در آسیاب کسی جز یزدگرد نیست، دستور قتل او را صادر میکند و مهتر زرق را تهدید میکند که اگر بیدرنگ سر از تن شاه جدا نکند، جان خودش و تمامی خاندانش را خواهد ستاند. بزرگان، نامداران و خردمندان حاضر در مجلس، با شنیدن این فرمان شوم و گستاخانه از خشم و اندوه برمیآشوبند.
نخست، موبدی خردمند به نام «رادوی» به ماهوی هشدار میدهد که پادشاهی و پیامبری دو گوهرِ همسنگ هستند و ریختن خون شاه، مخالفت با ارادهی یزدان است که فرجامی جز بدنامی، نابودی خاندان و سوختن در دوزخ نخواهد داشت. پس از او، مردی پارسا به نام «هرمزد خراد» ماهوی را از کینهتوزی با پروردگار برحذر میدارد و تأکید میکند که این خیانت بزرگ برای او جز رنج و آتش به همراه نخواهد آورد. سپس «شهروی» به پا میخیزد و با یادآوری اینکه حتی بدخواهان و دشمنان نیز در کشتن شاهان تعجیل نمیکنند، از ماهوی میخواهد که دستانش را به خون آخرین پادشاه ساسانی نیالاید. در نهایت، «مهرنوش» با بغض و اندوه فراوان، با برشمردن داستانهای عبرتآموز از سرنوشت شوم خیانتکارانی چون ضحاک، تور، گرسیوز، ارجاسپ، بندوی، بهرام چوبین و فرایین، به ماهوی یادآور میشود که چرخ گردون هرگز جنایتکاران را بیکیفر نمیگذارد. او از این مرزبانِ شبانزاده میخواهد که طمعِ تاجوتخت را از سر بیرون کند، از پادشاه پوزش بخواهد و به جای کشتن او، برای رویارویی با تازیان آماده شود.
اما ماهوی که قلبش سخت و گوشش از طمع کر شده است، این پندهای دلسوزانه را برنمیتابد و خردمندان را مرخص میکند تا در تاریکی شب، این راز را با پسر و یاران نزدیکش در میان بگذارد. ماهوی در این جمع خصوصی ابراز نگرانی میکند که اگر یزدگرد زنده بماند و نیرنگ او فاش شود، جان و مالش در امان نخواهد بود. در حالی که خردمندانِ سپاه نیز کشتن پادشاه را خشم خداوند و زنده گذاشتن او را مایهی خطر میدانند، پسرِ ماهوی با بیرحمی پدر را به قتل شاه ترغیب کرده و هشدار میدهد که اگر یزدگرد جان سالم به در ببرد، با گردآوری لشکری از چین و ماچین، طومارِ زندگی آنان را در هم خواهد پیچید.
وقتی ماهویِ سوری تمام نشانهها را کنار هم گذاشت، با اطمینان فهمید که آن مرد کسی نیست جز یزدگرد.
بهش گفت: «همین الان با شتاب از این مجلس بیرون برو و بیدرنگ سرِ او را از تنش جدا کن!
وگرنه همین الان سرِ خودت را میبُرم و هیچکس از نسل و خونِ تو را زنده نمیگذارم.»
بزرگان، خردمندانِ آگاه و دلاورانِ حاضر در مجلس، این سخنِ شوم را از ماهوی شنیدند.
تمامِ حاضران در آن انجمن از این تصمیم لبریز از خشم شدند؛ زبان به اعتراض گشودند در حالی که چشمانشان پر از اشک بود.
در آن میان، موبدی بود به نام «رادوی» که بر جان و احساساتِ خود کاملاً مسلط بود و از روی خرد سخن میگفت.
به ماهوی گفت: «ای مردِ بدذات و شوماندیش! چرا اجازه دادی که اهریمن، چشمانت را کور و تاریک کند؟
بدان که مقامِ پادشاهی و پیامبری، درست مانند دو نگینِ گرانبها هستند که بر روی یک انگشتر قرار گرفتهاند.
اگر یکی از این دو نگین (پادشاه) را نابود کنی، در واقع روح و خردِ خودت را زیر پا لِه کردهای.
مراقبِ حرف زدنت باش و از این جنایت دوری کن! با ارادهی خداوندِ جهانآفرین درنیفت و بدگمان نشو.
اولین آسیبِ این جنایت به خودت برمیگردد، و تو برای فرزندانت مزرعه و میراثی شوم به جا خواهی گذاشت؛
مزرعهای که میوهاش زهرِ تلخ است و برگهایش از خون! و به زودی خواهی دید که سرِ خودت نیز بر باد میرود.
