گنجور

 
مشتاق اصفهانی

خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود

در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود

بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم

نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود

میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی

سرگشته نه پروانه هر انجمنی بود

آگاه نبودم ز شب تیره عشاق

در گوش دلم قصه هجران سخنی بود

کی داشت دلم حسرت یکبوسه که چون خال

این گوشه‌نشین ساکن کنج دهنی بود

نی‌نی غلطم این همه مشتاق فسانه است

کی دامن وصلی بکف همچو منی بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

امروز صفای دلم از سیمتنی بود

جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود

چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی

آراسته زان دست که گویی چمنی بود

پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان

[...]

بیدل دهلوی

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

هر جلوه‌که دیدم نشنیدن سخنی بود

این فرصت ‌هستی‌ که نفس‌ کشمکش ‌اوست

هنگامهٔ بیتاب ‌گسستن رسنی بود

تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام

[...]

سحاب اصفهانی

آن روز که او را غم خونین کفنی بود

هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود

تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت

گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود

گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست

[...]

فرخی یزدی

طوطی که چو من شُهره به شیرین‌سخنی بود

با قندِ تو لب‌بسته ز شکّرشکنی بود

لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت

دل‌خون‌کنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود

چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه