بهار آمد و ما را به باغ راهی نیست
شکفته شد چمن و رخصت نگاهی نیست
چو لاله در ته باران نشسته آن مستم
که غیر سایه ی ابرم دگر پناهی نیست
شراب با رخ زردم چه کارها که نکرد
به روزگار چنین آب زیرکاهی نیست
چو مور بر سر غربال در جهان خراب
به هیچ جا نگذاریم پا که چاهی نیست
امید فیض اگر هست از گدایان است
بجز کلاه نمد، پشم در کلاهی نیست
رسیده کار به جان، گر سلیم ازان بدخو
گناه خویش بپرسد کسی گناهی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس بیپناهی و ناامیدی خود اشاره میکند. بهار آمده، اما او نمیتواند از زیباییهای طبیعت بهرهمند شود. مانند لالهای که در باران نشسته، احساس سرخوشی و آرامش ندارد و سایهای جز ابر بر سرش نیست. او همچنین به ناامیدی و عاقبت دردناکی که به واسطه بدقُلقیها و مشکلات زندگی به بار آمده، اشاره دارد. در نهایت، او به این نکته میرسد که امیدش تنها به گدایان و افرادی است که کمترین چیز را دارند و در زندگیاش جز کاستی و عذاب چیزی نمیبیند.
هوش مصنوعی: بهار فرا رسیده ولی ما قادر به رفتن به باغ نیستیم. چمن سرسبز و زیبا شده، اما اجازهای برای نگاهی به آن نداریم.
هوش مصنوعی: من شبیه لالهای هستم که در زیر باران نشستهام، و چون غمگین و بیپناه هستم، تنها سایه ابر بر من چتر میزند و هیچ پناه دیگری ندارم.
هوش مصنوعی: شراب با چهره زرد من چه کارها که نکرد، اما در این دنیا هیچ چیز به مانند آب زیر کاه نیست.
هوش مصنوعی: مانند موری که بر روی الک قرار دارد، در دنیای خراب و بی سامان، قدمی به هیچ جا نمیگذاریم چون هیچ نقطه امن و مطمئنی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر امیدی به رحمت و فایدهای وجود دارد، فقط از سوی نیازمندان و گدایان است و در کلاه نمدی جز پشم چیز دیگری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: زمانی که شرایط به حدی بحرانی برسد که جان انسان در خطر باشد، اگر فردی با رعایت اصول اخلاقی از شخص بدخواهی عذرخواهی کند یا از او درخواست توضیح کند، نشاندهنده آن است که در این وضعیت، تقصیری متوجه او نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا به عشق تو جز ناله ای و آهی نیست
به حال زار من خسته ات نگاهی نیست
طریق راه و روش در غم تو بسپردم
عزیز من چه کنم چون سرت به راهی نیست
غم تو بر دل تنگ منست پیوسته
[...]
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سرِ مرا به جز این در، حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کِشد، من سپر بیندازم
که تیغِ ما به جز از نالهای و آهی نیست
چرا ز کویِ خرابات روی برتابم
[...]
نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیست
گناه بخت من است این ترا گناهی نیست
تو هیچ داد دل من نمیدهی چه کنم؟
کجا روم که به غیر از تو پادشاهی نیست
خوشم به چهره کاهی که دارم از غم تو
[...]
کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست
به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست
سرم فدای رهت باد تا نگویندت
که در طریقهٔ عشق تو سر به راهی نیست
دلا ز باده پرستی خجل مشو کاین جرم
[...]
مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست
به غیر درگه پیر مغان پناهی نیست
ز بهر سجده بتی گر طلب کنم چه عجب
به غیر بت چو سرم را حواله گاهی نیست
به قتل من چه کشد غمزه ات صف مژگان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.