گنجور

 
سحاب اصفهانی

آن روز که او را غم خونین کفنی بود

هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود

تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت

گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود

گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست

پیمانه ی می در کف پیمان شکنی بود

رفت از بر او هر کسی از تندی خویش

جز دل که از آن طره بپایش رسنی بود

گفتم کسم آگه نشد از راز چو دیدم

افسانه ی من قصه ی هر انجمنی بود

با مدعیانت نظری دیدم و مردم

تشریف وصال توام آخر کفنی بود

تا جان نسپردی نشد آگاه ز حالت

پنداشت (سحاب) آنچه تو گفتی سخنی بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

امروز صفای دلم از سیمتنی بود

جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود

چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی

آراسته زان دست که گویی چمنی بود

پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان

[...]

بیدل دهلوی

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

هر جلوه‌که دیدم نشنیدن سخنی بود

این فرصت ‌هستی‌ که نفس‌ کشمکش ‌اوست

هنگامهٔ بیتاب ‌گسستن رسنی بود

تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام

[...]

مشتاق اصفهانی

خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود

در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود

بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم

نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود

میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی

[...]

فرخی یزدی

طوطی که چو من شُهره به شیرین‌سخنی بود

با قندِ تو لب‌بسته ز شکّرشکنی بود

لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت

دل‌خون‌کنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود

چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه