چو شیروی بنشست برتخت ناز
به سر برنهاد آن کیی تاج آز
برفتند گوینده ایرانیان
برو خواندند آفرین کیان
همیگفت هریک به بانگ بلند
که ای پر هنر خسرو ارجمند
چنان هم که یزدان تو را داد تاج
نشستی به آرام بر تخت عاج
بماناد گیتی به فرزند تو
چنین هم به خویشان و پیوند تو
چنین داد پاسخ بدیشان قباد
که همواره پیروز باشید و شاد
نباشیم تا جاودان بدکنش
چه نیکو بود داد باخوش منش
جهان را بداریم با ایمنی
ببُریم کردار آهرمنی
ز بایستهتر کار پیشی مرا
که افزون بود فر و خویشی مرا
پیامی فرستم به نزد پدر
بگویم بدو این سخن در به در
ز ناخوب کاری که او راندست
برین گونه کاری به پیش آمدست
به یزدان کند پوزش او از گناه
گراینده گردد به آیین و راه
بپردازم آن گه به کار جهان
بکوشم به داد آشکار و نهان
به جای نکوکار نیکی کنیم
دل مرد درویش رانشکنیم
دوتن بایدم راد و نیکوسخن
کجا یاد دارند ز کار کهن
بدان انجمن گفت کاین کارکیست
ز ایرانیان پاک و بیدار کیست
نمودند گردان سراسر به چشم
دو استاد را گر نگیرند خشم
بدانست شیروی کایرانیان
که را برگزینند پاک از میان
چو اشتاد و خراد برزین پیر
دو دانا و گوینده و یادگیر
بدیشان چنین گفت کای بخردان
جهاندیده و کارکرده ردان
مدارید کار جهان را به رنج
که از رنج یابد سرافراز گنج
دو داننده بیکام برخاستند
پر از آب مژگان بیاراستند
چو خراد بر زین و اشتاگشسپ
به فرمان نشستند هر دو بر اسپ
بدیشان چنین گفت کز دل کنون
بباید گرفتن ره طیسفون
پیامی رسانید نزد پدر
سخن یادگیری همه در بدر
بگویی که ما را نبد این گناه
نه ایرانیان را بد این دستگاه
که باد افرهٔ ایزدی یافتی
چو از نیکوی روی بر تافتی
یکی آنک ناباک خون پدر
نریزد ز تن پاک زاده پسر
نباشد همان نیز هم داستان
که پیشش کسی گوید این داستان
دگر آنک گیتی پر از گنج تست
رسیده به هر کشوری رنج تست
نبودی بدین نیز هم داستان
پر از درد کردی دل راستان
سدیگر که چندان دلیر و سوار
که بود اندر ایران همه نامدار
نبودند شادان ز فرزند خویش
ز بوم و بر و پاک پیوند خویش
یکی سوی چین بد یکی سوی روم
پراگنده گشته به هر مرز و بوم
دگر آنک قیصر بجای تو کرد
ز هر گونه از تو چه تیمار خورد
سپه داد و دختر تو را داد نیز
همان گنج و با گنج بسیار چیز
همیخواست دار مسیحا به روم
بدان تا شود خرم آباد بوم
به گنج تو از دار عیسی چه سود
که قیصر به خوبی همی شاد بود
ز بیچارگان خواسته بستدی
ز نفرین به روی تو آمد بدی
ز یزدان شناس آنچ آمدت پیش
بر اندیش زان زشت کردار خویش
بدان بد که کردی بهانه منم
سخن را نخست آستانه منم
به یزدان که از من نبد این گناه
نجستم که ویران شود گاه شاه
کنون پوزش این همه بازجوی
بدین نامداران ایران بگوی
ز هر بد که کردی به یزدان گرای
کجا هست بر نیکوی رهنمای
مگر مر تو را او بود دستگیر
بدین رنجهایی که بودت گزیر
دگر آنک فرزند بودت دو هشت
شب و روز ایشان به زندان گذشت
به در بر کسی ایمن از تو نخفت
ز بیم تو بگذاشتندی نهفت
چو بشنید پیغام او این دو مرد
برفتند دلها پر از داغ و درد
برین گونه تا کشور طیسفون
همه دیده پرآب و دل پر ز خون
نشسته بدر بر گلینوش بود