با کشته شدنِ شاه، دینِ خدا تباه میشود و خودِ تاج و تختِ پادشاهی نیز تو را نفرین خواهند کرد.
ذاتِ زشتِ تو در برابرِ تمام جهان عریان و رسوا میشود و شک نداشته باش که پسرت، بذرِ شومی را که تو کاشتهای درو خواهد کرد.»
حکیم و دیندارِ خداپرستِ دیگری در آنجا بود که هرگز دستش به هیچ کارِ بدی آلوده نشده بود.
نامِ او «هرمزدِ خرّاد» بود و روحش تنها در پناهِ دین و ایمان آرامش مییافت.
او به ماهوی گفت: «ای مردِ ظالم و ستمگر! اینگونه از مسیرِ پاکِ پروردگار منحرف نشو.
میبینم که دل و عقلِ تو کاملاً تاریک شده است، و در آغوشت چیزی جز خار (درد و نابودی) نمیبینم.
بدنی درشت داری اما مغزت خالی و جانت حقیر است؛ تو داری از آتش، دود طلب میکنی (کنایه از کار احمقانه و ویرانگر).
من میبینم که این طمعِ تو، در این دنیا برایت فقط رسوایی و سرزنش میآورد و در آخرت، عذابِ سوزان و رنجِ گدازنده.
از این لحظه به بعد، زندگیات در این دنیا تلخ و ناخوشایند خواهد شد و وقتی بمیری، جایگاهت در آتش دوزخ است.»
هرمزدِ خراد نشست و «شهروی» برخاست و به ماهوی گفت: «این گستاخی و وقاحتِ تو برای چیست؟
تا پیش از این، اگر شاهنشاه ارادهی جنگ میکرد، خاقانِ ترک و امپراتورِ چین به یاریاش میآمدند.
در تاریخ پیش آمده که پادشاهانی از این نژاد، تنها و بیکس گیر افتادهاند، اما هیچکس هرگز برای کشتنشان عجله نکرد و گستاخ نشد!
تو اگر رعیت و بندهای، خونِ پادشاهان را نریز؛ چرا که نفرینِ این کار تا روز قیامت گریبانگیرِ تو خواهد بود.»
شهروی این سخنان را گفت و با دلی پردرد و خونین نشست، در حالی که از مژههایش اشکِ حسرت میچکید.
وقتی او با گریه نشست، خردمندِ دیگری به نام «مهرنوش» با ناله، فریاد و دلی لبریز از درد بلند شد.
به ماهوی گفت: «ای انسانِ پلید و بیاصلونسب! که نه به عاقبتِ کارت فکر میکنی و نه از عدالت بویی بردهای!
حتی یک تمساحِ درنده از ریختنِ خونِ پادشاهانِ کیانی شرم میکند، و حتی پلنگ هم اگر جسدِ آنها را ببیند، به آنها چنگ نمیزند.
ای کسی که در عاطفه و ذات از حیوانِ درنده هم پستتری! آیا واقعاً هوسِ نشستن بر تختِ پادشاه را کردهای؟
(تاریخ را به یاد بیاور!) وقتی پادشاهی چون جمشید به دست ضحاک کشته شد، ببین چرخِ روزگار چطور بر ضدِ ضحاک چرخید!
حتی وقتی ضحاک تمام کرهی زمین را تصرف کرد، باز هم مردی به نام آبتین در جهان پیدا شد...
...و فریدونِ فرخنژاد از او زاده شد و نظمِ دنیا را زیر و رو کرد.
قطعاً شنیدهای که ضحاکِ ستمگر با آن کارش (کشتن پادشاه) چه بلایی بر سر خودش آورد!
نزدیک به هزار سال از حکومتِ ضحاک گذشت، اما سرانجام روزی کینهخواه و منتقمش از راه رسید.
مثال دوم: به تور (پسر فریدون) نگاه کن؛ آن مردِ مغرور که طمعِ به چنگ آوردنِ ایران او را آزار میداد.
برادرش، ایرجِ پاکدین، را کشت و به همین دلیل گردشِ آسمان بر او سخت و خشن شد.
منوچهر از نژادِ همان ایرج به دنیا آمد و کلیدی برای در هم شکستنِ تمامِ نقشههای شومِ تور شد (و انتقام گرفت).
مثال سوم: سیاوش از نژاد کیانیان بود که بدونِ هیچ چشمداشت و طمعی کمربندِ خدمت بست و به توران رفت.
اما افراسیاب با تحریکِ گرسیوز، شرم و آبرو را از روح و خردِ خود پاک کرد (و سیاوش را بیگناه کشت).
(نتیجه چه شد؟) پادشاهی چون کیخسرو از نژادِ سیاوش آمد و با جنگهایش جهان را پر از هیاهو و انتقام کرد.
کیخسرو پدربزرگش (افراسیاب) را با شمشیر به دو نیم کرد و دلِ تمامِ دشمنان را غرق در وحشت ساخت.
مثال چهارم، انتقام از ارجاسپِ تورانی بود که خونِ پادشاهِ ایران، لهراسپ، را ریخته بود.
وقتی اسفندیار برای انتقامِ خونِ شاه واردِ میدان شد، حتی یک لحظه به ارجاسپ مهلت و درنگ نداد.
مثال پنجم، انتقام خونِ شاه هرمزد است؛ زمانی که پسرش خسرو پرویز قدرت پیدا کرد...
...با بندوی و گستهم (که پدرش را کشته بودند) چنان کرد! این چرخِ گردون هرگز از چرخش و انتقام نمیایستد.
وقتی خسرو پرویز قدرت گرفت، جانِ آنها را گرفت. هرگز نباید دروازهی کینه و انتقام را حقیر و کوچک شمرد.
تو خیلی زود این روزها را به یاد خواهی آورد و از این افکارِ پلیدت پشیمان خواهی شد (اما دیر است).
هر بذرِ شومی که امروز بکاری، پسرت آن را درو خواهد کرد؛ روزگار حتی برای یک لحظه هم به خواب نمیرود.
از این گنجِ وسوسهانگیز، از این تاج و از این ثروت دوری کن!
تو داری به فرمانِ دیو گردن میکشی و راه را بر پادشاهِ جهان میبندی!
آن هم برای تاجوتختی که اصلاً شایستهی تو نیست! آیا نمیفهمی که دیو دارد تو را فریب میدهد؟
نهالِ جانت را در این آتش نسوزان و این تاجِ درخشانِ پادشاهی را با خون تاریک نکن.
(به جای این کار) سپاهِ پراکندهات را جمع کن و این حرفهای شومی که زدی را دیگر تکرار نکن.
از همین جا برای عذرخواهی به حضورِ پادشاه برو و وقتی او را دیدی، پیمانِ بندگیات را تازه کن.
سپس از همانجا لشکرت را برای جنگ آماده کن و لحظهای از دوراندیشی و جبران غافل نشو.
زیرا اگر به حرفِ خردمندان گوش ندهی، با این کار در هر دو جهان بدنام و رسوا خواهی شد.
اگر عذرخواهی و جبرانی که امروز باید انجام دهی را به فردا موکول کنی، همهچیز تباه میشود و دودمانت را به باد میدهند.
تو برای یزدگردِ شاهنشاه، عاقبتی بدتر از آن چیزی که برای دشمنانِ ترکت میخواهی، رقم زدهای!
پادشاهی که در میدان جنگ مثل شیر است، و بر روی تختِ پادشاهی مانند ماهِ تابان میدرخشد.
او تنها یادگارِ باقیمانده از خاندانِ ساسانی است، و هیچکس در دلاوری به پای او نمیرسد.
نسل در نسلِ او پادشاهانی عادل و دانشدوست بودهاند؛ از انوشیروانِ دادگر گرفته تا اردشیرِ بابکان.
اردشیر بابکان، هشتمین جد اوست و ساسانِ جهانگشا نیز دارای عدالت و فرّه ایزدی بود.
خداوند خودش تاجِ کیانی را بر سرِ او گذاشته است و تمامِ اجدادِ او پادشاهانی پاکنژاد بودهاند.
در تاریخ این کشور، حاکمان و مرزبانانی مثلِ تو بسیار بودهاند، اما هیچکدام هرگز چنین نقشهی خائنانهای نکشیدند.
(به عاقبت خائنان نگاه کن!) سردارِ بزرگی چون «بهرام چوبین» که سیصد هزار سوارکارِ زرهپوش و ماهر داشت...
...اما همان سپاهِ عظیم، با پرتابِ یک تیر از سوی پادشاهِ مشروع، فرار کردند و میدان را برای شاه خالی گذاشتند.
وقتی بهرام چوبین از اطاعتِ پادشاهان خسته شد (و طغیان کرد)، بختِ روشن و قدرتِ او واژگون شد.
یا «فَرآیین» (شهربراز) که به دنبال تاجوتخت رفت؛ چون شایستگیِ آن را نداشت، دستش به کارهای بد آلوده شد.
و دیدی که چگونه با حقارت و خواری کشته شد! پس این افکارِ احمقانه و بیهوده را رها کن.
