خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود
در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم
نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود
میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی
سرگشته نه پروانه هر انجمنی بود
آگاه نبودم ز شب تیره عشاق
در گوش دلم قصه هجران سخنی بود
کی داشت دلم حسرت یکبوسه که چون خال
این گوشهنشین ساکن کنج دهنی بود
نینی غلطم این همه مشتاق فسانه است
کی دامن وصلی بکف همچو منی بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به حس و حالت خود پس از وصالی میپردازد که به نوعی شبیه به پیوندی است که او را در دنیای خود راضی و خوشحال نگه داشته است. او به خوشی و شادابی خود در باغچهای اشاره دارد که در آن سیبهایی زیبایی وجود دارد. با این حال، او مانند مرغی اسیر است که نه حسرت باغی دارد و نه آرزوی چمنی. دل او در شبها به دور چراغی میگردد و گیج و آشفته است، بیخبر از تاریکی و دردهای عشق. شاعر میگوید که تا به حال حسرت بوسهای را نخورده و در عمق دلش تنها داستان جدایی وجود دارد. در نهایت، او تأکید میکند که این همه اشتیاق و حسرت داستانگونه است و کسی به اندازه او در جستجوی وصالی نبوده است.
هوش مصنوعی: کسی که در دستش یک میوه از باغچهای خوشرنگ و خوشطعمی است، بسیار شادمان است که این میوه به او وصل و تعلق دارد.
هوش مصنوعی: من به مانند گلی شاداب بودم، اما اکنون مانند پرندهای در قفسم. نه آرزوی داشتن باغی دارم و نه تمایل به یک چمنزار.
هوش مصنوعی: دل من در شبها به دور چراغی میچرخید، اما مانند پروانه به هیچ جمعی وابسته نبود.
هوش مصنوعی: در یک شب تاریک و غمانگیز، من از درد و جدایی عاشقان بیخبر بودم و در دل خود داستانی از فراق را شنیدم.
هوش مصنوعی: دلم به شدت تنگ یک بوسه است، مانند خالی که در گوشهای از همین دهان به چشم میخورد، و من همچون کسی هستم که در گوشهای نشستهام.
هوش مصنوعی: من که اینقدر مشتاق و درگیر داستانها هستم، به راستی نمیدانم که آیا کسی به اندازه من، در آرزوی وصال محبوبش در میان این همه شایعات و قصهها قرار دارد یا نه.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امروز صفای دلم از سیمتنی بود
جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی
آراسته زان دست که گویی چمنی بود
پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان
[...]
این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود
هر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود
تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام
[...]
آن روز که او را غم خونین کفنی بود
هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت
گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست
[...]
طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بود
با قندِ تو لببسته ز شکّرشکنی بود
لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت
دلخونکنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود
چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.