که گفتی زمین زو پر از جوش بود
همه لشکرش یک سر آراسته
کشیده همه تیغ و پیراسته
ابا جوشن و خود بسته میان
همان تازی اسپان به برگستوان
به جنگ اندرون گرز پولاد داشت
همه دل پر از آتش و باد داشت
چو خراد برزین و اشتاگشسپ
فرود آمدند این دو دانا از اسپ
گلینوش بر پای جست آن زمان
ز دیدار ایشان ببد شادمان
بجایی که بایست بنشاندشان
همی مهتر نامور خواندشان
سخن گوی خراد برزین نخست
زبان را به آب دلیری بشست
گلینوش را گفت فرخ قباد
به آرام تاج کیان برنهاد
به ایران و توران و روم آگهیست
که شیروی بر تخت شاهنشهیست
تواین جوشن و خود و گبر و کمان
چه داری همی کیستت بد گمان
گلینوش گفت ای جهاندیده مرد
به کام تو بادا همه کارکرد
که تیمار بردی ز نازک تنم
کجا آهنین بود پیراهنم
برین مهر بر آفرین خوانمت
سزایی که گوهر برافشانمت
نباشد به جز خوب گفتار تو
که خورشید بادا نگهدار تو
به کاری کجا آمدستی بگوی
پس آنگه سخنهای من بازجوی
چنین داد پاسخ که فرخ قباد
به خسرو مرا چند پیغام داد
اگر باز خواهی بگویم همه
پیام جهاندار شاه رمه
گلینوش گفت این گرانمایه مرد
که داند سخنها همه یاد کرد
ز لیکن مرا شاه ایران قباد
بسی اندرین پند و اندرز داد
که همداستانی مکن روز و شب
که کس پیش خسرو گشاید دو لب
مگر آنک گفتار او بشنوی
اگر پارسی گوید ار پهلوی
چنین گفت اشتاد کای شادکام
من اندر نهانی ندارم پیام
پیامیست کان تیغ بار آورد
سر سرکشان در کنار آورد
تو اکنون ز خسرو برین بارخواه
بدان تا بگویم پیامش ز شاه
گلینوش بشنید و بر پای جست
همه بندها رابهم برشکست
بر شاه شد دست کرده بکش
چنان چون بباید پرستارفش
بدو گفت شاها انوشه بدی
مبادا دل تو نژند از بدی
چو اشتاد و خراد برزین به شاه
پیام آوریدند زان بارگاه
بخندید خسرو به آواز گفت
که این رای تو با خرد نیست جفت
گرو شهریارست پس من کیم
درین تنگ زندان ز بهر چیم
که از من همی بار بایدت خواست
اگر کژ گویی اگر راه راست
بیامد گلینوش نزد گوان
بگفت این سخن گفتن پهلوان
کنون دست کرده بکش در شوید
بگویید و گفتار او بشنوید
دو مرد خردمند و پاکیزهگوی
به دستار چینی بپوشید روی
چو دیدند بردند پیشش نماز
ببودند هر دو زمانی دراز
جهاندار بر شادورد بزرگ
نوشته همه پیکرش میش و گرگ
همان زر و گوهر برو بافته
سراسر یک اندر دگر تافته
نهالیش در زیر دیبای زرد
پس پشت او مسند لاژورد
بهی تناور گرفته بدست
دژم خفته بر جایگاه نشست
چودید آن دو مرد گرانمایه را
به دانایی اندر سرمایه را
از آن خفتگی خویشتن کرد راست
جهان آفریننده را یار خواست
به بالین نهاد آن گرامی بهی
بدان تا بپرسید ز هر دو رهی
بهی زان دو بالش به نرمی بگشت
بیآزار گردان ز مرقد گذشت
بدین گونه تا شادورد مهین
همیگشت تاشد به روی زمین
به پویید اشتاد و آن برگرفت
به مالیدش از خاک و بر سر گرفت
جهاندار از اشتاد برگاشت روی
بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی
بهی رانهادند بر شادورد
همیبود برپای پیش این دو مرد
پر اندیشه شد نامدار از بهی
ندید اندر و هیچ فال بهی
همانگه سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راست گوی
