آن روز که او را غم خونین کفنی بود
هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت
گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست
پیمانه ی می در کف پیمان شکنی بود
رفت از بر او هر کسی از تندی خویش
جز دل که از آن طره بپایش رسنی بود
گفتم کسم آگه نشد از راز چو دیدم
افسانه ی من قصه ی هر انجمنی بود
با مدعیانت نظری دیدم و مردم
تشریف وصال توام آخر کفنی بود
تا جان نسپردی نشد آگاه ز حالت
پنداشت (سحاب) آنچه تو گفتی سخنی بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس اندوه و دلتنگی شاعر به دلیل جدایی از معشوقش است. او به یاد میآورد که روزی غم و اندوه او همچون کافنی خونین بوده و در دلش حس تنهایی و محدودیت وجود داشته است. شاعر از شکست پیمانش در میگساری سخن میگوید و این را به ناپایداری عشق نسبت میدهد. او احساس میکند که همگان از او دور شدند، به جز دلش که هنوز به یاد معشوق باقی مانده است. در انتها، شاعر به این نکته اشاره میکند که تا زمانی که جان را نگذراند، کسی از حال او آگاه نمیشود و سخنان معشوقش همچون ابرهایی که میگذرند، بیمعنی به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: در آن روزی که او به خاطر غم خودش، به شدت ناراحت بود، هر جایی که نگاه میکرد، افرادی مثل من را میدید که در راه او هستند و در حال تحمل درد و رنجاند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل من در قفسی گیر کرده بود، انگار نمیدانست که دنیای خارج از این قفس میتواند مثل یک چمنزار زیبا و آزاد باشد.
هوش مصنوعی: اگر دیشب به خاطر شراب و مستی شکستم، جای تعجب نیست؛ چون پیمانهای که در دست دارم خودش نماد بیوفایی است.
هوش مصنوعی: هر کس به خاطر خویشتنداری و تندخویی خود از او دور شده بود، اما دلش به خاطر آن موهایش هنوز به او وابسته بود و همچون ریسمانی به او گره خورده بود.
هوش مصنوعی: به دیگران گفتم کسی از راز من باخبر نیست، اما وقتی دیدم که داستان من تبدیل به سرگذشت هر جمعی شده، فهمیدم که همه از آن باخبرند.
هوش مصنوعی: با معترضان تو دیداری داشتم و حالا که به وصالت رسیدم، انگار این دیدار برایم به مانند کفنی است.
هوش مصنوعی: تا وقتی که جان خود را فدای کسی نکردی، از حالتی که داری آگاه نمیشوی؛ آنچه تو گفتی، تنها یک سخن بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امروز صفای دلم از سیمتنی بود
جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی
آراسته زان دست که گویی چمنی بود
پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان
[...]
این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود
هر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود
تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام
[...]
خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود
در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم
نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود
میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی
[...]
طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بود
با قندِ تو لببسته ز شکّرشکنی بود
لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت
دلخونکنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود
چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.