گنجور

 
سلمان ساوجی

نه در کوی تو می‌یابم مجالی

نه می‌بینم وصالت هر به سالی

مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟

که باد صبح را نبود مجالی

ز مهر روی چون ماه تمامت

تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی

خیال خواب دارد، دیده من

مگر کز وصل او، بیند خیالی

تو گر برگشتی از پیمان دل من

نگردد هرگز از حالی به حالی

نگویم بیش ازین، با تو غم دل

مبادا کز منت گیرد ملالی!

بیا کز دوری روی تو سلمان

تنش از ناله شد مانند نالی