که برگیرد آن راکه تو افگنی
که پیوندد آن را که تو بشکنی
چو از دودهام بخت روشن بگشت
غم آورد چون روشنایی گذشت
به اشتاد گفت آنچ داری پیام
ازان بی منش کودک زشت کام
وزان بد سگالان که بیدانشند
ز بی دانشی ویژه بی رامشاند
همان زان سپاه پراگندگان
پر اندیشه و تیره دل بندگان
بخواهد شدن بخت زین دودمان
نماند درین تخمه کس شادمان
سوی ناسزایان شود تاج وتخت
تبه گردد این خسروانی درخت
نماند بزرگی به فرزند من
نه بر دوده و خویش و پیوند من
همه دوستان ویژه دشمن شوند
بدین دوده بَدگوی و بَدتَن شوند
نهان آشکارا بکرد این بهی
که بی تو شود تخت شاهی تهی
سخن هرچ بشنیدی اکنون بگوی
پیامش مرا کمتر از آب جوی
گشادند گویا زبان این دو مرد
برآورد پیچان یکی باد سرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، پس از نشستن شیروی بر تخت شاهی و دریافت تاج، به او تبریک میگویند و آرزوی پیروزی و شادمانی برایش دارند. شیروی به نمایندگان پاسخ میدهد که همیشه باید در راه نیکی و دادگری بکوشند و بدیها را کنار بگذارند. او تصمیم میگیرد که پیامی به پدرش قباد فرستد و از او بخواهد تا از گناهانش توبه کند و به راه راست برگردد.
دو مرد خردمند به نامهای اشتاد و خراد برزین برای رساندن پیام به پدر شیروی به سمت طیسفون میروند و در مسیر خود جشن و غم ملت را در دیدارشان احساس میکنند. گلینوش که در کاخ انتظار آنها را میکشد، آنها را به حسننیت و دیانت میستاید و وصیت قباد را درباره اتفاقات ایران و وضعیت خانوادهاش نقل میکند.
در نهایت، بخت و سرنوشت از طرف یزدان برای این دو قهرمان و خانوادهاش مطرح میشود و آنها به امید بهبود اوضاع و رهایی از مشکلات تلاش میکنند، در حالی که نگران آینده و پیامدهای تصمیمات کیانیها هستند.
وقتی شیرویه بر تخت پادشاهی نشست و آن تاج جاهطلبی را بر سر گذاشت...
بزرگان ایرانی به حضورش رفتند و او را به رسمِ پادشاهانِ کیانی ستایش کردند.
هر کدام با صدای بلند میگفتند: ای پادشاهِ باارزش و توانمند!
همانگونه که خداوند تاج پادشاهی را به تو بخشید و با آسایش بر تختِ عاج نشستی...
پادشاهیِ جهان برای فرزندان، خویشاوندان و نزدیکان تو پایدار بماند.
قباد (شیرویه) به آنها پاسخ داد: امیدوارم که شما هم همیشه شاد و پیروز باشید.
ما هرگز بدرفتاری نخواهیم کرد؛ چقدر زیباست که انسان با خوشاخلاقی عدالت را رعایت کند.
جهان را در امنیت و آرامش نگه میداریم و ریشهی کارهای اهمرینی را قطع میکنیم.
کاری بسیار واجب در پیش دارم، که شکوه و جایگاه خانوادگیِ من آن را ایجاب میکند.
میخواهم پیامی برای پدرم بفرستم و این سخنان را با جزئیات کامل به او بگویم...
به خاطر کارهای ناپسندش، چنین شرایطی (برکناری و زندان) برایش پیش آمد.
باشد که از گناهانش به درگاه خداوند توبه کند و دوباره به راه راست و دینداری بازگردد.
پس از آن به امور کشورداری خواهم پرداخت و در نهان و آشکار برای اجرای عدالت تلاش خواهم کرد.
به انسانهای نیکوکار پاداش میدهیم و دلِ نیازمندان را نمیشکنیم.
به دو مردِ جوانمرد و خوشبیان نیاز دارم که از تاریخ و گذشته بهخوبی آگاه باشند.
به آن جمع گفت: این کار از عهدهی چه کسی برمیآید؟ چه کسی در میان ایرانیان پاکنیت و آگاه است؟
پهلوانان با اشارهی چشم، دو استادِ باتجربه را نشان دادند که اگر پادشاه خشمگین نمیشود این دو مناسباند.
شیرویه فهمید که ایرانیان چه کسانی را به عنوان افرادِ پاک و شایسته از میان خود انتخاب کردهاند.
یعنی «اشتاد» و «خَرّادِ بُرزینِ» پیر، که هر دو دانا، سخنور و خوشحافظه بودند.
به آنها گفت: ای خردمندان، ای بزرگانِ دنیادیده و باتجربه!
از سختیِ کارهای دنیا نترسید، زیرا انسانِ سربلند از دلِ همین سختیها به گنج و موفقیت میرسد.
آن دو فردِ دانا برخلاف میلِ باطنیشان (به خاطر سختی کار) بلند شدند و در حالی که چشمانشان پر از اشک بود، خود را آماده کردند.
خراد برزین و اشتاگشسپ (همان اشتاد)، به فرمانِ شاه سوار بر اسب شدند.
شیرویه به آنها گفت: اکنون باید با میل و رغبت راهیِ شهر تیسفون شوید.
پیامی از من به پدرم برسانید و تمامِ حرفهایم را جزءبهجزء به خاطر بسپارید.
به او بگویید که برکناریِ تو گناهِ من نبود و ایرانیان نیز در ابتدا قصد چنین کاری نداشتند.
بلکه تو مجازاتِ الهی (بادافره) دریافت کردی، چرا که از نیکی رویگردان شدی.
اول اینکه فرزندِ پاکنژاد نباید بیباکانه خونِ پدرش را بریزد (اشاره به کشته شدن هرمز، پدر خسروپرویز).
و حتی نباید راضی شود که کسی در حضورش چنین نقشهای را مطرح کند.
دوم اینکه تمام جهان پر از گنجهای توست، اما رنج و ستمِ تو به همهی کشورها رسیده است.
تو به این گنجها هم راضی نبودی و با ستمهایت، دلِ انسانهای درستکار را به درد آوردی.
سوم اینکه این همه پهلوان، جنگاور و نامداری که در ایران بودند...
هیچکدام به خاطر تو نتوانستند از فرزندان، سرزمین و خانوادهی خودشان لذت ببرند و شاد باشند (چون همیشه در جنگ بودند).
عدهای را به جنگِ چین و عدهای را به روم فرستادی و همه را در مرزها و کشورهای دیگر آواره کردی.
گناه دیگرت این است که قیصر روم آنهمه به تو نیکی کرد و در سختیها از تو مراقبت نمود...
به تو سپاه داد، دخترش را به همسریت درآورد و گنجها و هدایای فراوانی به تو بخشید.
او تنها صلیبِ عیسی مسیح را از تو خواست تا آن را به روم ببرد و باعثِ برکت و آبادی سرزمینش شود.
نگه داشتن چوبِ صلیب عیسی در خزانه برای تو چه سودی داشت؟ در حالی که قیصر با پس گرفتنِ آن بسیار خوشحال میشد (اما تو از دادن آن دریغ کردی).
اموال و دارایی مردمِ بیچاره را به زور از آنها گرفتی و سرانجام بدیها در اثر نفرینِ آنها به سراغت آمد.
آنچه امروز بر سرت آمده را از جانب خدا بدان و به کارهای زشتِ گذشتهات فکر کن.
من تنها وسیله و بهانهای برای مجازاتِ بدیهای تو هستم و در این ماجرا، تنها نقشِ آغازگر را دارم.
به خدا سوگند که این اتفاقات تقصیر من نبود؛ من هرگز نمیخواستم که پادشاهیِ تو ویران شود.
اکنون برای تمام این اشتباهات دلیل بیاور (و عذرخواهی کن) و پاسخِ خود را به این بزرگانِ ایران بگو.
از تمام بدیهایی که کردهای به درگاه خداوند پناه ببر، چرا که تنها اوست که به سوی نیکی هدایت میکند.
شاید خداوند در این رنجها و گرفتاریهایی که چارهای جز تحمل آنها نداری، دست تو را بگیرد.
