طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بود
با قندِ تو لببسته ز شکّرشکنی بود
لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت
دلخونکنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود
چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت
آن گل که جگرگوشهٔ نازکبدنی بود
در عشق اگر فقر و غنا نیست مؤثر
پس قسمت فرهاد چرا کوهکنی بود
آلتشدگانی که یکی خانه ندارند
جانبازیشان از چه ز حبالوطنی بود
گر از غم این زندگی تلخ نمردیم
انصاف توان داد که از بیکفنی بود
هم خیر بشر خواهد و هم صلح عمومی
از روز ازل مسلک طوفان علنی بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و شیرینی سخن طوطی اشاره میکند و از قدرت کلام او در مقابل قند و شیرینی سخن جامی نام میبرد. او همچنین به خواص و زیبایی سنگهای قیمتی مانند لعل و مرجان اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند دل انسان را آزرده کند. شاعر به تضاد فقر و ثروت در عشق اشاره میکند و سوال میکند که چرا فرهاد برای عشقش کوه کند و دچار سختی شد. همچنین به زندگی سخت و غمآور میپردازد و میگوید که اگر از این زندگی نمیرند، نشان از بیکفنی آن دارد. در پایان، شاعر به آرزوی خیر بشر و صلح عمومی اشاره میکند که از زمانهای دور همواره وجود داشته است.
هوش مصنوعی: پرندهای که مانند من در سخنوری و شیرینی زبان معروف بود، به خاطر تلخیِ شیرینی تو، لبهایش را بسته و نمیتواند چیزی بگوید.
هوش مصنوعی: مُروارید تو که همانند یاقوتی زنده و قیمتی است، قلب را جریحهدار میکند و مانند مرجان و عقیق یمنی احساسات را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: چون غنچهای که از غم و نگرانی دلم شکسته شده، آن گلی که برنده و لطیف بود باعث این درد و زخم به دلم شد.
هوش مصنوعی: اگر در عشق تفاوتی بین فقیر و غنی وجود ندارد، پس چرا فرهاد با وجود دشواریهای زندگی و فقر، کوه را میشکافت؟
هوش مصنوعی: افرادی که هیچخانه و جایی ندارند، چگونه میتوانند ادعای عشق به وطن داشته باشند؟
هوش مصنوعی: اگر از غم و اندوه این زندگی تلخ نمردیم، میتوان گفت که به خاطر بیکفنی و نداشتن چیزهایی که نیاز داریم، زندهایم.
هوش مصنوعی: از آغاز خلقت، همواره خیر و نیکی برای انسانها و صلح عمومی در نظر بوده است، و مسیر این هدفها بهطور آشکار مانند طوفانی بوده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امروز صفای دلم از سیمتنی بود
جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی
آراسته زان دست که گویی چمنی بود
پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان
[...]
این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود
هر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود
تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام
[...]
خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود
در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم
نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود
میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی
[...]
آن روز که او را غم خونین کفنی بود
هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت
گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.