از خداوندِ جهانآفرین بترس؛ خدایی که تخت، تاج و انگشترِ پادشاهی را خودش خلق کرده و به اهلش داده است.
بیهوده خودت را در تاریخ رسوا نکن، که به زودی تاوانِ این نقشهی شوم را با جانت خواهی داد.
هرکسی که حقایق را اینگونه صریح به تو نگوید، بدان که او دشمنِ خونیِ توست.
تو اکنون مانند یک بیمار هستی و ما پزشکانِ توایم؛ اما پزشکانی که از شدتِ اندوه برای تو خون گریه میکنند.
تو از پستترین غلامان و خدمتکاران هم کمتری! در دلت هوسِ پادشاهی و بزرگی نپروران.
با این کارت، رسماً داری با خداوندِ پاک اعلام جنگ میکنی. اگر بزرگی میخواهی، آن را از راهِ خرد و اندیشه به دست بیاور.»
اما دلِ آن چوپانزاده (ماهوی) چنان کور و پر از هوسِ تاجوتخت بود که شنیدنِ نصیحتِ آن موبدان برایش غیرقابل تحمل بود.
رسمِ دنیا همیشه همین بوده و این ماجرا چیز تازهای نیست؛ کارهای روزگار هیچ حسابوکتاب و منطقی ندارد.
یک نفر را تا اوجِ آسمانها بالا میبرد، و دیگری (چون یزدگرد) را حقیر، بیچاره و افسرده بر زمین میزند.
نه با برندهها خویشاوندی دارد و نه از بازندهها کینهای به دل دارد! چه کسی از رازِ آفرینشِ خدا سر درمیآورد؟
تمامِ موبدان تا تاریک شدنِ هوا و جایگزین شدنِ ماه به جای خورشید (فرا رسیدن شب)...
...با آن مردِ کینهتوز سخن گفتند، اما حرفهایشان حتی به اندازهی یک تارِ مو هم روی او تأثیر نگذاشت.
وقتی شب کاملاً تاریک شد، ماهوی به موبدان گفت: «ای خردمندان! دیگر وقتِ رفتنِ شماست.
من امشب این موضوع را با پسرم در میان میگذارم و تمامِ جوانبِ عقلانیِ آن را بررسی خواهم کرد.
همچنین بیست نفر از خردمندانِ سپاه را فرا میخوانیم، تا تصمیمی بگیریم که فردا به خاطرش گریه نکنیم.»
آن دانشمندان از پیشِ او رفتند، و سپس موبدی از سپاهِ خودش به حضورِ او آمد.
وقتی ماهوی با مشاورانِ رازدار و مورد اعتمادش (و پسرش) خلوت کرد، به آنها گفت: «نظر شما در این باره چیست؟
اگر یزدگرد زنده بماند، به زودی از هر طرف سپاهیان به دورِ او جمع خواهند شد.
از طرفی، رازِ خیانتِ من در تمام جهان فاش شده است و کوچک و بزرگ از آن خبردار شدهاند.
پس اگر او قدرت بگیرد، قطعاً برای انتقام جانم را میگیرد و نه تنی برایم میماند، نه سرزمینی و نه مالی!»
آن مردِ مشاور به او پاسخ داد: «تو از همان اول نباید دست به چنین خیانتی میزدی!
اگر پادشاهِ ایران با تو دشمن شود، بدون شک جانت از سوی او در خطر خواهد بود.
اما اگر با دستانِ خودت خونِ او را بریزی، بدان که کینخواه خونِ او در این جهان، خودِ خداوند است!
تو به هر طرف که بروی (چه او را بکشی و چه نکشی) رنج، اندوه و درد در انتظارِ توست. حالا خودت ببین چه باید بکنی.»
در این میان، پسرِ ماهوی گفت: «ای پدرِ دوراندیشِ من! در سیاست وقتی کسی را دشمنِ خود کردی، باید او را کاملاً از میان برداری و نابودش کنی.
اگر او زنده بماند، لشکریانِ عظیمی از چین و ماچین به یاریاش میآیند و وسعتِ کرهی زمین برای فرارِ ما تنگ خواهد شد.
این مسئله را اصلاً کوچک نشمار! حالا که او در چنگِ توست و قدرت در دستِ توست، مثل مردانِ قدرتمند خواستهات را عملی کن (او را بکش).
که اگر طرفدارانش حتی تکهای از لباسِ او را به عنوان پرچمِ دادخواهی بلند کنند، تو و تمام سپاهت را از ریشه نابود خواهند کرد.»
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.