گناه دیگرت این بود که شانزده فرزند داشتی، اما شب و روزِ آنها را در زندان تباه کردی.
در دربارِ تو هیچکس با امنیت نمیخوابید و از ترس تو همه چیز را پنهان میکردند.
وقتی آن دو فرستاده این پیام را شنیدند، با دلهایی پر از غم و درد به راه افتادند.
با چشمانی گریان و دلی پرخون، تمام مسیر را تا شهر تیسفون طی کردند.
«گلینوش» نگهبانِ درِ زندان بود؛ سرداری که گویی زمین از صلابت او در حال جوشش بود.
تمام سپاهیانش در آمادهباش کامل بودند و با شمشیرهای کشیده صف کشیده بودند.
سربازان با زره و کلاهخود آماده بودند و اسبهای عربیشان نیز پوششِ جنگی داشتند.
گلینوش گرزِ فولادی در دست داشت و دلی پر از خشم و غرور (مانند آتش و باد) داشت.
هنگامی که خراد برزین و اشتاگشسپِ خردمند از اسب پیاده شدند...
گلینوش همان لحظه به احترام آنها از جا پرید و از دیدنشان بسیار خوشحال شد.
آنها را در جایگاه شایستهای نشاند و با لقبِ بزرگانِ نامدار خطابشان کرد.
ابتدا خراد برزین که مردِ سخنوری بود، با شجاعتِ تمام زبان به سخن گشود.
به گلینوش گفت: قبادِ نیکبخت با آرامش تاج پادشاهی را بر سر گذاشت.
اکنون تمام مردمِ ایران، توران و روم باخبرند که شیرویه بر تخت شاهنشاهی نشسته است.
پس تو چرا این زره، کلاهخود و کمان را پوشیدهای و آمادهی جنگی؟ به چه کسی بدگمانی؟
گلینوش پاسخ داد: ای مردِ باتجربه، آرزو میکنم که چرخِ روزگار به کام تو بگردد.
که نگرانِ بدنِ ظریفِ من شدی که چرا پیراهنی از آهن (زره) بر تن دارم!
به خاطر این مهربانی به تو آفرین میگویم و تو شایستهی آنی که بر سرت جواهر بریزم.
سخنانِ تو جز نیکی چیزی نیست؛ خورشیدِ تابان نگهدارِ تو باشد.
ابتدا بگو برای چه کاری به اینجا آمدهای، تا بعد از آن من هم دلیل این کارها را برایت بگویم.
خراد برزین پاسخ داد: قباد پیامی برای خسروپرویز به من داده است.
اگر اجازه دهی، تمامِ پیامِ آن پادشاهِ محافظِ مردم را بازگو کنم.
گلینوش گفت: بزرگمردی که تواناییِ حفظ و بیان تمام سخنان را داری...
قباد، شاه ایران، دربارهی نگهبانیِ اینجا به من توصیههای اکیدی کرده است...
که شبانهروز هرگز اجازه ندهم هیچکس در حضور خسروپرویز لب به سخن باز کند.
مگر آنکه خودم تمامِ حرفهایش را بشنوم؛ فرقی نمیکند که به زبان فارسی سخن بگوید یا پهلوی.
اشتاد به او گفت: ای مردِ کامروا، پیامِ من هیچ رازِ پنهانی ندارد.
پیامی است که نتیجهاش شمشیر کشیدن است و سرِ افراد سرکش را به باد خواهد داد.
تو اکنون از خسرو برای ما اجازه ملاقات بگیر تا پیامِ شاه را به او برسانم.
گلینوش این را شنید و فوراً از جا بلند شد و قفلها و درهای زندان را باز کرد.
او نزد شاه (خسروپرویز) رفت و مانند یک خدمتگزارِ واقعی، دستبهسینه ایستاد.
به او گفت: ای پادشاه، جاویدان باشی و هرگز دلت از بدیها غمگین نباشد.
اشتاد و خراد برزین پیامی از دربار برای شما آوردهاند.
خسرو خندید و با صدای بلند گفت: این حرف تو هیچ با عقل جور نیست.
اگر او اکنون پادشاه است، پس من کیستم و چرا در این زندانِ تنگ گرفتارم؟!
که حالا مجبور شدهای بیایی و از منِ زندانی اجازهی ملاقات (بارعام) بخواهی! حال چه ادعای پادشاهیِ او دروغ باشد و چه راست.
گلینوش نزد آن دو پهلوان بازگشت و پاسخِ خسروپرویز را برایشان بازگو کرد.
(و گفت:) اکنون دستبهسینه داخل شوید، پیامِ خود را بگویید و پاسخ او را بشنوید.
آن دو مردِ خردمند، صورتِ خود را با پارچهای ابریشمیِ چینی پوشاندند (تا از بیاحترامی جلوگیری شود).
وقتی خسرو را دیدند در برابرش تعظیم کردند و مدتی طولانی به همان حالت ماندند.
پادشاه بر روی تختی بزرگ (شادوَرد) نشسته بود که تصاویر میش و گرگ بر آن نقش بسته بود.
تار و پودِ آن تخت با طلا و جواهرات بافته شده و در هم تنیده بود.
زیراندازش از جنس ابریشمِ زرد بود و تکیهگاهی لاجوردیرنگ در پشت سر داشت.
در حالی که یک میوهی «بِه» درشت در دست داشت، غمگین و آشفته بر روی تخت افتاده بود.
وقتی آن دو مردِ بزرگوار را که سرمایهی دانش و خرد بودند، دید...
از آن حالتِ خوابیدگی برخاست و درست نشست و از خداوند طلبِ یاری کرد.
آن میوهی «بِه» را روی بالین گذاشت تا بتواند با آن دو فرستاده صحبت کند و احوالشان را بپرسد.
آن «بِه» از روی بالش به آرامی غلتید و بهنرمی از روی تخت پایین افتاد.
همینطور از روی آن تختِ بزرگ غلتید تا اینکه به روی زمین افتاد.
اشتاد دوید و آن را برداشت، خاکش را پاک کرد و با احترام روی سر گذاشت.
پادشاه از اشتاد روی برگرداند تا رنگ و بوی آن میوه را نبیند. (زیرا افتادن آن را فال بد گرفت)
«بِه» را دوباره روی تخت گذاشتند و آن دو مردِ فرستاده، روی پا ایستادند.
پادشاه از افتادنِ آن «بِه» بسیار در فکر فرو رفت و در این اتفاق هیچ نشانهی خوبی ندید.
همان لحظه رو به آسمان کرد و گفت: ای پروردگار و قاضیِ بر حق!
کسی که تو او را به زمین بزنی، چه کسی میتواند بلندش کند؟ و چیزی را که تو بشکنی، چه کسی میتواند پیوند دهد؟
اکنون که بختِ روشن از خاندانِ من برگشته است، با رفتنِ روشنایی و اقبال، غم و تاریکی به سراغمان آمده.
سپس به اشتاد گفت: پیامی را که از آن کودکِ نادان و بدخواه (شیرویه) آوردهای بگو.
و همچنین پیامِ آن بداندیشانی که از روی نادانی آرامش را از خود گرفتهاند.
و از سوی آن سپاهیانِ پراکنده و بندگانِ باسیاست و سیاهدلی که دور او جمع شدهاند.
(میدانم که) به زودی بخت و اقبال از خاندانِ ما خواهد رفت و در این خانواده کسی شادمان نخواهد ماند.
تاج و تخت به دستِ افرادِ نالایق میافتد و این درختِ پادشاهی نابود خواهد شد.
بزرگی و شکوه نه برای فرزندِ من (شیرویه) باقی میماند و نه برای هیچیک از خاندان و نزدیکانم.
همهی دوستان تبدیل به دشمنانی خاص میشوند و بدخواه و کینهتوزِ این خاندان خواهند شد.
افتادنِ این میوهی «بِه» این راز پنهان را آشکار کرد که بی تو تخت پادشاهی خالی خواهد شد.
اکنون هر حرفی که از او شنیدهای بازگو کن، هرچند که پیامِ او برای من از آبِ جوی هم بیارزشتر است.
آن دو مرد شروع به سخن گفتن و رساندنِ پیام کردند، و خسروپرویز از روی غم و خشم، آهِ سردی کشید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.